تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف د

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان دیوید راکفلر

 

از دیوید راکفلر پرسیدند چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟

گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.

گفتند چگونه؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان دو همسایه

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید  که حیاطی وسیع  با درختان پر از میوه داشت. در همسایگی او خانه ای بود که صاحبی حسود و تنگ نظر داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

یک روز صبح زود مرد خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید باز یک سطل  پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید،  پیش خود فکر کرد برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت:

«هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد»






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان دو همسایه،

داستان دختر سیب فروش

چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می شوند و همگی به همسران خود وعده می دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.

در سخنرانی، بحث طولانی می شود، طوری که حرکت هواپیما نزدیک می شود و این مسئله باعث می شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یکباره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند.

در زمانی که همه آنها می کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی دقتی به پایه میز دکه ای اصابت کرده و سیب های روی آن، به زمین می ریزد.

مسافران همه بی تفاوت از این مسئله خود را به هواپیما می رسانند و در جای خود می نشینند و نفس راحتی می کشند که می توانند به خانواده خود برسند، اما یک نفر از آنان می ایستد و نظاره گر صحنه می شود.

او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می کند و به دخترک سیب فروش کمک می کند که سیب ها را جمع کند، آخر آن دخترک کور بود و این کار برایش سخت.

آن مرد در حین جمع آوری سیب ها متوجه می شود بعضی از سیب ها له شده اند و بعضی ها کثیف؛ پس 10 دلار به دخترک می دهد و می گوید:

این هم خسارت سیب هائی که من و دوستانم آنها را خراب کردیم. امیدوارم ناراحتتان نکرده باشیم.

مرد کمی می ایستد و بعد با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک می کند. در این هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرده و می گوید:

ببینم، نکند شما حضرت عیسی (ع) هستید؟

مرد مات و متحیر در جای خود میخکوب شد...

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان دختر سیب فروش، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان دوست داشتن و شکست

متن سخنرانی استیو جابز مدیر عامل و موسس اپل، پیکسار و ...  سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

 

دومین داستان استیو جابز

من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را در گاراژ خانه ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم، شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهار هزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش.

یک سال بعد از در آمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو.

شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود.

در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.

پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفق ترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیاست. در یک سیر خارق العاده ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد.

من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان دوست داشتن و شکست، استیو جابز، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه،

داستان راننده اتوبوس و مسافر هیكلی

مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد..






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان دیوید خرسه

یک عمر بچه های محل به او می گفتند: «دیوید خرسه» و او مثل یک خرس زور داشت و قد و قامتی بلند، هفته ای نبود که یکی از بچه های محل را به جرم گفتن دیوید خرسه، کتک نزند و آش و لاش نکند، اما... در همین فکرها بود که صاحب رستوران صدایش کرد و گفت: زود باش دیوید ... مشتری ها دارن میان، زودتر آن لباس خرس رو تنت کن که دیر میشه.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان دیوانه و احمق

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان دیو و سلیمان

دکتر الهی قمشه ای می گوید:

یکی از جذاب ترین تعبیرات «نفس و عشق»، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است.

قصه چنین است که سلیمان فرزند داوود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند. این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولت سرای عشق شوند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان دیر آمدی خیلی دیره

زنگ زده بود و گفت باید پیشش برود تا دیر نشده.

فکرش خوره جانش شده بود.

دست چپش را روی انگشتری که توی انگشتش داشت کشید و بوسیدش.

چشمانش اشکی شد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان دیدار با وزیر

وزیری را شنیدم كه فراوان سفر كرده بود و بسیار بزرگان دیده و گفتارشان شنیده. شبی از بخت میمون به میهمانیش رفتم كه شنیده بودم دست و دلش باز است و در زمره مردان میهمان نواز.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان دوستی شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.

فرشته پری به شاعر داد  و شاعر، شعری به فرشته.

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار می شود.

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ



داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده,داستان مسئولیت پذیری,داستان در مورد مسئولیت پذیری,داستان در مورد تفکر خلاق,حکایت کوتاه سعدی,داستان درباره مسئولیت پذیری,داستان تفکر خلاق,داستان آدم فضول,حکایت لری,حکایت کوتاه از گلستان سعدی با معنی,داستان کوتاه فضولی,داستان کوتاه تفکر خلاق,حکایت های طنز عبید زاکانی,شعر کوتاه در مورد مسئولیت پذیری,حکایت از عبید زاکانی,داستان درباره تفکر خلاق,داستان کوتاه در مورد تفکر خلاق,حکایت های کوتاه از مولانا,حکایت کوتاه درباره عید نوروز,حکایت کوتاه از مولانا,حکایت کوتاه درباره نوروز,داستان صله رحم,حکایت فضول,حکایت های لری,حکایت های کوتاه از گلستان سعدی,حکایت های عبید زاکانی,داستان کوتاه در مورد فضولی,لطیفه در مورد مسئولیت پذیری,حکایت کوتاه از گلستان,داستان کوتاه کودکانه در مورد مسئولیت پذیری,داستان در مورد تعهد,داستان درباره فضولی,داستان درمورد مسولیت پذیری,حکایت عید نوروز,یک حکایت لری,حکایت دوستی,حکایت درباره نوروز,حکایت کوتاه در مورد عید نوروز,داستان کوتاه لری,داستان طوطی و بازرگان,داستان درباره تفکر نقاد,داستان در مورد مسولیت پذیری,حکایات عبید زاکانی,حکایتی کوتاه از مولانا,حکایتی کوتاه از گلستان,داستان کودکانه در مورد مسئولیت پذیری,داستانهای کوتاه و آموزنده از مثنوی,حکایتی در مورد خشم,داستان های عبید زاکانی,حکایت ساده,حکایت درباره عید نوروز,حکایت در مورد نوروز,حکایت فردوسی,یک حکایت کوتاه از گلستان سعدی با معنی,حکایت کوتاه از سعدی,داستان درباره ی تفکر خلاق,داستان در مورد صله رحم,حکایت صبر,داستان درباره ی مسئولیت پذیری,حکایت در مورد عید نوروز,داستان های مولانا,حکایت های نوروزی,داستان کوتاه در مورد مسئولیت پذیری,حکایت نوروز,داستانی در مورد مسئولیت پذیری,داستان در مورد همنشین خوب و بد,حکایت مادر,حکایتی از فردوسی,داستان های لری,داستان کوتاه درباره مسئولیت پذیری,حکایت های زیبا از مولانا,داستان کوتاه نوروز,حکایت در مورد مسئولیت پذیری,داستان مسولیت پذیری,داستان مناعت طبع,حکایت های مولانا,حکایت سبزواری,داستان خواستن توانستن است,داستان ادم فضول,حکایت درباره عید,حکایت کوتاه سبزواری,داستان کوتاه درباره تفکر,حکایت از فردوسی,حکایات مولانا,داستان درباره مناعت طبع,حکایتی کوتاه از سعدی,داستان ضرب المثل خواستن توانستن است,داستان درباره مسولیت پذیری,داستان درمورد تفکر خلاق,حکایت خراسانی,داستان کوتاه درباره تفکر خلاق,داستان های کوتاه محلی لری,داستان کوتاه در مورد کنترل خشم,حکایت عبید زاکانی,داستان درباره شادی,داستان کوتاه در مورد مناعت طبع,حکایتی از عبید زاکانی,داستان کوتاه مسئولیت پذیری,داستان کوتاه به زبان لری,حکایتی در مورد نوروز,داستان در مورد غفلت,حکایت لری کوتاه,حکایتی کوتاه درباره نوروز,داستان در مورد مناعت طبع,آموزش حروف الفبا با قصه,حکایت های خراسانی,عبید زاکانی طنز,داستان کوتاه درباره ی تفکر خلاق,حکایت محبت,مسئولیت پذیری داستان,حکایت در مورد خوزستان,داستان کوتاه مادر و دختر,داستان کوتاه عید نوروز,حکایت درمورد نوروز,داستان لری,داستان در مورد تفکر نقاد,داستانی در مورد تفکر خلاق,حکایت های کوتاه لری,داستان کوتاه درباره ی مسئولیت پذیری,حکایت مولوی,داستان کوتاه تفکر نقاد,داستانی در مورد فضولی,ضرب المثل خواستن توانستن است,داستان درمورد مسئولیت پذیری,دروغگو دشمن خداست,داستان انفاق,حکایت کوتاه در مورد نوروز,حکایت حافظ,داستان عبید زاکانی,حکایت کوتاه فردوسی,حکایت های سعدی,قصه در مورد مسئولیت پذیری,حکایت کوتاه از فردوسی,انواع داستان کوتاه,حکایت کوتاه از عبید زاکانی,یک حکایت کوتاه از مولانا,داستان کوتاه در مورد عید نوروز,داستان کوتاه حروف الفبا,حکایت به زبان لری,انواع حکایت،داستان کوتاه از عبید زاکانی,داستان در مورد شادی,داستان طوطی و بازرگان,اشعار داستانی مولانا,حکایت کوتاه از حافظ,داستان های کوتاه از شاهنامه فردوسی,داستان کودکانه مسئولیت پذیری,داستانهای عبید زاکانی,داستان در مورد مسیولیت پذیری,داستانی کوتاه از فردوسی,حکایت کوتاه لری,حکایت خواستن توانستن است,حکایتی درباره نوروز,داستان حروف الفبا,داستان در مورد شجاعت,قصه های الفبا,داستان کوتاه درباره مسولیت پذیری,حکایت از مولوی,داستان تفکرخلاق,حکایتی از حافظ,داستان کوتاه درباره انفاق,حکایت های مولوی,داستان کوتاه از گلستان سعدی,حکایت های کوتاه از حافظ,حکایت مناعت طبع,حکایت درباره بهار,مثل کوتاه,داستان نزدیکی,داستان درمورد فضولی,داستان در مورد خلاقیت,طنز عبید زاکانی,حکایتی کوتاه از فردوسی,حکایت درباره ی نوروز,حکایات مولوی,قصه طوطی و بازرگان,داستان کوتاه در مورد حسادت,حکایتی درباره عید نوروز,داستان در مورد نوروز,حکایتی کوتاه از گلستان سعدی,داستان در مورد فضولی,داستان در مورد انفاق,داستان کوتاه درباره نوروز,داستان حروف الفبا برای کودکان,داستانی درباره مسئولیت پذیری,داستانهای مولانا به زبان ساده,داستان کوتاه در مورد انفاق,حکایت کوتاه به زبان لری,حکایت از گلستان سعدی با معنی,حکایت نوروزی,داستان درباره عید نوروز,حکایت از مولانا,حکایت کوتاه ازسعدی,داستان لری کوتاه,داستان کوتاه در مورد مسولیت پذیری,داستان کودکانه در مورد شادی,داستان معلم و شاگرد,حکایت فضولی,لیست داستان های مثنوی,حکایت کوتاه ترکمنی,داستان های مولوی,حکایت ساده و کوتاه,داستان کوتاه خواستن توانستن است,داستانی درباره ی فضولی,داستان در مورد صبر,داستان درباره نوروز,لطیفه درباره مسئولیت پذیری,نقاشی در مورد مسئولیت پذیری,داستان کوتاه درباره شجاعت,حکایت های حافظ شیرازی,داستان کوتاه مدیریت خشم,حکایتی کوتاه از مولوی,داستان لقمه حرام,داستان کوتاه در مورد تفکر نقاد,حکایت ورزشی,داستان جوراب,طوطی و بازرگان,طنز های عبید زاکانی,داستان درباره ی شکرگزاری,داستان کوتاه درمورد اعتیاد,داستان درموردتفکرخلاق,داستان طوطی وبازرگان,داستان نماز جمعه,قصه های مولانا,یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی,حکایت از حافظ,داستان کودکانه درباره مسئولیت پذیری,انواع داستان ها,حکایت در مورد عید,حکایت کوتاه و ساده,حکایتی از مولانا,داستان در مورد خشم و عصبانیت,حکایت کوتاه درباره ی عید نوروز,حکایات لقمان,داستان صله ی رحم,حکایتی در مورد عید نوروز,حکایت در مورد همنشین خوب,آخوند هفت خط,مسئولیت پذیری نقاشی,موضوع انشا داستانی,داستان استاد و دانشجو,داستان زن آخوند,حدیث مسولیت پذیری,حکایتی کوتاه و ساده از گلستان سعدی,داستانی از مثنوی معنوی,حکایتی زیبا و کوتاه از گلستان سعدی,داستان یک کلاغ چهل کلاغ,داستان منشی,شعر در مورد مسئولیت پذیری,داستانی درباره ی عید نوروز,داستان و حکایت زیبا از گلستان سعدی,داستان بوسه,حکایت لقمان,نمایشنامه درباره ی عید نوروز,داستان مولانا و شمس,حکایت طوطی و بازرگان,داستان خوردن,شعر های کوتاه از مولانا,داستان معلم,نقاشی داستان,داستانهای مثنوی مولوی,حکایت خیلی کوتاه قدیمی,یك كلاغ چهل كلاغ,داستان از فردوسی,داستان لری,داستانهای سعدی,نقاشی در مورد مسئولیت پذیری طرح کرامت,مطلب در مورد مسئولیت پذیری,جک در مورد مسئولیت پذیری,داستان کوتاه درباره تشکر,حدیثی درباره مسئولیت پذیری,قصه سفره هفت سین,داستان در مورد صبر و چشم پوشی,یک حکایت کوتاه از گلستان سعدی,چهل کلاغ,پیرزن فقیر,سرباز سیگاری,چیستان درباره ی مسئولیت پذیری,شعر درباره مسیولیت پذیری,متن مسئولیت پذیری,دو گرگ,داستان در مورد تشکر,داستان آرزو,حکایت کوتاه گلستان سعدی با معنی,داستانی در مورد تفکر نقاد,حکایت کوتاه درباره اصفهان,داستان مسجد مهمان کش,حکایت سعدی درباره دوستی,کوتاه ترین داستان شاهنامه,شعر در مورد مسئولیت پذیری,داستان رفیق,داستان روز مادر,حکایت غرور,داستان کوتاه درباره تنبلی,باب هشتم گلستان سعدی,داستان درباره ی شجاعت،حکایتی کوتاه از نظامی,داستان بخل,داستان در مورد سگ,حکایت عبید,لب و لوچه خوردن,داستان های ابو علی سینا,داستان کودکانه در مورد بخشش,داستان روباه و شیر,یک داستان کوتاه در مورد عید نوروز,داستان کوتاه مادر,داستان ایثار,داستان درباره ی ورزش,داستان شیر,داستان خلاقیت,داستان کوتاه درمورد عید نوروز,شعر درباره ی مسئولیت پذیری,داستان حکایت,رمان کتک خوردن,داستان هاچیکو,قصه های مثنوی,درباره مسولیت پذیری,در مورد مسئولیت پذیری,داستان مال حرام,داستانی کوتاه از بوستان سعدی,داستان های مولوی مثنوی,داستان های نزدیکی,حکایت اندازه نگهدار که اندازه نکوست,داستان کوتاه درباره آداب زندگی,نقاشی مسولیت پذیری,حکایت کوتاه از کتاب گلستان,حکایتهای سعدی,داستان تعهد,نقاشی مسئولیت پذیری,داستان لر,داستان دعوا,حکایتی از گلستان سعدی,حکایت های کوتاه کردی,شعر سعدی در مورد مسئولیت پذیری,انشا حکایت,داستان الفبا,داستان در مورد شجاعت,بازنویسی حکایت عبید زاکانی,حکایتی درباره وطن,داستان کودکانه درباره دروغ,حکایت تربیت,داستان درباره ی تفکر,حکایت لری به زبان لری,داستان شکر نعمت,داستان نزدیكی,داستانهای کوتاه مثنوی,داستانی درباره ی انفاق,داستانی در مورد صبر,حکایت از مثنوی معنوی,داستان های مثنوی,داستان کوتاه معلم,لطیفه در مورد مسولیت پذیری,حکایات کوتاه گلستان سعدی,حکایت اصفهانی کوتاه,داستان های عرفانی مثنوی,داستان های شمس و مولانا,جوراب خانم,داستان در مورد مدارا,حکایت سعدی کوتاه,داستان حسادت,داستانی از کتاب گلستان سعدی,نقاشی درمورد مسولیت پذیری,حکایت های مثنوی,داستان قطار,داستان حکایت تربیت,حکایتی کوتاه از جامی,داستان کوتاه در مورد تفکر,حکایت ها,داستان نان و حلوا,عبید زاکانی,داستانهای مثنوی,داستان زرتشت,قصه درباره شجاعت,داستان درباره تشکر از خدا,قصه در مورد عید نوروز,داستان کوتاه درباره ی صبر,داستان کوتاه مشارکت,معنی حکایت عبید زاکانی,داستان کوتاه در مورد طمع,داستان صلوات,داستان مرد,داستان های حافظ شیرازی,داستان کوتاه نظم,درباره ی تفکر خلاق,زن اخوند,داستان مادرم,حکایت گلستان سعدی,حکایتی آموزنده از گلستان سعدی,داستان غرور,یکی از داستان های مثنوی معنوی,حکایتی کوتاه از مثنوی معنوی,معنی ضرب المثل خواستن توانستن است,حکایت لقمان حکیم,حکایت هایی از سعدی,حکایتهای مولانا,داستان کوتاه کودکانه در مورد مدارا,داستانی از فردوسی,داستان کوتاه پیامبران,داستان نوروزی,حکایت کوتاه از سعدی شیرازی,جوراب خانمها,حکایت گلستان سعدی,کودکانه,نقاشی درباره ی مسئولیت پذیری,داستان سگ,داستان رفاقت,داستان کفران نعمت,حکایت های باب هفتم گلستان سعدی,داستانی درباره انفاق,داستان های گلستان و بوستان,مرد فقیر,مطلب درباره ی مسئولیت پذیری,متن فضولی ممنوع,حکایت کوتاه از لقمان,داستان های بوستان و گلستان,داستان کوتاه در مورد تشکر,داستانی از سعدی,داستان کوتاه در مورد صبر,داستان کوتاه درمورد مسئولیت پذیری,داستان طنز عبید زاکانی,حکایت کوتاه از گلستان سعدی,حکایتی ازگلستان سعدی,داستان عیب جویی,داستان های مثنوی مولوی,داستان در مورد تکبر,داستان خشم,داستان موش و شتر,ضرب المثل خواستن توانستن است,داستان کوتاه درباره خشم,حکایتی کوتاه از بوستان سعدی با معنی,داستان های کوتاه از مثنوی معنوی,حکایت های بوستان و گلستان سعدی,داستان چرچیل,نقاشی در مورد مسئولیت پذیری,حکایت عبیدزاکانی,داستان های کوتاه مثنوی معنوی,داستان در مورد حسادت,چیستان مسئولیت پذیری,داستانی کوتاه درباره ی عید نوروز,داستان طنز از عبید زاکانی,حکایت درباره شادی,ملانصیرالدین,حکایتی از شاهنامه فردوسی,داستان مقعد,داستان درباره ارزش کار,داستانی کوتاه از شاهنامه,متن طنز از عبید زاکانی,داستان مال مردم,داستان یک کلاغ و چهل کلاغ,حکایت کوتاه از بایزید بسطامی,حکایات عبیدزاکانی,داستان کوتاه درباره تلاش,داستانی درباره شجاعت,حکایت های کوتاه عبید زاکانی,قصه های شیرین مثنوی مولوی,حکایت ازگلستان سعدی,کتک زدن زن با کمربند,داستان های امنیتی,داستانی کوتاه از زبان حیوانات,داستان غفلت از خدا,حکایت کودکانه از سعدی,داستان مستی,داستانهای مولوی,داستان کوتاه درباره مشارکت,حکایت در مورد تفکر خلاق,داستان کوتاهی از گلستان سعدی,داستان های مولوی به زبان ساده,حكایت كوتاه از گلستان سعدی,داستان درمورد خشم,طوطی بازرگان,داستان انشا,حکایت های کوتاه و ساده,لطیفه درمورد مسولیت پذیری,داستان کوتاهی از شاهنامه,حکایت های کوتاه گلستان,یک داستان کوتاه از فردوسی,حکایت در مورد بهار,داستان ساده,حكایت محبت,داستان های عید نوروز,داستان درمورد شجاعت,دروغ گو دشمن خداست,داستان همنشین بد,داستان کوتاه از مثنوی معنوی,حکایت های عبید زاکانی با معنی,داستان شادی,داستان شمس و مولانا,داستان صله رحم برای کودکان,خلاصه داستان طوطی و بقال,داستانهای مثنوی,داستان های شمس تبریزی,داستان کوتاه عید,داستان پرنده,انشا در مورد حکایت,داستان های گلستان سعدی برای کودکان,داستان درباره ی عید نوروز,قصه شیر سلطان جنگل,داستان کوتاه درباره محبت,حکایتی کوتاه و ساده از سعدی,داستان درباره ی خشم,حکایت در مورد تبریز,داستان کنترل خشم,گزیده طنز عبید زاکانی,حکایت هایی از گلستان سعدی,داستانهای صله رحم,داستان در مورد عید,داستان کوتاه در مورد مدیریت خشم,داستان های کوتاه ابوعلی سینا,داستانی در مورد صله رحم,داستان کوتاه درباره ی انفاق,داستان در مورد کنترل خشم,داستان ابوریحان بیرونی,حکایت حافظ شیرازی,داستان کوتاه شاهنامه فردوسی,حکایت درباره صله رحم,داستان کودکانه در مورد مدیریت خشم,داستان کار و تلاش,داستان های آرامش دهنده,داستان کوتاه درباره ی ورزش,حکایت های جامی,باب هشتم گلستان,داستان كوتاه از شاهنامه,لطیفه درمورد مسئولیت پذیری,داستان کوتاه از مثنوی مولوی,داستان در مورد ورزش,حکایت کوتاه,حکایات گلستان,داستان کوتاه درباره صله رحم,داستان در مورد دروغگویی,داستان کوتاه ساده,حکایت های عبیدزاکانی,هرکه نقش خویشتن بیند در آب,حکایت های کوتاه از فردوسی,حکایت موش و شتر,داستان در مورد صلوات,داستان کوتاه درباره ی غیبت,داستانی درباره صله رحم,نقاشی در مورد مسولیت پذیری,حکایات گلستان سعدی,داستان در مورد دروغ,داستان کوتاه درباره اعتیاد,یک حکایت کوتاه از حافظ,داستان مثنوی معنوی به زبان ساده,داستان ترس از خدا,حکایت های عبید زاکانی,داستان در مورد تعهد,حکایات مولانا,داستان طوطی و بازرگان,طنز عبید زاکانی,داستان تفکر خلاق,حکایات مولوی,داستانهای عبید زاکانی,داستان نزدیکی,انواع داستان,حکایت های مولانا,حکایتی کوتاه از مولانا,حکایت مولانا،داستان درباره تفکر خلاق,داستانهای مولانا,داستان های عبید زاکانی,حکایات طنز عبید زاکانی,حکایات,حکایت فردوسی,حکایت های لری,داستان های مولانا,حکایت دوستی,حکایتی از مولانا,حکایتی از فردوسی,طنزهای عبید زاکانی,حکایت کوتاه,حکایت ساده,حکایت کوتاه از عبید زاکانی,حکایت کوتاه از مولانا,حکایت کوتاه لری,حکایت حافظ,داستان های مولوی,انواع حکایت,حکایت های زیبا از مولانا,حکایتهای عبید زاکانی,داستان در مورد شجاعت,داستانهای مولوی,داستانهای اموزنده مولانا,حکایتی کوتاه از فردوسی,حکایتی از عبید زاکانی,حکایت مولوی,حکایت های کوتاه,حکایت های کوتاه از مولانا,انواع داستان کوتاه,حکایت از فردوسی,حکایت از مولانا




نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان دوستت دارم بابایی

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود. ناگهان پسرش كه كلاس اول بود سنگی برداشت و با آن چند خط روی بدنه ماشین کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد. وقتی پسرک پدرش را دید ...

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد می کنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد و به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که از کرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

دوستت دارم بابایی

روز بعد آن مرد خودکشی کرد!!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان(1096)

داستانک(1058)

داستانهای کوتاه(38)

داستان آهنگر(3)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

حکایت آموزنده(550)

حکایت(677)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان آموزنده(1099)

گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاه(679)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان های آموزنده(1091)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

رابطه زن و مرد(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های آموزنده(546)

داستان های کوتاه(1099)

داستان راستان(97)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

استیو جابز(3)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان آرزو(3)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

متن عاشقانه(2)

داستان کوتاه(1099)

کتاب گینس(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

داستان مرتضی مطهری(98)

حکایت کوتاه(678)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

سعدی(149)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

سخنرانی براد پیت(2)

داستانهای آموزنده(18)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)