تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ز

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه... اصلآ کفش نمیخوام.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زیبا دیدن

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق العاده زیبا است ازدواج کرد.

اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد.

همسر دومش یک دختر عادی با چهره ای بسیار معمولی است. اما به نظر می رسد که دوستم بیشتر و عمیق تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده ای آدم فضول در اطراف از او می پرسند: فکر نمی کنی همسر قبلی ات خوشگل تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می رسید.

اما همسر کنونی ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می زند، دوستانش می خندند و می گویند: کاملا متوجه شدیم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زیارت پیرمرد

پیرمردی‏ مى‏خواست به زیارت برود اما وسیله‌‏ی برای رفتن نداشت.

یكی از دوستان او، اسبی برایش آورد تا بتواند با آن به زیارت برود.

یكی دو روز اول، اسب پیرمرد را با خود برد و پیرمرد خوشحال از اینكه وسیله ا‏‌ی برای سفر گیر آورده، به اسب رسیدگی می‏كرد، غذا می‏داد و او را تیمار می‏كرد.

اما دو سه روز كه گذشت ناگهان پای اسب زخمی شد و دیگر نتوانست راه برود.

پیرمرد مرهمی تهیه كرد و پای اسب را بست و از او پرستاری كرد تا كمی بهتر شد.

چند روزی با او حركت كرد اما این بار، اسب از غذا خوردن افتاد و هر چه پیرمرد تهیه مى‏كرد، اسب لب به غذا نمى‏زد و معلوم نبود چه مشكلی دارد.

پیرمرد در پی درمان غذا نخوردن اسب خود را به این در و آن در مى‏زد اما اسب همچنان لب به غذا نمى‏زد و روز به روز ضعیف تر و ناتوان تر مى‏شد تا اینكه یك روز از فرط ضعف و ناتوانی نقش زمین شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمی شد.

این بار پیرمرد در پی درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستاری می‏كرد.

روزها گذشت و هر روز یك اتفاق جدید برای اسب می افتاد و پیرمرد او را تیمار مى‏كرد تا اینكه دیگر خسته شد و آرزو كرد كاش یك اتفاقی بیفتد كه از شر اسب راحت شود.

آن اتفاق هم افتاد و مردی اسب پیرمرد را دید خواست آن را از پیرمرد خریداری كند.

پیرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت.

وقتی صاحب جدید، سوار بر اسب دور مى‏شد، ناگهان یك سؤال در ذهن پیرمرد درخشید و از خود پرسید من اصلا اسب را برای چه كاری همراه خود آورده بودم؟

اما هر چقدر فكر كرد یادش نیامد اسب به چه دلیلی همراه او شده بود؟

پس با پای پیاده به ده خود بازگشت و چون مدت غیبت پیرمرد طولانی شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اینكه از زیارت برمى‏گردد، زیارتش را تبریك گفتند.

تازه پیرمرد به خاطر آورد كه به چه هدفی اسب را همراه برده و اهالی ده هم تا روزها بعد تعجب می‏كردند كه چرا پیرمرد مدام دست حسرت بر دست می‏كوبد و لب می‏گزد؟

شاید زندگی بسیاری از ما صرف ظاهر شود و از اصل هدف دور باشیم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زنی كه همیشه كتك می خورد

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر میره. دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.

دکتر گفت: خوب دوای دردت پیش منه، هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده.

دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

دکتر گفت: می بینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشه.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زنی که با جمله «دوستت دارم» همسرش زنده شد

زن انگلیسی که بر اثر حمله قلبی فوت کرده بود بطور ناگهانی و با جمله «دوستت دارم» همسرش به زندگی بازگشت.

بازگشت به زندگی این زن در اوج ناباوری خانواده و پزشکانش باعث شگفتی آنان شد. پزشکان این بیمار پس از انجام اقدامات پزشکی به خانواده «لورنا» اعلام کردند که بیمارشان فوت کرده و اکنون با کمک دستگاه زنده است. بستگان لورنا که از تلاش‌های نیروهای پزشکی ناامید شده بودند، خود را برای مراسم خاکسپاری او آماده کردند. همسر لورنا برای وداع آخر به بالای تخت او می‌رود جمله دوستت دارم را چندین بار زمزمه می‌کند.

پسر و سه دختر این زن، که هنگام وداع پدرشان بالای سر او ایستاده بودند، گفتند: با وجود اینکه 45  دقیقه از زمان اعلام فوت مادرمان گذشته بود به یکباره متوجه شدیم که رنگ صورتش تغییر کرد و پلک‌هایش تکان خورد.

پزشکان لورنا با بیان اینکه شرایط او نادر است، پس از به هوش آمدن لورنا آزمایشات و عکس‌برداری‌های لازم را انجام داده و اعلام کردند که وضعیت او روبه بهبود است و آسیبی به مغزش نیز وارد نشده است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زنى در نكاح فرزندش

در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شكایت كرد و ناله سر مى داد كه: خدایا بین من و مادرم حكم كن.

عمر از او پرسید: مگر مادرت چه كرده است؟ چرا درباره او شكایت مى كنى؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زنده به گور كردن ثروتمند

دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد..جمله ی «مگر اینجا شهر بلخ است؟» درست هم معنی با این عبارت است که می گویند: «مگر اینجا شهر هرت است؟» و چرا راه دور برویم، حتما ً همه ی ما این شعر را شنیده ایم که می گوید:

گنه کرد دربلخ آهنگری                             به شوشتر زدند گردن مسگری

از دیوان بلخ حکایت های مختلفی نقل کرده اند که همه خواندنی هستند از این قبیل حکایت :






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، داستان كوتاه - حرف ز، حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

داستان زندگی یك عقاب

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم بر بلندای آن قرار داشت.

یک روز زلزله ای کوه را به لرزه درآورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بیفتد.

برحسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پراز مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.

جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.

او زندگی و خانواده اش را دوست داشت،اما چیزی از درون او فریاد میزد که تو بیش از این هستی.

تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی میکرد،متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج گرفته و پرواز میکردند.

جوجه عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند،تو یک خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد،

اما عقاب هم چنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.

هر موقع که عقاب از رویایش سخن میگفت به او میگفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی از دنیا رفت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زندگی خروسی

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.

یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زندگی حضرت خضر

حضرت خضر علیه السلام یکی از پیامبران معاصر با حضرت موسی علیه السلام بود.

نام اصلی حضرت خضر علیه السلام «تالیا بن ملکان بن عامر بن أرفخشید بن سام بن نوح علیه السلام» است.

از معجزات حضرت خضر علیه السلام این بود که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، خضر (سبز) نیز همین است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زنان ناصرالدین شاه

ناصرالدین شاه در طول زندگی اش ۸۵ زن داشت و یک"ببری خان".

نمی دانیم که آن ۸۵ نفرچقدر نزد شاه مقرب بودند ولی ببری خان آنقدر محبوب این پادشاه بود که به گربه قجری معروف شد و نامش در تاریخ ماندگار شد.

روایت دردانگی این گربه به زمانی بر می گردد که ناصرالدین شاه سخت بیمار بود و تب شدیدی داشت و این گربه هم تازه زایمان کرده و مشغول جا به جایی بچه هایش بوده و از کنار بستر شاه می گذشته که کسی وارد اتاق می شود و در را می بندد. راه خروجی گربه که بسته می شود سرگردان و بلاتکلیف دور بسترشاه می چرخد و پایین پای شاه می ایستد.

یکی از همسران شاه، صاحب گربه از سرچاپلوسی و خود شیرینی این رویداد را نشانه بهبودی شاه عنوان کرده و به او مژده بریده شدن تب را می دهد. از قضا سپیده دم فردا تب می برد و شاه بهتر می شود. از آن پس گربه می شود محبوب و مقرب درگاه.

پس از مدتی زنان شاه که می دیدند شاه به این گربه بیشتر از آن ها توجه می کند، گربه را می دزدند و در سیاه چالی می اندازند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان زنان افغانی

خانم باربارا والترز كه از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریكاست سال ها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقش جنسیتی در كابل تهیه كرد.

او در سفری كه به افغانستان داشت متوجه شده بود كه زنان همواره و بطور سنتی پنج قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به كابل داشت ملاحظه كرد كه هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و علی رغم كنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می‌دارند.

خانم والترز به یكی از این زنان نزدیك شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینكه سنت دیرین را كه زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می كردید همچنان ادامه می دهید؟

این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می‌گوید: بخاطر مین های زمینی!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

حکایت آموزنده(550)

داستان آهنگر(3)

متن عاشقانه(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان کوتاه(1099)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه(1099)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های آموزنده(546)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

لطیفه های کوتاه(130)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان آرزو(3)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت(677)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان های آموزنده(1091)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان مرتضی مطهری(98)

داستان راستان(97)

داستانهای آموزنده(18)

استیو جابز(3)

داستان آموزنده(1099)

کتاب گینس(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

حکایت های کوتاه(679)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت کوتاه(678)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

گلستان سعدی(149)

داستان مسئولیت پذیری(11)

رابطه زن و مرد(2)

داستانک(1058)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستان(1096)