تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ص

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان صله ی رحم

داستانی زیبا و تاثیر گذار

زنگ تلفن به صدا در آمد. پیرزن كه در حال چرت زدن بود، با صدای تلفن از جا پرید به اطراف نگاه كرد و دوباره با شنیدن صدای تلفن به زحمت از جایش بلند شد و به طرف تلفن رفت.

گوشی را برداشت، با شنیدن صدایی كه انگار خیلی وقت بود نشنیده بود، لپهایش گل انداخت.

سلام نوه ی گلم. خوبی؟

قرار شد كه پسر، عروس و نوه هایش به او سر بزنند. بعد از خداحافظی، گوشی را گذاشت. كمی همانجا ایستاد و لبخندی از روی خوشحالی زد. بعد به خود آمد و دستمالی به دست گرفت و شروع به گردگیری منزل كرد. به حیاط رفت و همه جا را آب و جارو زد و برگشت. در حالی كه زیر لب چیزی را زمزمه می كرد سراغ آشپزخانه رفت  و  قابلمه را روی اجاق گذاشت.

 ساعتی بعد قورمه سبزی روی اجاق غل غل می كرد و برنج هم در حال دم بود. در قابلمه را برداشت كمی از برنج را با قاشق به دهان گذاشت و زیر گاز را خاموش كرد. ولی قورمه سبزی همچنان در حال جا افتادن بود. یك پارچ آب به سماور ریخت و زیر آن را هم روشن كرد. بعد به حمام رفت. و دوش گرفت. و لباس ساتن بنفش رنگی را كه پسرش برایش خریده بود را پوشید. خیلی خوشحال بود. بعد از دوش چای دم كشیده را خیلی دوست داشت. چای را دم كرد و یك فنجان از آن را خورد. بعد چادر گل گلی اش را سرش كرد و زنبیل قرمز رنگش را برداشت. از در حیاط خارج شد، آن طرف خیابان میوه فروشی حاج عباس بود. چادرش را جمع و جور كرد و زنبیلش را محكم گرفت و در حالی كه به راست و چپ خیابان نگاه می كرد ، آرام آرام به آن طرف خیابان رفت. و چند نوع میوه خرید. و دوباره چادرش را جمع و جور كرد و زنبیلش را برداشت. خیلی خوشحال بود. صورت نوه ی كوچكش را تجسم  كرد و لبخندی بر صورتش نقش بست. یك دفعه با ترمز اتومبیلی به زمین افتاد و میوه های زنبیل قرمزش هر كدام به طرفی قل خوردند.



داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده





نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان صفحه 14

باربارا 19 ساله بود و مایکل 21 ساله که عاشق هم شدند و قرار ازدواج گذاشتند. آن دو عاشق جوان، خوصوصیات مشترک فراوانی داشتند؛ اول اینکه هر دو رمانتیک بودند و طرفدارعشق افلاطونی و نقطه اشتراک بعدیشان اینکه هر جفتشان اهل مطالعه مجلات خانوادگی بودند. آن روز که قرار بود ساعت پنج بعد از ظهر جلو سینما همدیگر را ببینند و برای اجاره سالن عروسی بروند، هر دو آخرین شماره مجله عاشقانه را خریده و تمام صفحاتش را خوانده بودند، از جمله پانوشت صفحه 14که نوشته بود: برای اینکه بفهمید نامزدتان چقدر دوستتان دارد، یک بار بدون خبر قبلی، سر قرار نروید، اگر به سراغتان نیامد، یعنی دوستتان ندارد... باربارا و مایکل دیگر همدیگر را ندیدند؛ افسوس که هیچکدامشان خبر نداشتند دیگری نیز پانوشت صفحه 14 را خوانده است!

نوشته: آستینونا ریاز

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان صدر اعظم آقامحمدخان

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.

صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.

مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.

گفت: پس به شیراز برو.

او گفت: شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.

گفت: پس به تبریز برو.

گفت: آنجا هم در دست نوه شماست.

صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.

مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان صدای مادر

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.

اصلا حوصله نداشتم گفتم: من که پریروز نون گرفتم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان صدای جاودانه دختران ایرانی

سواره نظام مهرداد نخست، خسته از جنگهای طولانی وارد شهر هیرکانی (گرگان) شد.

آنها در شرق نیروهای متجاوز بدوی و در غرب دمتریوس را شکست سختی داده بودند. مهرداد پادشاه اشکانی با لباسی ساده در شهر می چرخید و به گفتگوهای مردم گوش می داد نیم روزی که گذشت به گوشه دیواری تکیه داد تا خستگی از تن بدر کند از پنجره کوچک بالای سرش سخنان دخترانی را می شنید كه حرف های آنها با صدای فرش بافیشان به هم آمیخته بود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان صداقت

سال ها پیش توی یه سرزمین دور شاهزاده ای وجود داشت كه تصمیم به ازدواج گرفت. او می خواست با یكی از دخترهای سرزمین خودش ازدواج كند. به همین دلیل همه دخترهای جوان آن سرزمین را دعوت كرد تا سزاوارترین دختر را انتخاب كند.

 




نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان صداقت

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.

پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان صدا نمیاد

مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.

چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت: الو ... بفرمایید؟ ... چرا حرف نمی زنی؟

مکثی کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد: بهنام، عزیزم، تو یی؟ من که بابت دیشب عذر خواهی کردم.

خواهش می کنم با من حرف بزن. بهنام جان ...

مرد با صدای لرزانی گفت: عزیزم منم، نادر.

زن گفت: صدات نمی آد. بلندتر حرف بزن. نمی شنوم چی می گی.

مرد به دهنی گوشی نگاه کرد. نیشخندی زد و آن را سر جایش گذاشت.

از باجه که بیرون آمد، دوستش پرسید: به کی تلفن زدی؟

مرد گفت:به همسر سابقم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان صبر عجیب

دستانش را در آب فرو کرد، چه قدر خنک، چه دل رباست این آب، اما حسین و فرزندانش تشنه اند.

سقا دست به آب برد اما نه برای نوشیدن، آری، چون تا سوار آب ننوشد اسب نیز آب نمی خورد، بنوش ای اسب تو مرکب خوبی برای عباس بوده ای، اما عباس هرگز نخواهد نوشید، اگر تو نبودی دستش هم به خنکای آب، خنک نمی شد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ص، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت آموزنده(550)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های آموزنده(546)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت(677)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آهنگر(3)

داستانک(1058)

حکایت کوتاه(678)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(98)

داستان های کوتاه(1099)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های کوتاه(679)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستانهای آموزنده(18)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

لطیفه های کوتاه(130)

استیو جابز(3)

گلستان سعدی(149)

کتاب گینس(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

رابطه زن و مرد(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان راستان(97)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

داستان آموزنده(1099)

داستان آرزو(3)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سعدی(149)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

داستان کوتاه(1099)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

متن عاشقانه(2)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان(1096)