تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ط

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان طلایت برای خودت

مردی بود که به زن و بچه هایش خیلی سخت می گرفت و در دادن خرجی خانه و تامین غذا و رفاه خانواده اش بسیار خسیس بود.

روزی شیوانا آن مرد را به همراه زنش در بازار دید. چهره زن از ضعف و سوء تغذیه رنج می برد اما مرد با افتخار مقابل مغازه طلا فروشی ایستاده بود و به زن می گفت که یک گردن بند و تعدادی دستبند طلا انتخاب کند تا مرد برایش بخرد. زن هم با خوشحالی آنها را انتخاب کرد و از فرط ضعف کنار دیوار روی زمین نشست.

شیوانا از دور به آنها می نگریست و هیچ نمی گفت. مرد بعد از خرید از مغازه بیرون آمد و گردن بند و دست بندها را به زن داد و با صدای بلند در حالی که بقیه مردم و از جمله شیوانا بشنود گفت: همه به من می گویند که به خانواده ام سخت می گیرم. ببینید برای همسرم چه طلاهای گران قیمتی خریده ام.

مردم به چهره زار و ضعیف زن خیره شدند و هیچ نگفتند. شیوانا با تبسم گفت: این طلاها در نهایت مال خودت است و مدتی بعد به بهانه ای آنها را از او پس می گیری. داشتن طلایی که آدم نتواند آن را بفروشد و شکم خود و بچه اش را سیر کند به چه دردی می خورد. به جای این طلا بازی و سرگرم کردن خودت و دیگران، به وظیفه ات عمل کن و رفاه خانواده ات را فراهم ساز. طلاهایت را هم برای خودت نگه دار. آنها اگر در رفاه باشند دیگر به طلای تو نیازی ندارند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ط، 
برچسب ها: داستان طلایت برای خودت، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان طوطی

خانمی یك طوطی خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمی کند. صاحب مغازه پرسید: آیا در قفس طوطی آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند، آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یك آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: طوطی هنوز صحبت نمی کند. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یك نردبان خرید و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت:آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشكل همین است. به محض اینكه شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد. آن خانم با بی میلی یك تاب خرید و رفت. وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مرد.

صاحب مغازه شوکه شد و گفت:  واقعا متاسفم، آیا او یك کلمه هم حرف نزد؟ آن خانم پاسخ داد: چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه، غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ط، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان طنز

یكی داشت، یكی نداشت.

پادشاهی سه پسر داشت.

دو تاش كور بود و یكیش اصلاً چشم نداشت.

پسرها رفتند پیش پادشاه و تعظیم كردند و گفتند:

ای پدر  دلمان خیلی گرفته  اجازه بده چند روزی بریم شكار و حال و هوایی عوض كنیم.

پادشاه اجازه داد. پسرها رفتند پیش میر آخور  گفتند: سه تا اسب خوب و برو بده ما بریم شكار.

میرآخور گفت: بروید تو  اصطبل و هر اسبی كه خواستید ببرید.

رفتند دیدند تو اصطبل فقط سه تا اسب هست، دوتاش چلاق بود و یكیش اصلاً پا نداشت.

اسب ها را آوردند بیرون و رفتند به میرشكار گفتند: سه تا تفنگ خوب بده ما بریم شكار.

میرشكار گفت: بروید تو اسلحه خانه و هر تفنگی كه می خواهید بردارید.

پسرها رفتند دیدند سه تا تفنگ تو اسلحه خانه هست كه دوتاش شكسته بود و یكیش قنداق نداشت.

آن ها را برداشتند و سوار اسب هاشان شدند و از دروازه ای كه در نداشت رفتند به بیابانی كه راه نداشت از كوهی گذشتند كه گردنه نداشت و به كاروانسرایی رسیدند كه دیوار نداشت.

تو كاروانسرا سه تا دیگ بود كه دوتاش شكسته بود و سومی اصلاً ته نداشت.

همین جور كه می رفتند سه تا تیر و كمان پیدا كردند كه دوتاش شكسته بود و یكیش اصلاً زه نداشت.

رسیدند به سه تا آهو و با همان تیر و كمان ها آن ها را زدند. وقتی رفتند بالای سرشان, دوتاش مرده بود و یكیش اصلاً جان نداشت. آهو ها را بردند تو همان كاروانسرایی كه دیوار نداشت. پوستشان را كندند و آن ها را گذاشتند تو همان دیگ هایی كه دوتاش شكسته بود و یكیش ته نداشت. زیرشان را آتش كردند. استخوان پخت گوشت اصلاً خبر نداشت.

تشنه كه شدند، گشتند دنبال آب.

سه تا نهر پیدا كردند كه دوتاش خشك بود و یكیش اصلاً آب نداشت.

از زور تشنگی پوز گذاشتند به نهری كه نم داشت و بنا كردند به مكیدن كه دوتاشان تركید و یكیشان اصلاً سر از نهر برنداشت.

به شاه خبر دادند این چه شكاری بود كه این بچه ها رفتند؟

شاه وزیرش را خواست و گفت: به اجازه چه كسی گذاشتی این بچه ها برند شكار؟

زود برو تا بلایی سرشان نیامده آن ها را برگردان كه حوصله درد سر ندارم.

رفتیم بالا آرد بود

اومدیم پایین خمیر بود

قصه من همین بود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ط، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان طمع

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:

خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت:

تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است.

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند.

مرد روحانی گفت: خداوندا نمی فهمم؟

خداوند پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ط، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان طمع

زن و مرد فقیر که چند بچه هم داشتند، زندگی سختی را می گذراندند و تنها در آمدشان از درخت سیب داخل حیاط منزلشان بود که با فروش آنها شکم خود و بچه ها را سیر می کردند. درخت سیب چند وقتی میوه نداد تا بالاخره موقعی که آنها خیلی گرسنه بودند، یک سیب خیلی بزرگ بر شاخه درخت سبز شد. مرد فقیر وقتی سیب را چید با خودش گفت: با فروش این سیب فقط می توانم یک وعده شکم خانواده ام را سیر کنم، اما در عوض می توانم آن را به سلطان کارتیج هدیه بدهم تا خوشحال شود. همین کار را کرد و به سراغ سلطان مهربان رفت و سیب را هدیه کرد.

کارتیج وقتی از مشاورانش شنید که پیر مرد چقدر فقیر است، از عزت نفس او خوشش آمد و یک کیسه طلا به مرد داد و زندگیش را عوض کرد. یکی از مشاوران سلطان که این صحنه را دید با خود گفت: وقتی سلطان به خاطر یک سیب کیسه طلا می دهد، پس من هم هدیه ای می آورم. فردای آن روز به جواهر ساز شهر سفارش یک سیب طلا داد و سپس آن را به سلطان هدیه کرد. سلطان کاتریج که ماجرا را فهمید به او گفت: آن پیر مرد همه داراییش را به من هدیه کرد، اما تو به خاطر طمع، یک گوشه از ثروتت را هدیه کرده ای! و سپس تمام اموال مرد طماع را میان فقرای شهر تقسیم کرد!

سلطان کاتریج در افسانه های لهستان، به یک پادشاه مهربان معروف است.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ط، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت(678)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه(679)

داستانک(1062)

داستان آهنگر(3)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت آموزنده(551)

سعدی(149)

داستان اثبات عشق(3)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستانهای آموزنده(18)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان راستان(125)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

دوره ضمن خدمت(2)

داستان آموزنده(1103)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت کوتاه(679)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان کوتاه(1103)

داستان مسئولیت پذیری(12)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

کتاب گینس(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان های کوتاه(1103)

متن عاشقانه(2)

داستانهای کوتاه(38)

داستان آرزو(3)

حکایت های آموزنده(546)

داستان مرتضی مطهری(126)

استیو جابز(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

رابطه زن و مرد(2)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستان(1100)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده(1095)

گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)