تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ع

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان عاشق واقعی

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ع، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان عینكی

عینک نمی زد که نگن عینکیه.

یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد.

از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ع، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كت و شلوار عید نوروز

دوسه سالی بود که این کت و شلوار را می پوشیدم. دیگر رنگ و حالی برای آن نمانده بود. دور تا دور پایین و سر آستین های آن سائیده شده بود و آستر آن را بارها وصله زده بودند. جیب های آن سوراخ سوراخ بود و چیزی در آن بند نمی شد. البته حال و روز شلوارم بدتر از کت بود زیرا حداقل در تابستان ها این کت فرسوده، فرصت استراحت می یافت ولی شلوار همراه همیشگی من بود و به خاطر این همراهی و ایستادگی زخم های متعددی برداشته بود و نفس های آخرش را می کشید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ع، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان عیب کوچک

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.

پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است.

پیرزن گفت: اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود.

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد.

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد.

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است.

پیرزن گفت: درست است، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است.

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی، خرج برایت نمی تراشد.

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد.

پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ع، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان عمو سبزی فروش

داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» نقل کرده است:

ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدد‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.

چاره‌ای نداشتیم. همه ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم... یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است... کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند...

اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزی‌فروش . . ... بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . .. . بله» فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیه شعر روی کلمه «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همه شعر را نمی‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:

عمو سبزی‌فروش! . . . بله

سبزی کم‌فروش! . .. . .. بله

سبزی خوب داری؟ . . بله

خیلی خوب داری؟ . . . بله

عمو سبزی‌فروش! . . . بله

سیب کالک داری؟ . . . بله

زال‌زالک داری؟ . . . . . بله

سبزیت باریکه؟ .. . . . . بله

شبهات تاریکه؟ .... . . . . بله

عمو سبزی‌فروش! . . . بله

این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ع، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

استیو جابز(3)

رابطه زن و مرد(2)

دوره ضمن خدمت(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده(1095)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

داستان کوتاه(1103)

حکایت کوتاه(679)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

متن عاشقانه(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستان آهنگر(3)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

سعدی(149)

حکایت آموزنده(551)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

کتاب گینس(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

حکایت های آموزنده(546)

داستان(1100)

داستان راستان(125)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان آموزنده(1103)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستان اثبات عشق(3)

داستان مرتضی مطهری(126)

داستان آرزو(3)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستانهای آموزنده(18)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستان های کوتاه(1103)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستانک(1062)

حکایت(678)

حکایت های کوتاه(679)

داستان مسئولیت پذیری(12)

سخنرانی براد پیت(2)

آزمون های ضمن خدمت(2)

گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)