تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف غ

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان غیبت و شایعه

زنی شایعه ای درباره همسایه اش را مدام تکرار کرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهمیدند. شخصی که داستان درباره او بود عمیقاً آزرده و دلخور شد. بعداً، زنی که آن شایعه را پخش کرده بود و غیبت نموده بود متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده. او خیلی ناراحت شد ونزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند.

پیرخردمند گفت: « به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش. سر راه که به خانه می آیی پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز» زن اگر چه تعجب کرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.

روز بعد، مرد خردمند گفت: اکنون برو و همه پرهایی را که دیروز ریخته بودی جمع کن و برای من بیاور» زن، در همان مسیر، به راه افتاد، اما با نا امیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده. پس از ساعت ها جستجو، با تنها سه پر در دست، بازگشت. خردمند پیر گفت: « می بینی؟ انداختن آنها آسان است اما باز گرداندنشان غیر ممکن است. شایعه نیز چنین است. پراکندنش کاری ندارد، اما به محض این که چنین کردی دیگر هرگز نمی توانی کاملاً آن را جبران کنی.

از خوردن گوشت برادر مرده ات خودداری کن.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف غ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان غیبت

عادتش شده بود. شنیده بود که هر که غیبت کند انگار گوشت تن برادرش را خورده است ولی دست خودش نبود. از دست رئیسش ذله شده بود. تازگی ها یک جوری شده بود. شبها توی خواب پاهایش گر می گرفت. سرانجام پیش دکتر رفت. دکتر گفت:آقای محترم، اوره خون شما خیلی بالا رفته، انگار خیلی گوشت مصرف می کنید!

مواظب باشیم نسوزیم ، اوره ما هم بالاست

ممكنه به علت گرانی گوشت قرمز باشه كه اون نوعش میل میكنیم

نوش جان

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف غ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان غم انگیز فقر

دانه های «کُنار» را جمع می کرد و به مدرسه می برد.

به هر کدام از دوستانش یک مشت کُنار می داد

و در عوض، یک ورق از آن ها می گرفت.

بعد از چند روز که ورق ها زیاد شد. آن ها را روی هم مرتّب کرد.

کنار مادر نشست و گفت: دفتر قبلی ام داره تموم می شه.

لطفاً با این ورق ها برای من دفتر درست کن.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف غ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان غلام

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد و قصد خریدنش را کرد. از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم؟

گفت:آری.

گفت: نامت چیست؟

گفت: هرچه تو بگویی.

گفت:از کجا آمده ای؟

گفت: هر کجا که تو بخواهی.

گفت: چه کار می کنی؟

گفت: هر چه تو بگویی.

 ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت ما نیز باید برای صاحبمان (خدا) اینگونه باشیم و رو به غلام کرد گفت: تو آزادی.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف غ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان غفلت

این کارها از او بر نمی آمد. یاد حرف مادرش افتاد كه می گفت: پسرم، لقمه حرام شگون ندارد. روزی را خدا می رساند.

زن از گارگاه بیرون آمد. پشت به خیابان چادر را روی سرش جمع و جور کرد. موتوری چرخی زد به زن نزدیک شد. چند خیابان آن طرف تر پسر کیف را از دوستش گرفت و چشمش به عکس داخل کیف افتاد.

اشک روی گونه هایش لغزید، عکس مادرش بود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف غ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان غرور

مرد دست هایش را از پنجره بیرون برد و با غرور گفت: ای آفتاب بر دست های من بتاب! می دانم که تو هر روز به خاطر من طلوع می کنی.

ناگهان ابری سیاه آفتاب را پوشاند و آسمان تیره شد.

مرد دستهایش را آرام داخل آورد و با خود زمزمه کرد: انگار آفتاب حرف هایم را شنید.

باید آهسته تر می گفتم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف غ، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

استیو جابز(3)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

داستان آرزو(3)

داستان مرتضی مطهری(98)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

سخنرانی براد پیت(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان کوتاه(1099)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان راستان(97)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

کتاب گینس(2)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت(677)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه(679)

حکایت کوتاه(678)

حکایت آموزنده(550)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

متن عاشقانه(2)

داستان آهنگر(3)

داستانک(1058)

داستانهای آموزنده(18)

داستانهای کوتاه(38)

داستان آموزنده(1099)

داستان(1096)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت های آموزنده(546)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

گلستان سعدی(149)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)