تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ف

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان فیلسوف و سقراط

روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط می دانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن، قبل از این که به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.

مرد پرسید:سه پرسش؟

سقراط گفت:بله درست است.

قبل از این که راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است. کاملا مطمئنی که آن چه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد جواب داد: نه، فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت: بسیارخوب، پس واقعا نمی دانی که خبر درست است یا نادرست؟

حالا پرسش دوم: آن چه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟

مرد پاسخ داد:نه.

سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی، برایم سودمند است؟

مرد پاسخ داد: نه.

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فیلسوف و پادشاه

فیلسوفی ستمدیده برای دادخواهی نزد پادشاهی رفت و هر چه التماس کرد، موثر نشد. ناچار بر قدم های پادشاه افتاد و دادخواهی را تکرار نمود. شاه خشنود شد و حاجت او را برآورده ساخت. جمعی به ملامت فیلسوف لب گشودند و او را سرزنش کردند که از مانند تو حکیم و شخصیت بزرگی، این چنین کاری سزاوار نبود.

او در جواب گفت: شما نمی دانید که گوش پادشاه، در پایش بود؛ از این جهت، مرا چاره ای جز این نبود!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فیلسوف و رفتگر

فیلسوف به رفتگر خیابان گفت: واقعاً دلم برایت می سوزد. شغل کثیف و طاقت فرسایی داری.

رفتگر در جواب گفت: متشکرم، اما بفرمایید شغل شما چیست؟

فیلسوف با لحنی آمیخته با غرور و افتخار گفت: من اخلاق و طبایع مردم و اعمال و انگیزه ها و تمایلات آنها را بررسی و مطالعه می کنم.

رفتگر لبخندی زد و همان طور که آماده جارو زدن می شد به فیلسوف گفت: ای بیچاره! ای بیچاره! من هم دلم برای تو می سوزد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فوتبال در بهشت

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سال هاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟

بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شئی نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو ...

خسرو گفت: کیه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده.

باور کن من خود بهمنم.

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمی بیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم!

راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فقیر كیست؟

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر..

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید: چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه، یک سگ داریم و آنها چند تا. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود، پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فقط یک گلوله

در جاده ای متروک و دور افتاده در آریزونا، درشکه ای حامل پنج مسافر به چنگ راهزنان افتاد. سارقان ابتدا تمام اموال، دارایی و پول مسافران را به سرقت بردند، سپس به دستور سردسته راهزنان قرار شد تک تک مسافران به دست بوسی رئیس بروند و طلب عفو کنند تا رئیس از کشتن آنها صرف نظر کند. چهار مسافر درشکه به سرعت رفتند و دستور را انجام و جان خود را نجات دادند، اما نفر پنجم که پیرمردی عارف بود اطاعت نکرد. در نتیجه رئیس دزدها با عصبانیت به سراغش رفت و لوله اسلحه اش را روی سر پیرمرد گذاشت و گفت: من کسی هستم که می توانم با فشار دادن این ماشه دنیای تو را به جهنم تبدیل کنم! پیرمرد هم بلافاصله پاسخ داد: من نیز کسی هستم که اگر تو آن ماشه را فشار دهی و مرا بکشی، آخرتت را به جهنم تبدیل می کنم! رئیس دزدها با شنیدن این حرف هر پنج مسافر را بخشید و از همان لحظه مرید پیرمرد شد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فریبکاری

یکی از سربازان ناپلئون خطای بزرگی مرتکب و محکوم به اعدام شد، اما ساعتی قبل از اعدام، مادر سرباز جوان خود را به ناپلئون بناپارت رساند و گریست و خواهش کرد پسرش را ببخشد. ناپلئون که در جریان تخلف سرباز جوان بود به پیرزن گفت: «مادر، باور کن خطای پسرت قابل بخشش نیست»

پیر زن بی آنکه بترسد گفت: « یقین دارم که گناه پسرم قابل بخشش نیست، كه اگر این طور بود، تو وظیفه داشتی او را ببخشی، حال آنکه چون تو ناپلئون بناپارت هستی می توانی از گناهان بزرگ بگذری» ناپلئون سری تکان داد، خندید و گفت: «می دانم که داری فریبم می دهی، اما فریب دادنت هم قشنگ است» و پسر را آزاد کرد.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فریب

گفتم: مگه نگفتی به حرفم گوش کن تا خوشبخت شوی؟

گفت: بله!

مگه نگفتی او را بکش تا ثروتمند شوی؟

گفت: بله!

خب، من که به حرفت گوش کردم، پس چرا خوشبخت نشدم؟

گفت: تو از نظر من خوشبختی!

گفتم مگه تو کی هستی؟

گفت: من ابلیسم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فریاد

از کاری که کرده بود فوق العاده رضایت داشت، «بلند کردن کتاب از داخل سبد کتاب های مترو». این کتابها را داخل یک سبد می گذاشتند که مسافران تا رسیدن به مقصدشان مطالعه کنند. او اما هر روز یک یا دو جلد کتاب بلند می کرد و خوشحال هم بود که زرنگ است.

آن روز وقتی به خانه رسید و دید دزد نصف اموالش را برده آنقدر عصبانی شد که فریاد زد: از دست این دزدها آدم امنیت نداره.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فرمانده

در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت، ولی سربازان دو دل بودند.

فرمانده سربازان را جمع کرد: سکه ای از جیب خود بیرون آورد: رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می اندازم، اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم .

 بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید.

سکه به سمت رو افتاده بود .

 سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

پس از پایان نبرد: معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟

فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه را به او نشان داد.

هر دو طرف سکه رو بود !

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فرگون زیبا

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه. در مجلسی زنانه، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت: فرگون خانم! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی؟

بانوی اول ایران پاسخ داد: ایرانی خدمتکار نمی شناسم.

آن زن سماجت کرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمی کنید؟

فرگون زیبا گفت: من نیازی به کمک دیگران ندارم، هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آنها را به خدمت بگیرم. زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگر به پادشاه ایران هستند و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیشتری به آنها نرسد.

زن دیگری می پرسد: مگر پیشتر چه آسیبی دیده اند؟

فرگون زیبا می گوید: دوری! دوری از شهر و دیارشان! این بزرگترین آسیب است.

آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند.

نامداران ماندگار آنانی هستند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان فرشته

آخرین تکه را از داخل جعبه خارج کرد و در مشتش گرفت. با درخشش خاصی که در چشمانش بود به سمت پیرمرد رفت و آخرین تکه را به او داد. پیرمرد سرش را بلند کرد و دخترک در لابه لای آدم ها ناپدید شد.

پیرمرد از روی صندلی شکسته اش بلند شد و به سمت پسرکی که در گوشه ای از خیابان مشغول واکس زدن بود، رفت و آخرین تکه را به او داد. پسرک سرش را بلند کرد و پیرمرد در لا به لای آدم ها ناپدید شد.

پسرک واکسی پس از تمام شدن کارش آخرین تکه بیسکویت را به دهان برد.. و در میان انبوه آدم ها ناپدید شد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ف، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت(676)

داستان راستان مرتضی مطهری(97)

متن عاشقانه(2)

حکایت آموزنده(549)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های کوتاه(1099)

گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

سخنرانی براد پیت(2)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

استیو جابز(3)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان های کوتاه و آموزنده(97)

رابطه زن و مرد(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(97)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

کتاب گینس(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان(1096)

داستان راستان(96)

حکایت کوتاه(677)

حکایت های آموزنده(545)

داستان های آموزنده شهید مطهری(78)

داستانهای آموزنده(18)

داستان کوتاه(1099)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان آهنگر(3)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه(678)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

لطیفه های کوتاه(130)

داستانک(1058)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(97)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

داستان آرزو(3)

داستان های آموزنده(1091)

سعدی(149)

داستان آموزنده(1099)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستانهای کوتاه(38)

داستان مرتضی مطهری(97)