تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ق

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان قهرمان گلف

یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت: بچه ام مریض است، به من کمک کن وگرنه خواهد مرد.

او بلافاصله همه ی پولی را که برنده شده بود به آن زن داد.

هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت: خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاهبردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده تا بچه ای داشته باشد.

قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت: این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر.

مدل ذهنی انسان های بزرگ و موفق این گونه است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان قهرمان گلف، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قدرت باور

 

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: انسان ها از ترس ظاهر خوفناک من می میرند نه به خاطر نیش زدنم.

اما زنبور قبول نکرد. مار، برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت: آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان قدرت باور، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قیمت مغز خانم ها و آقایان

بالاخره دکتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی.

دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت: متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم، تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه.

این عمل، کاملا در مرحله آزمایش، ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره، بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هز ینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنید.

اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردند، بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید: خب، قیمت یه مغز چقدره ؟

دکتر بلافاصله جواب داد: 5000 دلار برای مغز یک زن و 200دلار برای مغز یک مرد.

موقعیت نا جوری بود، خانم های داخل اتاق سعی می کردن نخندن و نگاهشون با آقایون داخل اتاق تلاقی نکنه، بعضی ها هم با خودشون پوز خند می زدن!

 بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که: چرا مغز خانم ها گرونتره ؟

دکتر با معصومیت بچگانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که: این قیمت استاندارد عمله ! باید یادآوری کنم که مغز آقایون چون استفاده میشه، خب دست دومه و طبیعتا ارزونتره !






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قیمت گلدان ها

زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است.

او پرسید:چرا گلدان های نقش دار و گلدان های ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است، همان پول گلدان ساده را می گیری؟

فروشنده گفت: من هنرمندم. قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قهرمانی در پارالمپیک

چند سال پیش در جریان بازیهای پار المپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا ۹ نفر از شرکت کنندگان دو صد متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود.

ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت: این دردت رو تسکین میده.

سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قهرمان یك دست

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست

در میان اعجاب همگان، با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود.

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزیش را پرسید.

استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود كه اولا به همان یك فن به خوبی مسلط بودی.

ثانیا تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، كه تو چنین دستی نداشتی.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قهرمان آدم های کوچک

نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص، ثروتمندترین مرد شهر است. باید از او آموخت و گرامیش داشت.

خردمند خندید و گفت: فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم؟

نادان گفت: خوب گرامیش مدار، بزودی از گرسنگی خواهی مرد.

خردمند خندید و از او دور شد. از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند. چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت: فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود.

 خردمند باز بر او خندید. فردا دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند. دست بر شانه اش گذاشت و گفت: عجب قهرمان هایی داری، هر یک چه زود سرنگون می شوند.

نادان گفت: قهرمان های تو هم به خواری می افتند.

خردمند خندید و گفت: قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین و با خنده از او دور شد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قوزك پا

صاحب منصبی از جنگ بر گشته بود، از او پرسیدند: در این جنگ شما چه کردید ؟

گفت: هر دو پای یک نفر دشمن را از قوزک بریدم.

گفتند: چرا سرش را نبریدی؟

گفت: سرش را کس دیگری بریده بود.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قوانین عجیب یك بیمارستان

در این بیمارستان استفاده از آسانسور برای کارمندان، پرسنل، پرستاران و خدمه در ساعات ممنوعه- همان ساعات اداری- ممنوع است و هر پرسنلی که از آسانسور استفاده کند ۳۰ هزار تومان جریمه می‌شود!

در یکی از توبیخ‌هایی که رئیس این بیمارستان برای یکی از کارکنان نوشته و مصداقی از سایر توبیخ هاست اینگونه می‌خوانیم: ‌«خانم. . . نظر به عدم رعایت قوانین و استفاده از آسانسور در ساعات ممنوعه با توجه به بخشنامه‌های صادره، ضمن کسر سه روز از حقوق و مزایای شما کتباً توبیخ با درج در پرونده پرسنلی می‌شوید. شایسته است در عملکرد خود تجدیدنظر نموده و در غیر این صورت طبق مقررات با سرکار رفتار خواهد شد».

چندی پیش یکی از پرستاران این مرکز درمانی که عمل جراحی انجام داده و در این بیمارستان بستری شده بود، برای رفتن به یکی از طبقات سوار آسانسور می‌شود اما در کمال ناباوری، توسط انتظامات توبیخ شده و ۳۰ هزار تومان جریمه می‌شود!

مکان غذاخوری کارکنان بیمارستان در طبقه ششم قرار دارد که رفتن به آنجا نیازمند استفاده از آسانسور است اما کارمندان مجبور هستند، برای در امان ماندن از جریمه ۳۰ هزار تومانی و درج توبیخ در پرونده، این شش طبقه را بدون آسانسور بالا بروند.

از دیگر قوانین جالب این مرکز درمانی، ممنوعیت نشستن روی صندلی در ساعات اداری است و کارکنان باید تا پایان ساعات ممنوعه سرپا بایستند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قلاب ماهیگیری

مردی گرسنه و فقیر از راهی عبور می كرد و با خود می گفت: «خدای من چرا من باید اینگونه گرسنه باشم. من بنده تو هستم و امروز از تو غذایی می خواهم. تو به من دندان داده ای، نان هم باید بدهی.»

همانطور كه با خود در فكر بود به رودخانه ای رسید. او به امواج رودخانه نگاه    می كرد و در افكار مریض و پر از درد خود غرق بود. ناگهان از دور برقی به چشمانش زد. خیلی خوشحال شد. فكر كرد كه حتما سكه طلایی است كه خدا برای او فرستاده تا او سیر شود. به سمت نور دوید تا زودتر سكه را بردارد و با آن غذایی بخرد. اما هر چه قدر نزدیك تر می شد ناامیدتر می شد. وقتی به آن شی فلزی رسید دید كه یك قلاب ماهیگیری است. مرد آن را برداشت. نگاهی به آن كرد ولی نفهمید كه آن شی چیست. او قلاب را به گوشه ای انداخت و رفت و در افكار پر از یاس و ناكامی خود غوطه ور شد. نمی دانست آن قلاب برای او آنجا گذاشته شده بود تا ماهی بگیرد و خود را سیر كند. خدا به او پاسخ داده بود ولی او آنقدر هوش و ظرفیت نداشت كه آن پاسخ را بشنود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قطار و رهبر كره شمالی

کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی برای دیدار با مقام های چینی به این کشور سفر کرده بود.

درست مانند همیشه، کیم جونگ ایل با قطار به چین رفت.

رهبر کره شمالی از پرواز می ترسد.

ریشه این ترس هم در حادثه هوایی است که در سال 1976 برای او رخ داد.

در این حادثه هلیکوپتر حامل کیم جونگ ایل دچار سانحه شده و او به شدت مجروح شد.

بر همین اساس کیم جونگ ایل فرصت های چندانی برای سفر به خارج از کشور ندارد اما زمانی که ضرورتی حس شود، آقای ایل ترجیح می دهد با قطار سلطنتی خود که نود واگن دارد به کشورهای همسایه سفر کند.

او یک بار با همین قطار تا روسیه رفت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان قضاوت به ظاهر

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد.  روی اولین صندلی نشست. از كلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت كه مسیر خلوت بود.

اتوبوس كه راه افتاد نفسی تازه كرد و به دور و برش نگاه كرد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

متن عاشقانه(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

سخنرانی براد پیت(2)

گلستان سعدی(149)

داستان(1096)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(97)

داستان کوتاه(1099)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایت های آموزنده(545)

داستانهای کوتاه(38)

داستان آموزنده(1099)

حکایت کوتاه(677)

کتاب گینس(2)

حکایت(676)

حکایت های کوتاه(678)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

رابطه زن و مرد(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت آموزنده(549)

استیو جابز(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان راستان(96)

داستان مرتضی مطهری(97)

سعدی(149)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(97)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

داستان راستان مرتضی مطهری(97)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(97)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان آرزو(3)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستانهای آموزنده(18)

داستان آهنگر(3)

داستان های آموزنده شهید مطهری(78)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستانک(1058)