تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایات كوتاه - حرف ث

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت ثروتمند و فقیر

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود.

شخصی از او پرسید: بهلول ! با این سر های مردگان چه می کنی؟

گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیر دستان جدا کنم،  لکن می بینم همه یکسان هستند.


به گورستان گذر کردم صباحی
شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت
که این دنیا، نمی ارزد به کاهی

به قبرستان گذر کردم کم و بیش
بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بی کفن در خاک خفته
نه دولتمند ، برد از یک کفن بیش






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ث، 
برچسب ها: حكایت ثروتمند و فقیر، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت ثواب صلوات قابل شمارش نیست

پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

در شب معراج، چون به آسمان رسیدم، ملكی را دیدم كه هزار دست داشت و در هر دستی هزار انگشت. آن ملك به كمك دست ها و انگشتانش مشغول حساب كردن و شمارش بود؛ از جبرئیل كه مرا همراهی می كرد پرسیدم:

این ملك كیست؟ و چه چیز را حساب می كند؟

جبرئیل گفت: این ملك، موكل به دانه های باران است. او محاسبه می كند كه چند قطره باران از آسمان به زمین نازل شده است. پس من به آن ملك گفتم: آیا می دانی كه از آغاز آفرینش دنیا تا كنون، چند قطره باران به زمین نازل شده است؟

گفت: یا رسول الله قسم به آن خدایی كه تو را به حق فرستاده، علاوه بر این كه می دانم تا كنون چند قطره باران نازل شده، بلكه محل نزول آنها را نیز به تفكیك می دانم و از تعداد قطره های باران نازل شده بر بیابان، معمور، بستان، شوره زار و قبرستان هم اطلاع دقیق دارم. حضرت فرمودند من از این همه دقت در حفظ شمارش باران در تعجب شدم.

آنگاه ملك گفت: یارسول الله، با وجود این همه دقت و دست و انگشتان برای شمارش، هنوز در محاسبه یك چیز، ناتوان مانده ام.

پرسیدم: كدام چیز؟

گفت: قومی از امت شما كه وقتی اسم مبارك شما را بشنوند صلوات می فرستند و من قدرت محاسبه ثواب آن صلوات را ندارم.

مستدرك الوسایل ، ج 5، ص 355

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ث، 
برچسب ها: حكایت ثواب صلوات قابل شمارش نیست، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت ثمره امانت داری

در شهر مكه، جوانی فقیر می زیست و همسری شایسته داشت. روزی هنگام بازگشت از مسجد الحرام، در راه، كیسه ای یافت. چون آن را گشود، دید هزار دینار طلا در آن است. خوشحال نزد همسر آمد و داستان را باز گفت.

زنش به او گفت: این لقمه حرام است، باید آن را به همان محل ببری و اعلام كنی، شاید صاحبش پیدا شود. جوان از خانه بیرون آمد، وقتی به جایی رسید كه كیسه زر را یافته بود، شنید مردی صدا می زند: چه كسی كیسه ای حاوی هزار دینار طلا یافته است؟

جوان پیش رفت و گفت: من آن را یافته ام، این كیسه توست، بگیر طلاهایت را.

مرد كیسه را گرفت و شمرد، دید درست است. دوباره پول ها را به او بازگرداند و گفت: مال خودت باشد، با من به منزل بیا، با تو كاری دیگر دارم.

سپس جوان را به خانه خود برد و نه كیسه دیگر كه در هر كدام هزار دینار زر سرخ بود، به او داد و گفت: همه این پول ها از آن توست.

جوان شگفت زده شد و گفت: مرا مسخره می كنی؟

مرد گفت: به خدا سوگند كه تو را مسخره نمی كنم. ماجرا این است كه هنگام شرفیابی به مكه، یكی از عراقیان، این زرها را به من داد و گفت: اینها را با خود به مكه ببر و یك كیسه آن را در رهگذری بینداز. سپس فریاد كن چه كسی آن را یافته است. اگر كسی آمد و گفت من برداشته ام، نه كیسه دیگر را نیز به او بده؛ زیرا چنین كسی امین است. شخص امین، هم خود از این مال می خورد و هم به دیگران می دهد و صدقه ما نیز، به واسطه صدقه او، مقبول درگاه خداوند می افتد! جوان، پول ها به خانه آورد  به دلیل امانتداری و صداقت، از ثروتمندان روزگار شد.

اویس قرنی، محمد محمدی، ص 229.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ث، 
برچسب ها: حكایت ثمره امانت داری، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

گلستان سعدی(149)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

سعدی(149)

حکایت(677)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان(1096)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

لطیفه های کوتاه(130)

داستانهای آموزنده(18)

استیو جابز(3)

داستان آرزو(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان آموزنده(1099)

داستان آهنگر(3)

حکایت آموزنده(550)

داستانک(1058)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های آموزنده(546)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان کوتاه(1099)

داستان راستان(97)

داستان مرتضی مطهری(98)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت کوتاه(678)

حکایت های کوتاه(679)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

متن عاشقانه(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

کتاب گینس(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستانهای کوتاه(38)