تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ک

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان کشاورز و روباه

 

کشاورزی یک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.

هنگام برداشت محصول بود. شبی از شب ها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.

پیرمرد کینه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد.

مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.

روباه شعله ور در مزرعه به این طرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.

در این تعقیب و گریز، گندمزار به خاکستر تبدیل شد.

وقتی کینه توز و در پی انتقام باشیم، باید بدانیم آتش این انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت!

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان کشاورز و روباه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان کودک با هوش

روزی کشاورزی متوجه شد ساعت طلای میراث خانوادگی اش را در انبار علوفه گم کرده است.

بعد از آنکه در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودک که بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آن را پیدا کند جایزه می گیرد.

به محض اینکه اسم جایزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه های علوفه را گشتند اما باز هم ساعت پیدا نشد.

همین که کودکان نا امید از انبار خارج شدند پسرکی نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتی دیگر به او بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت. کودک مصممی به نظر می رسید. باخود اندیشید: چرا که نه؟

پس کودک به تنهایی درون انبار رفت و بعد از مدتی به همراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز شادمان و متحیر از او پرسید چگونه موفق شدی در حالی که بقیه کودکان نتوانستند؟

کودک پاسخ داد: من کار زیادی نکردم، فقط آرام روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم. به سمتش حرکت کردم و آن را یافتم.

 

ذهن وقتی در آرامش است بهتر از ذهن پرمشغله کار می کند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد تا ببینید چطور باید زندگی خود را آن گونه که می خواهید سرو سامان دهید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان کودک با هوش، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان کارت ویزیت

روزی یکی از اشخاص از خود راضی در غیاب "ولتر" نویسنده و فیلسوف شهیر فرانسوی به دیدنش رفته بود. بر خلاف انتظار، دید که وضع اتاق او بسیار درهم و آشفته بوده و گرد و خاک زیادی روی میز تحریرش نشسته است.

مرد ازخود راضی از فرط ناراحتی با انگشت خود روی همان میز گرد آلود نوشت: «خر» و اتاق را ترک کرد. فردای آن روز تصادفا ولتر را در خیابان دید و گفت: دیروز خدمت رسیدم تشریف نداشتید.

ولتر با نگاهی به او گفت: بله، کارت ویزیت شما را روی میز تحریر دیدم!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كیك بهشتی مادر بزرگ

پسر کوچکی برای ماد‌ربزرگش توضیح می‌د‌هد‌ که چگونه همه چیز ایراد‌ د‌ارد‌: مد‌رسه، خانواد‌ه، د‌وستان و ... ماد‌ربزرگ که مشغول پختن کیک است، از پسر کوچولو می‌پرسد‌ که کیک د‌وست د‌ارد‌؟

پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.

ـ روغن چطور؟

 ـ نه!

ـ و حالا د‌وتا تخم‌مرغ.

 ـ نه ماد‌ربزرگ.

ـ آرد‌چی؟ از آرد‌ خوشت می‌آید‌؟ جوش شیرین چطور؟

ـ نه ماد‌ربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورد.

ـ بله. همهٔ این‌چیـزهـا به تنـهـایی بد‌ به نظــر می‌رسند‌. اما وقتی به د‌رستی با هم مخلوط شوند‌، یک کیک خوشمزه د‌رست می‌شود‌. خد‌اوند‌ هم به همیــن ترتیب عمل می‌کند‌. خیلی از اوقــات تعجب می‌کنیم که چرا خـــد‌اوند‌ باید‌ بگذارد‌ ما چنیـــن د‌وران سختی را بگذرانیم. اما او می‌د‌انــد‌ که وقتی همـهٔ این سختـــی‌ها را به د‌رستی د‌ر کنار هم قـــرار د‌هد‌، نتیجــه همیشه خوب است. ما تنــها بایـد‌ به او اعتماد‌ کنیم، د‌ر نهایت همهٔ این پیشامد‌ها با هم به یک نتیجهٔ فوق‌العاد‌ه می‌رسند‌.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كیفیت بعد از فروش

یكی از مدیران آمریكایی كه مدتی برای یك دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف كرده است كه: روزی از خیابانی كه چند ماشین در دو طرف آن پارك شده بود می گذشتم. رفتار جوانكی نظرم را جلب كرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز كردن یك ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی كه این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می كوشد مرا مجذوب كرده بود. مرد جوان پس از تمیز كردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرف تر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم كرد.

به او نزدیك شدم و پرسیدم: مگر آن ماشینی را كه تمیز كردید متعلق به شما نبود؟

نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من كارگر كارخانه ای هستم كه آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را كه ما ساخته ایم كثیف و نامرتب جلوه كند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كوزه ترك خورده

مردی هر روز دو کوزه ی بزرگ به دو انتهای چوبی می بست و چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هر بار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه ی سالم نو و مغرور بود که وظیفه اش را کامل انجام می دهد. اما کوزه ی کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.

کوزه ی پیر آن قدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند:‌‌« از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای ، فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای».

مرد خندید و گفت: وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن.

موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: می بینی که طبیعت در سمت تو چه قدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم این طرف جاده بذر سبزیجات و صیفی جات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو و پیاز داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را انجام دهی؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كورش كبیر

کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به مردم و سربازانت می بخشی؟!

کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت...

سپس  کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد !

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید...

مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند !

وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود...!

کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها می بودم.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كودك یك دست

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.

در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستى نداشتی! یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است."

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كودك و اقیانوس

کودک با اقیانوس آشنا نبود. 

پدر او را برد تا اقیانوس را کشف کنند.

روزها به سوی جنوب سفر کردند.

عصر یک روز، به پدر به کودک گفت: پشت آن تپه ها، اقیانوس است.

قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظر کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، ... در برابر اقیانوس بود.

آنچنان عظیم و درخشان بود، که پسرک گنگ ماند.

وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است! کمکم کن تا نگاهش کنم!

و استاد خردمند چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كودك با هوش

روزی ابوعلی سینا از جلو دکان آهنگری می‏گذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش می‏خواست. آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف همراه نداشت، خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت. آن گاه به آهنگر گفت: آتش بر کف دستم بگذار.

ابن سینا، از تیزهوشی او به شگفت آمد و در دل بر استعداد کودک شادمان شد. پس جلو رفت و نامش پرسید. کودک پاسخ داد: نامم بهمن‏یار است و از خانواده‏ای زرتشتی هستم. ابن سینا او را به شاگردی گرفت و در تربیتش کوشید تا اینکه او یکی از حاکمان و دانشمندان نام‏دار شد و آیین مقدس اسلام را نیز پذیرفت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كمك

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیکترین داروخانه رفت تا دارو­های دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله­ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان كمربند

كیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود، رفت.

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد.

وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا! یه كمربند می خواستم. آخه، آخه فردا تولد پدرم هست.

به به. مبارک باشه.

چه جوری باشه؟

چرم یا معمولی، مشکی یا قهوه ای، ...؟

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت و گفت: فرقی نداره. فقط ...، فقط دردش کم باشه!!!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

متن عاشقانه(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده(1091)

داستان آهنگر(3)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(97)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان(1096)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه(678)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(97)

داستان های کوتاه(1099)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستانهای آموزنده(18)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

داستان آرزو(3)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

استیو جابز(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان راستان(96)

حکایت کوتاه(677)

داستان مرتضی مطهری(97)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستانک(1058)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت های آموزنده(545)

کتاب گینس(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان های آموزنده شهید مطهری(78)

حکایت(676)

داستان کوتاه(1099)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

رابطه زن و مرد(2)

داستانهای کوتاه(38)

داستان راستان مرتضی مطهری(97)

گلستان سعدی(149)

حکایت آموزنده(549)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان آموزنده(1099)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(97)

حکایت های گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)