تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ل

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان لذت زندگی

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می کردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می کند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت می بینی، لذت ببری

میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیت ها را با منطق بیان کنی.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لئوناردو داوینچی

لئوناردو داوینچی موقع كشیدن تابلو «شام آخر» دچار مشكل بزرگی شد. می بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا (یكی از یاران عیسی كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند) تصویر می كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود. اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود.

كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست تا او را به كلیسا بیاورند. چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهمید چه خبر است به كلیسا آوردند، دستیاران او را سر پا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

وقتی كارش تمام شد گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده ام.

داوینچی شگفت زده پرسید: كی؟

گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم.

می توان گفت:

نیكی و بدی یك چهره دارند، همه چیز به این بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگیرند.

پائولو كوئیلو

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لئوناردو داوینچی، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لیلی و مجنون

لیلی واسه مجنون پـیـغـام فرستاد که انـگـار خیلی دوست داری مـنو بـبینی؟

اگر ساعت فلان کنار فلان باغ بیایی منم میام تا ببینمت.

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود دیوانه وار به سمت قرار می رود.

از فـرط خوشحالی چندین ساعت زودتر به محل می رود و آنجا می نشیند، مـدتـی می گـذرد و مـجـنون خوابش می برد.

 در هـمـیـن حین لیلی می آید و او را در خواب عمیق مـی بیـنـد. لیلی از کـیـسه ای که به هـمراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیب های مـجنـون و رفت.

مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید و گفت:ای دل غـافـل یار آمد و ما در خواب بـودیـم.

افـسرده و پـریشـان به دیـارش بـرگـشـت. در راه یـکـی از دوسـتـانـش او را دید و پرسیـد: چرا ایـنقدر ناراحتی؟

او وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت:این که عالیه!

آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره!

دلیل اول اینـکه: خواب بودی و بیدارت نکرده. و بطور حتم به خودش گفته: اون عزیز دل من که تو خواب نازه، پس چرا بیدارش کنم؟

 دلیل دوم اینکه: وقتـی بیدار مـی شدی گرسنـه بـودی و لیلی طـاقـت ایـن را نداشت، پس برایت گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!

مجنون سری تکان داد و گفت: نه!

اون مـی خواسته بگه تو عاشق نـیستی!

اگر عاشق بودی که خوابت نمی برد! تو را چه به عاشقی؟ بهتره بری با گردو بازی کنی.

  حالا به نظر شما کدامیک درست گفتن؟؟؟؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لیلی و مجنون، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لیاقت عشق

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟

سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لیاقت عشق، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لیلی و مجنون

بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده و می خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست و حتی ضرب المثل کوی و برزن شده است.

می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید امیدوارم طوری بیان کنم که در آخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!

ل






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لیلی و مجنون، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لعن كردن به شیطان

به شیطان گفتم: لعنت بر شیطان! لبخند زد.

پرسیدم: چرا می خندی؟

پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام می گیرد.

پرسیدم: مگر چه کرده ام؟

گفت: مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام.

با تعجب پرسیدم: پس چرا زمین می خورم؟

جواب داد: نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.

پرسیدم: پس تو چه کاره ای؟

پاسخ داد: هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لعن كردن به شیطان، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لذت زندگی

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه چند تا ماهى در آن بود!

از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تا ماهی را بگیرى؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لذت زندگی، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لذت بخش ترین بوسه

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.

زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت. شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.

زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.

گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت: نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت.

گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟

بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت: اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.

چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.

کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لذت بخش ترین بوسه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لبخند

بسیاری از مردم كتاب « شاهزاده كوچولو » اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و در نهایت در یك سانحه هوایی كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او  تجربه های حیرت آور  خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری كرده است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لبخند، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لباس عید

سلام دوستان عزیز

داستان زیر را با دقت بخوانید، سعی كنید صحنه ها را در ذهن خود مجسم كنید. اگر در پایان داستان .... نكردی حتما به روان پزشك مراجعه كنید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لباس عید، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لباس شستن همسایه

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا ب کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه اش درحال آویزان کردن رخت های شسته است و گفت: لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس های شسته اش را برای خشک شدن آویزان می کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لباس شستن همسایه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان لالایی آرام بخش

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خروپف های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شب های تنهایی او می شود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: داستان لالایی آرام بخش، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت(676)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان راستان(96)

داستان(1096)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(97)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

سعدی(149)

داستان های آموزنده شهید مطهری(78)

حکایت های کوتاه(678)

حکایت آموزنده(549)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

متن عاشقانه(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستانک(1058)

داستان آموزنده(1099)

داستان کوتاه(1099)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

داستان های کوتاه(1099)

استیو جابز(3)

داستان های کوتاه و آموزنده(97)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

لطیفه های کوتاه(130)

داستانهای کوتاه(38)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(97)

کتاب گینس(2)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

سخنرانی براد پیت(2)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

گلستان سعدی(149)

داستان آرزو(3)

حکایت های آموزنده(545)

رابطه زن و مرد(2)

داستان آهنگر(3)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(97)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(97)

حکایت کوتاه(677)

عشق در زندگی زن و مرد(2)