لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان مار و اره

شبی ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭگی ﺑﺮﺍی ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭی می شود. ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ گشتی می زد ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭّﻩ ﮔﻴﺮ می کند ﻭ کمی ﺯﺧﻢ می شود. ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠی ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ می شود ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺍﺭّﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ می گیرد ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰی ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ می شود ﺍﻭ نمی فهمید ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎقی ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭّﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ می کند ﻭ ﻣﺮﮔﺶ حتمی اﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ می گیرد ﺑﺮﺍی ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ، پس ﺑﺪﻧﺶ را ﺩﻭﺭ ﺍﺭّﻩ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ هی ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ.

ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ ﺭﻭی ﻣﻴﺰ به جای ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪ ﻣﺎﺭی ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ ﺁﻟﻮﺩ را ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﺨﺎﻃﺮ بی فکری ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مار و اره، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان مرد و مرگ

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ!

ﻣﺮﺩ گفت: ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ!

ﻣﺮﮒ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ...

ﻣﺮد: ﺧﻮﺏ، ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ.!!!

ﻣﺮﮒ: ﺣﺘﻤﺎ.

ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ.

مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ.

ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ، ﺍﻣﺮﻭﺯ  ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ !!!


داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مرد و مرگ، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان مرگ مرموز

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح  و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان مردجوان و غسال

مردی به خاطر اینکه شب ها خواب به چشمش نمی آمد، تصمیم گرفت نزد یک رمال برود و از او کمک بخواهد. وقتی مرد رمال او را دید، به وی گفت که برای رهایی از این مشکل باید به یک غسالخانه برود و از غسال بخواهد که وی را روی تخت غسالخانه، غسل دهد. او تأکید کرد که فقط در این صورت است که مشکل مرد جوان حل می شود و وی پس از آن می تواند به راحتی بخوابد و خواب ببیند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان مرگ

متن سخنرانی استیو جابز مدیر عامل و موسس اپل، پیکسار و ...  سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

 

سومین داستان استیو جابز

من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه؟

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد، برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد: به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوری بکنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد. چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد. چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود این مجله مال دهه ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن. ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ی هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند:

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می کنم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مرگ، استیو جابز، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه،

داستان میخ های روی دیوار

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.

روز اول پسر ۳۷ میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته ی بعد همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که مهار کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است ...

او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که از این به بعد هر روز که می تواند عصبانیتش را مهار کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد.

روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت: پسرم تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف های بدی می زنی آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد... آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو دردناک است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان میخ های روی دیوار، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان میخ سر راه

فردی از روی کنجکاوی با هدف شناخت واکنش دیگران نسبت به مسایل پیرامون، میخی را در چهارچوب درب سازمانی که محل تردد بود کار گذاشت. نفر اول وارد شد و بدون اینکه میخ را ببیند از درب گذشت. نفر دوم که از چهارچوب درب می‌گذشت میخ را دید ولی بی توجه به آن گذشت.

نفر سوم میخ را دید و پیش خود گفت وقتی کارم تمام شد بر می گردم و میخ را از چهارچوب درب بر میدارم تا برای کسی خطر ایجاد نکند. نفر چهارم به محض رویت میخ و شناخت خطر میخ در محل تردد، بلافاصله میخ کشی آورد و میخ را درآرود و سپس به کار خود رسیدگی کرد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان میخ سر راه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان مهمان

استکان چاییش رو که زمین گذاشت، خنده تلخی كرد و سكوت را شكست، بهش نگاهی کرد گفت: استکان ها رو باش! هر سه تا تو یه ردیفند!

شاید قراره مهمون بیاد، چیزی تو خونه داریم؟

رفت آشپزخونه پاش خورد به لیوان و شكست.

داد زد: آه ... اما چشمشهاش رو كه تو آینه چشاش دید.

حرفش رو خورد، میرم سر كوچه یه چیزایی بگیرم.

زن شروع به جمع كردن خرده های شیشه كرد.

صدای ترمزماشین اومد.

دستش برید. توی کوچه شیون و هیاهو بلند شد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مهمان، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان مهربانتر از مادر

رسول اکرم صلی الله علیه و آله در یکی از سفرهای خود به زنی که دارای کودکی بود برخورد نمود که در حال پختن نان بود. به آن زن گفتند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از این جا عبور می کند. آن زن نزد حضرت آمد و گفت: ای رسول خدا به من خبر رسیده که شما گفته اید که خداوند نسبت به بنده اش مهربان تر از مادر نسبت به فرزندش می باشد.

حضرت فرمود: آری چنین است که می گویی.

زن گفت: مادر هرگز حاضر نمی شود فرزندش را در این تنور بیندازد!

رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست و فرمود: خداوند به آتش عذاب نمی کند، مگر کسی را که توحید را نپذیرد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مهربانتر از مادر، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان موفقیت سرهنگ ساندرس

سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود در این میان نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟

او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم.

حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی می گیرم و حتی در مخارج خانه هم می مانم. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.

در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن.

دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟

پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را می نویسم.

پسرک گفت: بابابزرگ بنویس مرغ های خوشمزه درست می کنی.

پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها می زد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد.

او راهش را پیدا کرد.

پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومین رستوران نه، سومین رستوران نه، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصد و بیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ استفاده کند.

امروز کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد و اگر در آمریکا کسی بخواهد عکس سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را جلوی در رستورانش بزند، باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان موفقیت سرهنگ ساندرس، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان موضوع تحقیق

مدیر مدرسه می گفت: پس از اینکه مادر یکی از دانش آموزان وارد دفتر مدرسه شد و با اعتراض بیان کرد که چرا موضوعاتی را برای تحقیق به بچه ها ارایه می دهید که هیچ منبعی جهت تحقیق و مطالعه برای آن وجود نداره؟

با تعجب از ایشان پرسیدم: کدام تحقیق؟

مادر دانش  جواب داد: تحقیق در مورد "عمه عطار". فرزندم میگه سر صف اعلام کرده اید که در باره عمه عطار !!! تحقیق بنوسید و جایزه بگیرید.

در حالی که نمی توانستم خنده خودم را کنترل و پنهان کنم گفتم خواهر عزیزم تحقیق در مورد "عمه عطار " نبوده بلکه در مورد" ائمه اطهار "بوده است.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان موضوع تحقیق، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان موضوع انشا: انتقادپذیری را توصیف كنید

خانم معلم یك ساعت در مورد انتقادپذیری صحبت كرد و سپس به مدل موهای اكبر، لباس های اصغر، طرز صحبت كردن حسن و همچنین به دماغ من گیر داد، و گفت این گیر دادن معنایش انتقاد است، و از ما خواست جنبه ی انتقادپذیری خود را بالا ببریم. اما نمی دانم چرا وقتی كامبیز از دست خط خانم معلم تعریف كرد و گفت دست خطش مثل دكترها است خانم معلم گوشش را كشید و او را از كلاس درس اخراج كرد. در توجیه كارش هم گفت كه حرف كامبیز تعریف نبوده و انتقاد است. آنهم انتقاد از نوع مخرب و انتقاد مخرب بد است. خانم معلم برایمان توضیح داد كه انتقادهای خودش سازنده بوده است. البته من نفهمیدم انتقادهای خانم معلم كجای ما ها را می خواست بسازد؟!

از نكات مهمی كه من امروز در كلاس درس یاد گرفتم این بود كه تفاوت انتقاد سازنده و مخرب را فهمیدم. انتقاد سازنده به آن دسته از گیرهایی گفته می شود كه آدم بزرگ ها به آدم كوچولوها می دهند. در صورتی كه اگر همین گیرها را كوچولو ها به آدم بزرگ ها بدهند، معنایش انتقاد مخرب است! و شاید به همین خاطر است كه همواره در مهمانی ها به ما كوچیك ترها هی می گویند: «هیس!!» ، احتمالا آدم بزرگ ها می ترسند خدایی نكرده از زبانمان انتقاد مخرب بیرون بیاید!

این توضیحات را در سر سفره به مامانی می گویم و از او برای نوشتن انشا در مورد «انتقادپذیری» كمك می خواهم. مامانی می گوید: «این خانم معلم شما هم حالش خوش نیست، فكر می كند در مورد هر چیزی می توان انشا نوشت؟!، آخه این هم شد موضوع انشا؟!، همین فردا می آیم مدرسه تا باهاش گفتمان كنم و بهش بفهمونم چنین موضوع های انشایی برای بچه های كلاس دوم ابتدایی مناسب نیست!»

البته خانم معلم شما نگران نباشید. من به مامانم گفتم كه یك بار مامان اكبر به مدرسه آمد تا با شما گفتمان كند و به شما بفهماند كه «قسطنطنیه» و امثالهم كلمات مناسبی برای دیكته گفتن نیستند، و نتیجه ی گفتمان آن روزتان گرد و خاك، پلیس 110، مقداری موی كنده شده و ایضا تجدید شدن اكبر از درس دیكته، ورزش و هنر شد!

مامانی پس از شنیدن صحبت های من، در بشقابم برنج و خورشت ریخت و جلویم گذاشت و گفت: «این خانم معلم شما اصلا روحیه ی انتقادپذیری ندارد.» یك قاشق از غذا خوردم. باز هم مامان غذا رو شور كرده بود. سریع دویدم به سمت یخچال و یك لیوان آب خوردم. مامان با صدای بلند گفت: «بچه چند بار بگم؟ تا غذات رو تموم نكردی نباید از جلوی سفره پاشی.» من هم در جواب مامانی گفتم: «خب همیشه تقصیر غذاهای شماست، یا آنقدر شور است كه باید بروم آب بیاورم سر سفره، و یا آنقدر بی نمك است كه باید بروم نمك بیاورم!»

پس از گفتن این جملات احساس دردی در سرم كردم. یك عدد دمپایی هم كنارم افتاده بود. این روزها آنقدر قدرت مامانی در پرتاب دمپایی بالا رفته است كه اصلا با چشم غیرمسلح نمی توان دمپایی را در حالی كه مسیر رسیدن به كله را طی می كند دید و مهارتش آنقدر بالا رفته است كه حتی بابایی هم نمی تواند برای عدم اصابت دمپایی با سرش جا خالی بدهد. باز خدا را شكر كه بابایی چند روز پیش برای مامانی از این دمپایی های ابری كادو گرفت. اگر از آن دمپایی پلاستیك فشرده ای ها بود كه الان سرم چند وجبی باد می كرد!

ما از این انشا نتیجه می گیریم كه قبل از انتقاد كردن از طرف مقابل بایستی به دور و بر او نگاه كنیم. اگر دم دستش ملاقه، در قندون و ایضا خود قندون، دمپایی از نوع پلاستیك فشرده، كفش پاشه دار و ... بود اصلا هیچی نگوییم، اما اگه مواردی همچون بالشت و دمپایی ابری بود، می شود با رعایت فاصله قانونی انتقاد كرد!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان موضوع انشا، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستانهای آموزنده(18)

حکایت آموزنده(546)

سخنرانی براد پیت(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(28)

داستان آهنگر(3)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(28)

داستانهای کوتاه(38)

داستان راستان مرتضی مطهری(28)

داستان مرتضی مطهری(28)

لطیفه های عبید زاکانی(126)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان(1065)

داستان اثبات عشق(2)

داستان آب كوثر(2)

کتاب گینس(2)

لطیفه های کوتاه(126)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

استیو جابز(3)

متن عاشقانه(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت(670)

حکایت های آموزنده(542)

حکایات کوتاه و آموزنده(544)

گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت کوتاه(671)

سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(28)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه(672)

حکایت های گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(126)

داستان راستان(27)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستانک(1027)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان کوتاه(1066)

داستان های کوتاه(1066)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان آرزو(3)

داستان های آموزنده شهید مطهری(23)

داستان های آموزنده(1062)

داستان آموزنده(1066)