لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان نجار و پادشاه

 

نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بود.

پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را فردا اعدام کنید.

نجار آن شب نتوانست بخوابد.

همسر نجار گفت: مانند هر شب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشایش بسیارند.

کلام همسرش آرامشی بر دلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شد و خوابید.

صبح صدای پای سربازان را شنید.

چهره اش دگرگون شد و با نا امیدی، پشیمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دریغا باورت کردم.

با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجیر کنند.

دو سرباز با تعجب گفتند: پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی.

چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت.

همسرش لبخندی زد و گفت:  مانند هر شب آرام بخواب، زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نجار و پادشاه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نقابی برای پنهان کردن

یک عده رزمی کار از دیاری دور به دهکده شیوانا آمدند و رییس گروه از شیوانا خواست تا امکان برگزاری یک مسابقه رزمی بین گروه او و شاگردان رزمی کار مدرسه شیوانا را فراهم سازد تا قدرت رزمی کارها با یکدیگر سنجیده شود.

وقتی زمان مبارزه فرا رسید شاگردان متوجه شدند که رزمی کاران غریبه به صورت خود نقاب زده و بدن خود را به رنگ های ترسناکی درآورده اند. از دیدن این چهره های رعب آور، ترس و دلهره در دل شاگردان مدرسه افتاد و آنها نزد شیوانا آمدند و راه چاره طلبیدند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نیما و نیشام

توفان که از شیراجان (نام پیشین سیرجان) گذشت غم و اندوه بسیار برجای گذاشت. بسیاری از خانه ها و درختان را خراب و سرنگون ساخت دل مردم گرفته غمگین بود. در این آشوب زمانه پسری به نام نیما دلباخته دختری شده بود که نامش نِیشام بود. نیما سالها دور از خانواده و در سفر زندگی کرده بود و چهار برادر داشت که هر یک دارای ثروت و اندوخته ای بودند. پدر نیشام بارها به خانواده نیما گفته بود هر یک از برادران دیگر خواستگاری می کرد، مشکلی نبود. اما نیما توان اداره زندگی نیشام را ندارد.

هر چه خانواده نیما به او می گفتند به جای عاشقی پی کسب و کاری را بگیرد و به این شکل به همگان بفهماند توانایی همسرداری را دارد، او نمی شنید و از دور چشم به خانه زیبا و بلند نیشام داشت.

کم کم رفتار نیما موجب برافروختگی و ناراحتی پدر و بردران نیشام گشت. آنها شبی به خانه نیما آمده و در برابر پدر و برادران نیما به او گفتند: اگر باز هم در اطراف خانه اشان پرسه بزند، چشم خویش را بر دوستی های گذشته خواهند بست.

نیما كه انگار تازه از خواب بیدار شد بود، گفت: مگر من چکار کرده ام؟ تنها عاشقم همین!

پدر نیشام گفت: عاشقی که خانه و خوراک زندگی نیست ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم.

نیما گفت: من مستمند نیستم.

پدر و برادران نیشام خندیدند و گفتند: آنچه ما می بینیم جز این نیست.

نیمروز فردایش شش مرد با پوششی از گران بهاترین پارچه های نیشابوری و اسب های ترکمن در برابر خانه نیشام ایستاده بودند.  آن شش مرد نیما، پدر و برادرانش بودند. بهت سراپای وجود میزبانان را گرفته بود. پس از آنکه بر صندلی میهمانی نشستند، نیما گفت: هنگامی که در سفر بودم، بانو آفرین (سی امین شاهنشاه ساسانی) را از رودخانه خروشان نجات دادم. او به من گفت: پیش من بمان. گفتم: من مسافرم و او گفت یادگاری به تو می دهم که هر وقت همچون من به خفگی رسیدی کمکت کند.

دیشب شما سعی داشتید مرا غرق کنید اما این بار دستان پادشاه ایران مرا نجات بخشید.

پدر و برادران نیشام از این که شب قبل به گونه ی بسیار زشت به او گفته بودند: ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم پشیمان بودند.

نیما و نیشام همواره دستگیر مستمندان بودند و زندگی بسیار نیکویی داشتند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نیما و نیشام، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نیرنگ خیاطان

قصه‌گویی در شب، نیرنگهای خیاطان را نقل می‌کرد که چگونه از پارچه‌های مردم می‌دزدند. عدة زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش می‌دادند. نقال از پارچه دزدی بیرحمانة خیاطان می‌گفت. در این زمان ترکی از سرزمین مغولستان از این سخنان به شدت عصبانی شد و به نقال گفت: ای قصه‌گو در شهر شما کدام خیاط در حیله‌گری از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است به نام «پورشش» که در پارچه دزدی زبانزد همه است. ترک گفت: ولی او نمی‌تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زیرکتر از تو هم فریب او را خورده‌اند. خیلی به عقل خودت مغرور نباش. ترک گفت: نمی‌تواند کلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند می‌تواند. ترک گفت: سر اسب عربی خودم شرط می‌بندم که اگر خیاط بتواند از پارچة من بدزدد من این اسب را به شما می‌دهم ولی اگر نتواند من از شما یک اسب می‌گیرم. ترک آن شب تا صبح از فکر و خیال خیاط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة اطلسی برداشت و به دکان خیاط رفت. با گرمی سلام کرد و استاد خیاط با خوشرویی احوال او را پرسید و چنان با محبت برخورد کرد که دل ترک را به دست آورد. وقتی ترک بلبل‌زبانی خیاط را دید پارچة اطلس استانبولی را پیش خیاط گذاشت و گفت از این پارچه برای من یک لباس جنگ بدوز، بالایش تنگ و پاینش گشاد باشد. خیاط گفت: به روی چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت می‌کنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن کار داستانهایی از امیران و از بخشش‌های آنان می‌گفت. و با مهارت پارچه را قیچی می‌زد. ترک از شنیدن داستانها خنده‌اش گرفت و چشم ریز بادامی او از خنده بسته می‌شد. خیاط پاره‌ای از پارچه را دزدید و زیر رانش پنهان کرد. ترک از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش کرده بود. از خیاط خواست که باز هم لطیفه بگوید. خیاط حیله‌گر لطیفة دیگری گفت و ترک از شدت خنده روی زمین افتاد. خیاط تکة دیگری از پارچه را برید و لای شلوارش پنهان کرد. ترک برای بار سوم از خیاط خواست که بازهم لطیفه بگوید. باز خیاط لطیفة خنده دارتری گفت و ترک را کاملاً شکارخود کرد و باز از پارچه برید. بار چهارم ترک تقاضای لطیفه کرد خیاط گفت: بیچاره بس است، اگر یک لطیفة دیگر برایت بگویم قبایت خیلی تنگ می‌شود. بیشتر از این بر خود ستم مکن. اگر اندکی از کار من خبر داشتی به جای خنده، گریه می‌کردی. هم پارچه‌ات را از دست دادی هم اسبت را در شرط باختی.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نیرنگ خیاطان، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نوروز

پادشاه ایران جمشید، شب بیست و نهم فروردین، در خواب دید ایران را آذین بسته اند اما هیچ کس را نمی شناخت. آدمها تن پوش دیگری داشتند.

همه می دویدند، یکی گفت: اینجا چرا ایستاده ای؟! جشن نوروز به زودی فرا می رسد باید آن را با خویشاوندانت پاس بداری.

جمشید با تعجب گفت: فردا جشن نوروز را آغاز می کنم. چرا امروز می دوید؟

آن مرد گفت: جمشید ده هزار سال پیش این جشن را بر پا نمود. زودتر به خانه ات رو که خویشاوندانت چشم بدر دارند.

جمشید از خواب پرید و فهمید جشن نوروز جاودانه است.

او نوروز را به روشنی و بزرگی برگزار نمود و در آنجا رو به ایرانیان کرد و گفت: اگر شدنی بود هر روز را نوروز می نامیدم ...

نوروز ایرانیان، فرخنده جشن زمین و آدمیان است و چه روزی زیباتر از این روز؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نوروز، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نگین ماندگار

پادشاهی نگین انگشتری داشت که می خواست روی ان نقشی بگذارد که در روزهای غم افسرده نشود و نا امیدی به سراغش نیاید به خاطر داشته باشد بعد از هر رنج و دردی، درسی نهفته است و در هنگام شادی که موجب امید و انرژی است، گرفتار غرور نشود و خدا را از یاد نبرد.

تمام دانشمندان اندیشیدند اما فکرشان به جایی نرسید تا اینکه یک فرد فقیری آمد و گفت روی نگین فقط یک جمله بنویسید که یادآور هر دو زمان باشد.

جمله این بود:        این هم بگذرد

پادشاهی دُر ثمینی داشت      بهر انگشتری نگینی داشت

خواست نقشی باشدش دو ثمر         هر زمان که افکند به نقش نظر

گاه شادی نگیردش غفلت          گاه اندوه نبایدش محنت

هر چه فرزانه بود در ایام         کرد اندیشه ای ولی همه خام

ژنده پوشی پدید شده آن دم           گفت: بنگار«بگذرد این هم»

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نگین ماندگار، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نگهداری هدیه

مرد هدیه ای که چند لحظه پیش از خانمی گرفته بود را محکم به سینه اش چسبانیده بود و طول خیابان را طی می کرد. به فكرش افتاد، این یادگاری را برای همیشه نگهداری کند. ولی از حواس پرتی و  شلختگی خودش می ترسید. توی مسیر همش به این فکر می کرد که چگونه از این هدیه ارزشمند مراقبت کند. فکری به ذهنش رسید. وارد خانه که شد هدیه را جلوی سینه اش گرفت و گفت (تقدیم به همسر عزیزم) همسرش تا آخر عمر، آن هدیه را مثل تکه  ای از بدن خودش مواظبت می کرد.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نگهداری هدیه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نگهبان و پیرزن

نگهبانی می دید هر هفته یک پیرزن یک قایق موتوری پر از خاک و شن را از این سمت ساحل به آن سمت ساحل می برد. نگهبان هر چه داخل قایق را وارسی می کرد، چیزی جز خاک و شن بی ارزش پیدا نمی کرد. چند سال بعد وقتی نگهبان بازنشست شد، به آن سوی ساحل رفت و سراغ پیرزن را گرفت و از او پرسید: تو اکنون زن بسیار ثروتمندی هستی. من در تعجبم که چگونه با جابه جا کردن خاک و شن بی ارزش موفق شدی این همه ثروت برای خود جمع کنی. لطفا به من بگو راز تجارت تو در چیست؟

پیرزن با حیرت به نگهبان گفت: من خاک و شن جابه جا نمی کردم! من موتور قایق خرید و فروش می کردم. در قایقم شن و خاک می ریختم تا کیفیت و کارآیی موتور را قبل از تحویل به مشتری امتحان کنم!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نگهبان و پیرزن، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نگاه و ندای ریش سفید

کینه و بیگانگی بین دو برادر بر سر ارث پدر چند سالی بود که آنها را از یکدگر دور کرده و هر یک دیگری را متهم می کرد.

همسران آنها خسته از این دشمنی، به پیش کدخدای پیر روستا رفته و داستان را باز گفتند.

کدخدا دو برادر را خواست و سکوت پیشه کرد دو برادر به موهای سفید او می نگریستند و در دل می گفتند چه شده که او ما را خواسته است.

پیر جهان دیده نگاهی به آن دو کرد و گفت: یادگار پدر مایه دوستی بیشتر است نه قهر و دشمنی.

دو برادر سر فرود آوردند می دانستند هر چه بگویند در نهایت او می تواند براحتی پی به نهان اندیشه آنان ببرد. روی یکدیگر را بوسیدند و دست در دست یکدیگر از خانه کدخدا بیرون آمدند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نگاه و ندای ریش سفید، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نقطه گذاری

مرد ثروتمندی بود كه فرزندی نداشت. به پایان زندگیش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیت نامه خود را بنویسد:

«تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه برای برادر زاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران»

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آن را نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟

برادر زاده او تصمیم گرفت. آن را اینگونه تغییر دهد:

«تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران».

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه گذاری کرد:

«تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم. نه برای برادر زاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران».

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد  و آن را به روش خودش نقطه گذاری کرد:

«تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادرزاده ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران».

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:

«تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه. برای برادر زاده ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران».

نكته اخلاقی:

به واقع زندگی نیز این چنین است:

او نسخه ای از هستی و زندگی به ما می دهد که در آن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه گذاری کنیم.

از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاری ها دست ماست.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نقطه گذاری، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نقش دعا

 لوئیز ردن زنی بود با لباس های كهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا كمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت كه شوهرش بیمار است و نمی تواند كار كند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی كرد او را بیرون كند. زن نیازمند درحالی كه اصرار می كرد گفت : آقا شما را به خدا قسم می دهم به محض اینكه بتوانم پولتان را می آورم.

صاحب مغازه گفت كه نسیه نمی دهد. مشتری دیگری كه كنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه می خواهد؟

خوارو بار فروش گفت : لیست خریدت كو؟

لوئیز گفت : اینجاست

صاحب مغازه گفت : لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر.

لوئیز با خجالت یك لحظه مكث كرد از كیفش تكه كاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی كفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب دیدند كه كفه ترازو پائین رفت. خواربار فروش باورش نمی شد. مشتری از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در كفه دیگر ترازو كرد. كفه ترازو برابر نشد. آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره كفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تكه كاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است. كاغذ لیست خرید نبود. دعای زن بود كه نوشته بود: ی خدای عزیزم... تو از نیاز من باخبری... خودت آن را برآورده كن.

 معجزه دعا و ایمان: بخواه تا اجابت شود، بجوی تا بیابی، در بزن تا به رویت گشوده شود. فقط اوست كه می‌داند وزن دعای پاك و خالص چقدر است. دعا بهترین هدیه رایگانی است كه می‌توان به هر كسی داد و پاداش بسیار برد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نقش دعا، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نقاشی

خانم معلم رو به شاگردهای کلاس اول گفت: بچه ها، حالا هر کس باید آخرین صحنه ای رو که دیروز یا دیشب تو منزلشون دیدن نقاشی کنه. زود باشین بچه های خوب.

نیم ساعت بعد خانوم مشغول نمره دادن به نقاشی ها شد، بعضی از بچه ها خانواده شان را مشغول تماشای تلویزیون کشیدند، چند نفری میز شام را کشیدند و ... تا اینکه خانم با تعجب به نقاشی یکی از بچه ها خیره شد و پرسید: ببینم کوچولو، تو مطمئنی این صحنه رو توی خونه تون دیدی؟ و كودك شش ساله قسم خورد که دیده، خانوم سری تکان داد و چند دقیقه کلاس را ترک کرد.

دو ساعت بعد ماموران پلیس جنازه یکی از همدستان پدر دانش آموز را - که هفته قبل با هم یک جواهر فروشی را سرقت کرده بودند - از داخل باغچه خانه بیرون کشیدند و پدر كودك را هم بازداشت کردند!

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نقاشی، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان های کوتاه و آموزنده(28)

حکایت کوتاه(671)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

استیو جابز(3)

متن عاشقانه(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(28)

داستان کوتاه(1066)

داستان راستان(27)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه(672)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

لطیفه های عبید زاکانی(126)

حکایت آموزنده(546)

داستان آرزو(3)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت های آموزنده(542)

حکایت(670)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(28)

داستان های آموزنده(1062)

داستانک(1027)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

لطیفه های کوتاه(126)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان(1065)

داستان اثبات عشق(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(126)

رابطه زن و مرد(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(28)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان آهنگر(3)

داستانهای کوتاه(38)

گلستان سعدی(149)

داستان آموزنده(1066)

کتاب گینس(2)

داستان های کوتاه(1066)

داستان آب كوثر(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(544)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(28)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده شهید مطهری(23)