لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان هیزم شكن

هیزم شكنی مشغول قطع كردن یك شاخه درخت بالای رودخانه بود، كه تبرش توی رودخانه افتاد.

وقتی در حال گریه كردن بود فرشته ای آمد و از او پرسید: چرا گریه می كنی؟

هیزم شكن گفت: كه تبرم توی رودخانه افتاده است. فرشته رفت و با یك تبر طلایی برگشت و گفت: آیا این تبر توست؟

 هیزم شكن جواب داد: نه

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یك تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد: نه

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با تبری آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

جواب داد: آره.

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خانه شد.

روزی وقتی هیزم شكن داشت با زنش كنار رودخانه راه می رفت زنش توی آب افتاد.

 هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم آمد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟

 هیزم شكن فریاد زد:  آره

فرشته عصبانی شد و گفت: تو تقلب كردی، این نامردیست.

هیزم شكن جواب داد: اوه، فرشته من من را ببخش. سوء تفاهم شده. می دانی، اگر به جنیفر لوپز " نه" می گفتم، تو می رفتی و با كاترین زتاجونز می آمدی. و باز هم اگر به كاترین زتاجونز "نه" می گفتم، تو می رفتی و با زن خودم می آمدی و من هم می گفتم آره. آن وقت تو هر سه تا را به من می دادی.

 اما فرشته، من آدمی فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن را ندارم و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هیزم شكن، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هیچ كس زنده نیست، همه مرده اند

خیلی سال پیش كه دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای محكم كاری دوبار این كار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای كلاس، كه مجبور باشی تمام ساعت را سر كلاس بشینی.

هم رشته ای داشتم كه شیفته ی یكی از هم دوره های دخترش شده بود. هر وقت این خانم سر كلاس حاضر بود، حتی اگر نصف كلاس هم غایب بودند، جناب مجنون می گفت: «استاد، همه حاضرند!» و بالعكس اگر تنها غایب این كلاس این خانم بود و بس، می گفت: «استاد امروز همه غایبند، هیچ كس نیامده».

در اواخر دوران تحصیل، با هم ازدواج كردند و می شنیدم كه بسیار خوب و خوش هستند.

امروز خبر دار شدم كه آگهی ترحیم با را با این مضمون چاپ كرده اند:

هیچ كس زنده نیست، همه مرده اند

آمده ام تا گلی پیشكشت كنم

اما تو لایق همه ی باغ منی.

باغ من از آن تو باد.

رابیندرانات تاگور






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هیچ كس زنده نیست، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هیچ رویدادی بی دلیل نیست

کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی درحومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه اکتبر وارد شهر شدند. زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود. کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هیچ رویدادی بی دلیل نیست، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هوش ایرانی

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند..... یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم .

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است .

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هوش ایرانی، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هنرپیشه سینما

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم.

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود.

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست.

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید.

به فکر فرو رفت.

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد.

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد.

از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد.

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم.

سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است همانند بقیه مردم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هنرپیشه سینما، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

لطیفه های کوتاه(124)

داستان های آموزنده(1051)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان اثبات عشق(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان مرد و زن(2)

کتاب گینس(2)

داستان استاد و شاگرد(2)

داستان آب كوثر(2)

حکایت کوتاه(667)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان آهنگر(3)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستانک(1016)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

رابطه زن و مرد(2)

متن عاشقانه(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان آموزنده(1055)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان آرزو(3)

گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

استیو جابز(3)

حکایت های کوتاه(668)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

داستانهای کوتاه(38)

داستان مترسك(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

داستان های کوتاه(1055)

داستان کوتاه(1055)

حکایت آموزنده(544)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان امید(2)

داستانهای آموزنده(18)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سخنرانی براد پیت(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت های آموزنده(541)

داستان آخرین آغوش(2)

حکایت(666)

داستان(1054)