تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ه

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان هیزم شكن

هیزم شكنی مشغول قطع كردن یك شاخه درخت بالای رودخانه بود، كه تبرش توی رودخانه افتاد.

وقتی در حال گریه كردن بود فرشته ای آمد و از او پرسید: چرا گریه می كنی؟

هیزم شكن گفت: كه تبرم توی رودخانه افتاده است. فرشته رفت و با یك تبر طلایی برگشت و گفت: آیا این تبر توست؟

 هیزم شكن جواب داد: نه

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یك تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد: نه

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با تبری آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

جواب داد: آره.

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خانه شد.

روزی وقتی هیزم شكن داشت با زنش كنار رودخانه راه می رفت زنش توی آب افتاد.

 هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم آمد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟

 هیزم شكن فریاد زد:  آره

فرشته عصبانی شد و گفت: تو تقلب كردی، این نامردیست.

هیزم شكن جواب داد: اوه، فرشته من من را ببخش. سوء تفاهم شده. می دانی، اگر به جنیفر لوپز " نه" می گفتم، تو می رفتی و با كاترین زتاجونز می آمدی. و باز هم اگر به كاترین زتاجونز "نه" می گفتم، تو می رفتی و با زن خودم می آمدی و من هم می گفتم آره. آن وقت تو هر سه تا را به من می دادی.

 اما فرشته، من آدمی فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن را ندارم و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هیزم شكن، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هیچ كس زنده نیست، همه مرده اند

خیلی سال پیش كه دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای محكم كاری دوبار این كار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای كلاس، كه مجبور باشی تمام ساعت را سر كلاس بشینی.

هم رشته ای داشتم كه شیفته ی یكی از هم دوره های دخترش شده بود. هر وقت این خانم سر كلاس حاضر بود، حتی اگر نصف كلاس هم غایب بودند، جناب مجنون می گفت: «استاد، همه حاضرند!» و بالعكس اگر تنها غایب این كلاس این خانم بود و بس، می گفت: «استاد امروز همه غایبند، هیچ كس نیامده».

در اواخر دوران تحصیل، با هم ازدواج كردند و می شنیدم كه بسیار خوب و خوش هستند.

امروز خبر دار شدم كه آگهی ترحیم با را با این مضمون چاپ كرده اند:

هیچ كس زنده نیست، همه مرده اند

آمده ام تا گلی پیشكشت كنم

اما تو لایق همه ی باغ منی.

باغ من از آن تو باد.

رابیندرانات تاگور






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هیچ كس زنده نیست، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هیچ رویدادی بی دلیل نیست

کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی درحومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه اکتبر وارد شهر شدند. زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود. کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هیچ رویدادی بی دلیل نیست، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هوش ایرانی

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند..... یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم .

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است .

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هوش ایرانی، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هنرپیشه سینما

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم.

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود.

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست.

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید.

به فکر فرو رفت.

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد.

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد.

از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد.

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم.

سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است همانند بقیه مردم.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هنرپیشه سینما، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان همه همسران من

روزی، روزگاری پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می كرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه می كرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست   می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می كرد. اما همیشه می ترسید كه مبادا او را ترك كند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه این پادشاه با مشكلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می كرد و او نیز همسرش را در این مورد كمك می كرد. همسر اول پادشاه، شریكی وفادار و صادق بود كه سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه احساس بیماری كرد و خیلی زود دریافت كه فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و درعجب بود و باخود می گفت: من چهار همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.

 بنابراین به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباس های فاخر كرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می شوی؟

 او جواب داد: «به هیچ وجه!» و در حالی كه چیز دیگری می گفت از كنار او گذشت.

 جوابش همچون كاردی در قلب پادشاه فرو رفت.پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه می شوی؟»

 او جواب داد: «نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.

 بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: «من همیشه برای كمك نزد تو می آمدم و تو همیشه كنارم بودی.  اكنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟»

او گفت: «متأسفم، در این مورد نمی توانم كمكی به تو بكنم، حداكثر كاری كه بتوانم انجام دهم این است كه تا سر مزار همراهت بیایم"» جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران كرد.

 ناگهان صدایی او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی كند به كجا روی، با تو می آیم.»

 پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود.

 پادشاه با اندوهی فراوان گفت: «ای كاش زمانی كه فرصت بود به تو بیشتر توجه می كردم.»






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان همه همسران من، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان همه زیبا هستند


روزی یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید: استاد چگونه است که هر انسانی یک شغل و قیافه خاصی را زیبا و قشنگ می پندارد! یکی قد بلند و ابروی باریک را دوست دارد و دیگری ابروهای پرپشت و چشمان درشت را می پسندد و فردی دیگر به تیپ و قیافه کاملا متفاوتی دل می بندد. دلیل این همه تنوع در تفسیر زیبایی چیست؟ و از کجا بدانیم که همسر آرمانی ما چه شکل و قیافه ای دارد!؟

شیوانا پاسخ داد: موضوع اصلا شکل و قیافه نیست. موضوع خاطره خوش و اثرگذار و مثبتی است که آن شخص در زندگی کودکی و جوانی خود داشته است. همه اینها بستگی به این دارد که آن شخص یا اشخاصی که به انسان توجه داشته اند و با او صمیمی شده اند قیافه اشان چه شکلی بوده است. در واقع وقتی انسان به چهره ای خیره می شود در لابلای رنگ چشم و شکل ابرو و اندام فرد محبت و شور و شوق و مسرتی را جستجو می کند که در ذهن خود قبل از آن از صاحب چنان هیبتی تجربه نموده و یا در خاطره اش حک شده است. انسان ها همه شبیه همدیگرند و هیچ کسی زیباتر از دیگری نیست. این ذهن ماست که در لابلای شکل و قیافه و رفتار و حرکات آدم ها به دنبال گمشده رویاهای خود می گردد و آن را به چشم زیبا و تیر مژگان ترجمه می کند.

شیوانا سپس لبخندی زد و گفت: خوب در اطراف خود دقیق شوید!  مردی را می بینید که از سرزمینی دور همسری را برای خود انتخاب کرده است. در چهره آن دختر دقیق شوید! می بینید که شباهت هایی غیر قابل انکار با همشهریان و اهل خانواده و فامیل آن مرد دارد. در واقع او این شباهت ها را در قیافه آن زن دیده است و همه خاطرات خوبی که در کودکی با صاحبان چنین مشخصاتی داشته را به یکباره در چهره آن زن دیده است و به او دلباخته است. برای همین است که زیبایی مورد اشاره دیگران برای شما عادی جلوه می کند و اهالی یک قبیله خاص ، اشخاص با شکل و قیافه ثابت و مشخصی را زیبا و جذاب می پندارند. در واقع هیچکس زیباتر از دیگری نیست. این خاطرات متصل به شکل و چهره و ادا و اطوار هاست که توهم تفاوت زیبایی را در ذهن ها ایجاد می کند.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان همه زیبا هستند، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان همایش زنانه

یه همایشی برای زن ها به اسم «چگونه با همسر خود عاشقانه زندگی کنید؟» برگزار شده بود.

توی این همایش از خانوم ها سوال شد: چه کسانی عاشق همسرانشون هستند؟

همه  زن ها دستاشون رو بالا بردن.

سوال بعدی این بود که: آخرین باری که به همسرتون گفتید« عاشقش هستید» کی بود؟

بعضی ها گفتن امروز ... بعضی ها گفتن دیروز... بعضی ها هم گفتند یادشون نمیاد.

بعد ازشون خواستند که به همسرانشون اس ام اس بفرستند و بگن: همسر عزیزم، من عاشقت هستم.

همه این کار رو کردند.

ازشون دوباره درخواست کردند گوشیشون رو بدن به کناریشون تا جواب اس ام اس هایی که براشون اومده بود رو بلند بخونن.

خوب، یک سری از جواب اس ام اس ها رو براتون نوشتم:

- شما؟

- اوه، مادر بچه های من، مریض شدی؟

- عزیزم، منم عاشقتم!

- حالا که چی؟ بازم ماشین رو کجا کوبوندی؟

- من منظورت رو متوجه نمی شم؟

- باز دوباره چه دست گلی به آب دادی؟ این سری دیگه نمی بخشمت!

- خوب، برو سر اصل مطلب، چقدر پول لازم داری؟

- من دارم خواب می بینم؟

- اگه نگی این اس ام اس رو واقعا برای کی فرستادی، قول میدم یکی رو بکشم!!

- ازت خواستم دیگه تو مشروب خوردن زیاده روی نکنی!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان همایش زنانه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هفت تیر یا چپق

شخصی هفت تیری پیدا کرد و آن را به نزد ملا برده و از او پرسید:

ملا جان بگو این چیست؟

ملا نگاهی به هفت تیر انداخت و گفت:

این چپق فرنگی است.

مرد خوشحال شد و آن را به دهان برد و خواست بکشد که ناگهان تیری در رفت ودودی بلند شد و مرد بیچاره نقش بر زمین گشت.

ملا نگاهی به جسد بی جان مرد انداخت و گفت : عجب توتون خوبی توی چپق بود تا یک پک کشید، افتاد.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هفت تیر یا چپق، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هركه از ظن خود شد یار من

روزی مردی داخل چاله ای افتاد.

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند، پیدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوش بین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هركه از ظن خود شد یار من، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هرچه خدا بخواهد

سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می كرد كه وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی كه رخ می دهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست.

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیله ای رسیدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند، اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید : چگونه می توانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید.

به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه می گفتی هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه  بوده. زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟

وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب می كردند، بنابراین می بینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان هرچه خدا بخواهد، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان هر که نقش خویشتن بیند در آب

پدر و مادر و دختر و پسری هر چهار نفر کر بودند. شبی دور هم نشسته بودند پدر رو به مادر کرد و گفت : خیال دارم از دو شاگردی که در مغازه دارم یکی را بیرون کنم. زن خیال کرد می گوید: می خواهم برایت یک جفت کفش بخرم! جواب او را با سر تصدیق کرد و گفت: خیلی کار خوبی می کنی!

پدر : کدام یکی شان را بیرون کنم؟

زن: زرد باشه یا مشکی!

پدر : رجب علی را بیرون کنم بهتر نیست؟

زن : پاشنه بلند باشه بهتره!

پدر: می گی کارمون لنگ نمی شه؟

زن: نمره پام سی و هفته!

پدر رو به پسرش گفت :تو چی می گی؟

 پسر خیال کرد راجع به دامادیش حرف می زنه، گفت اختیار دست شماست بابا!

پدر: می خوام رجب علی را بیرون کنم می گی مشکله؟

پسر:البته که خوشگله منم از اون خوشم اومده!

پدر: خیلی پسر زبون بازیه!

پسر:البته که باباش راضیه!

 پدر:شنیده می خوام بیرونش کنم ترسیده!

 پسر: کی میگه اون ترشیده؟

من اونو میخوام توهین نکنین!

مادر رو به دختر کرد و گفت:بابات میخواد برام کفش بخره!

دختر: شوهر که خریدنی نیست مادر باید خواستگار برام بیاد تا من جواب بدم!!

مادر: حالا معلوم نیست کی بخره!

دختر: چی داری می گی مامان هنوز عقد نکرده که ببره!!!

واقعا بیخود نیست که شاعر گفته: هر که نقش خویشتن بیند در آب....!

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ه، 
برچسب ها: داستان نقش خویشتن، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

عشق در زندگی زن و مرد(2)

کتاب گینس(2)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان های کوتاه(1075)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(58)

داستان راستان مرتضی مطهری(58)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(58)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده(544)

حکایت آموزنده(548)

لطیفه های کوتاه(129)

داستان کوتاه(1075)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(128)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان آب كوثر(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(58)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آرزو(3)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت(674)

سعدی(149)

حکایات کوتاه و آموزنده(545)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان آهنگر(3)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت کوتاه(675)

داستان های آموزنده شهید مطهری(40)

استیو جابز(3)

داستان های آموزنده(1069)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه(676)

گلستان سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(58)

داستان آموزنده(1075)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانک(1036)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

متن عاشقانه(2)

داستان(1074)

داستان راستان(57)

داستان اثبات عشق(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)