تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب داستان كوتاه - حرف ی

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان یک نفر چشم به راه من است

در دل اندیشید: علی رغم اینکه کمی می ترسد به طرز ترسناکی کنترلی بر اعمالش ندارد. به طرف جعبه کوچک حاوی قرص‏ها رفت...

در دل اندیشید: علی رغم اینکه کمی می ترسد به طرز ترسناکی کنترلی بر اعمالش ندارد. به طرف جعبه کوچک حاوی قرص‏ها رفت. شکاف کوچکی که با تیغ روی دستش ایجاد کرده بود، هنوز می سوخت و انگار با این سوزش مدام به او یادآوری می کرد که این بار باید راه بهتری بیابد و همه جوانب را بسنجد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ی، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان یك كلاغ چهل كلاغ

مرد مغازه داری بود كه یك روز صبح، مثل هر روز در مغازه اش را باز كرد. بسم اللهی گفت و وارد مغازه شد. پارچه ای برداشت تا ترازویش را تمیز كند كه اوّلین مشتری وارد مغازه شد.

سلام آقا

 سلام خانم

 لطفا یك كیلو شكر و یك شیشه شیر به من بدهید.

به روی چشم.

مرد پارچه را كنار گذاشت و رفت تا شكر و شیر بیاورد. مشتری از فرصت استفاده كرد و پرسید: حال دخترتان چه طور است؟

مرد طبق معمول جواب داد: «خوب است. ممنونم».

اما انگار چیز تازه ای كشف كرده باشد، به صورت مشتری خیره شد. مشتری هم كه انگار دلیل تردید و ناراحتی صاحب مغازه را فهمیده بود، گفت: «آخر همسایه ها می گفتند كه توی مدرسه دست دخترتان شكسته! حالا كی گچ دستش را باز می كنید؟ توی این فكرم كه با آن دست گچ گرفته، چطوری به درس و مشقش می رسد»؟

مرد كه دیگر واقعًا ناراحت شده بود، عصبانی شد و گفت: «ای بابا! چه گچی؛ چیزی نشده كه! چند روز پیش دخترم موقع بازی به یكی از دوستانش برخورد كرده و دستش كمی درد گرفته بعد از آن به سلامتی برگشته خانه و نشسته سر درس و مشقش».

مشتری برای نجات از وضعی كه پیش آمده بود، حرف هایی زد كه صاحب مغازه به آن حرف ها توجهی نكرد. شیر و شكر را به دست مشتری داد و او را راه انداخت. اما به این فكر می كرد كه چرا هر خبری توی خانه و مغازه ی او اتفاق می افتد، دهان به دهان می گردد. بزرگ و بزرگ تر می شود و همه از آن خبردار می شوند. این طوری شد كه به فكر پیدا كردن خبرچین اصلی افتاد و نقشه ای كشید.

شب كه شد، به خانه رفت و خوابید. صبح شد و برای نماز صبح از خواب بلند شد. سرخوش رفت تا وضو بگیرد، ناگهان فریادی كشید و كنار حوض افتاد.

همسرش سراسیمه از اتاق بیرون آمد و پرسید: «چی شده؛ چرا فریاد می زنی»؟

مرد جواب داد: «ندیدی مگر؛ داشتم وضو می گرفتم كه ناگهان كلاغی از توی گوشم بیرون آمد و به سر درخت پرید».

زن نگاهی به درخت انداخت. كلاغی آنجا نبود. با تعجب از مرد پرسید: «كلاغ از گوش تو بیرون پرید؛ كلاغ توی گوش تو چه كار می كرده»؟

مرد، آرام آرام از روی زمین بلند شد. حالت افسرده و غمگینی به خودش گرفت. لباسش را تكان داد و گفت: «نمی دانم فقط از تو می خواهم كه این موضوع را مثل یك راز در سینه نگه داری و درباره ی آن با كسی حرف نزنی».

زن قبول كرد مرد لبخندی زد و برای خوردن صبحانه با زنش به داخل خانه رفت. پس از آن هم از خانه خارج شد و رفت سر كارش. آفتاب توی حیاط افتاد. زن رفت تا حیاط را آب و جارو كند. زن همسایه سر رسید و پرسید: «ناراحتی؛ چیزی شده؟»

زن گفت: «چیزی نیست. اما اگر قول می دهی كه این ماجرا را مثل یك راز در سینه نگه داری و به كسی نگویی، می گویم چی شده».

زن همسایه قبول كرد.

زن گفت: «امروز از دو تا گوش های شوهرم دو تا كلاغ بیرون آمدند و پر زدند و روی شاخه های درخت نشستند.» اما دیگر نمی دانست كه حرف از دهان در آید، گرد جهان بر آید.

زن همسایه گفت: «بلا به دور. چه درد و مرض هایی پیدا می شود».

بعد هم خداحافظی كرد و به خانه اش رفت. به خانه اش كه رسید، به شوهرش گفت: «ببینم، گوش تو كه درد نمی كند؟»

شوهرش گفت: «نه! چه دردی؟»

زن همسایه گفت: آخر دیشب گوش مرد همسایه درد گرفته و امروز صبح سه تا كلاغ از گوش او بیرون پریده اند. گفتم نكند كه این بیماری مسری باشد و تو هم گرفته باشی.

مرد همسایه از خانه كه بیرون رفت. به یكی دیگر از همسایه ها برخورد به او گفت: «مغازه ی همسایه مان باز بود؟»

همسایه گفت: «بله، چطور شده؟»

مرد همسایه گفت: «آخر می گویند كه دیشب گوش درد گرفته و امروز پنج تا كلاغ از گوشش بیرون پریده گفتم نكند بیماری اش آن قدر سخت باشد كه به مغازه اش هم نرفته باشد».

همسایه ی دوم كه به خانه رسید، برای زنش داستان را تعریف كرد و گفت: «... ده تا كلاغ از گوش بیچاره بیرون پریده است.»

حدود ظهر بود كه زنی وارد مغازه مرد شد و گفت: «خدا بد نده. الحمدالله می بینم كه سر حال هستید و مغازه را باز كرده اید.

مرد گفت: من هر روز مغازه را باز می كنم. مگر قرار بود توی خانه بمانم؟

زن گفت: آخر می گویند كه گوشتان درد گرفته و چهل تا كلاغ از گوش های شما بیرون پریده.

مرد خندید و گفت: خودم یك كلاغ از گوشم پردادم. اما یك كلاغ. چهل كلاغ شد و رفت توی گوش شما.

از آن به بعد، هر وقت خبری با شاخ و برگ بسیار تعریف شود و بزرگ تر از آنچه كه بوده نشان داده شود، می گویند: یك كلاغ چهل كلاغ شده است.

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ی، 
برچسب ها: داستان یك كلاغ چهل كلاغ، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان یك ساعت كار

مردی دیروقت خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

سلام بابا ! یک سوال از شما بپرسم؟

- چه سوالی؟

-  بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟

 - فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی ، بسیار خوب می گویم : 2000 تومان

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت : می شود 1000 تومان به من قرض بدهید ؟

مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی ، سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک ، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدنش به 1000 تومان نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم ؟

-  نه پدر ، بیدارم.

 - من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام . امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 1000 تومانی که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد : متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این که خودت پول داشتی ، چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 2000 تومان دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ی، 
برچسب ها: داستان یك ساعت كار، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان یك زندگی عاشقانه

بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن تر، غیر اخلاقی بود و پسندیده نبود.

برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و در غاری در استان ژیانگ  چین زندگی کنند.

در اول زندگی مشترک آنها بی چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند. در دومین سال زندگی مشترک، «لیو»، کار خارق  العاده ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکان هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.

نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.

چندی پیش «لیو» در ۷۲ سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.

دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ی، 
برچسب ها: داستان یك زندگی عاشقانه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان یك آدم خوش شانس

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید. از همون اول كم نیاوردم، با ضربه دكتر چنان گریه ای كردم كه فهمید جواب «های»، «هوی» است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شكستم بدهد، پی درپی شیر می خوردم و به درد دلم توجه نمی كردم!

این شد كه وقتی رفتم مدرسه از همه همسن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می بردند. هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پای تخته زنگ می خورد. هر صفحه ای از كتاب را كه باز می كردم، جواب سوالی بود كه معلمم از من می پرسید. این بود كه سال سوم، چهارم دبیرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی.

تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یكی از ورقه ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفت بنویسم!

بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز یك ترم نگذشته بود كه توی راهروی دانشگاه یه دسته عینك پیدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این كه دسته عینكش رو پیدا كرده بودم حسابی تشكر كرد و گفت: نیازی به صاف كردنش نیست زحمت نكشید این شد كه هر وقت چیزی از زمین برمی داشتم، یهو جلوم سبز میشد و از این كه گمشده اش را پیدا كرده بودم حسابی تشكر می كرد. بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی اش شده، تازه فهمیدم كه اون دختر كیه و اون ناجی كیه!

یك روز كه برای روز معلم برای یكی از استادام گل برده بودم یكی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بیرون، منم سرك كشیدم ببینم كجاست كه دیدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما .






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ی، 
برچسب ها: داستان یك آدم خوش شانس، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستانک(1015)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان مترسك(2)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

داستان کوتاه(1054)

داستان مرد و زن(2)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

داستان آب كوثر(2)

داستان(1053)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان های آموزنده(1050)

داستان آهنگر(3)

حکایت های آموزنده(541)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه(1054)

سخنرانی براد پیت(2)

متن عاشقانه(2)

داستان اثبات عشق(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

کتاب گینس(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت های کوتاه(668)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت(666)

حکایت کوتاه(667)

داستان آخرین آغوش(2)

رابطه زن و مرد(2)

داستان آرزو(3)

داستان امید(2)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستان استاد و شاگرد(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت آموزنده(544)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

استیو جابز(3)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان آموزنده(1054)