تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایات كوتاه - حرف ج

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت جوانمردی حضرت علی علیه السلام

حضرت علی علیه السلام در یکی از نبردها مردی (عمروبن عبدود) را به زمین زد و روی سینه او نشست تا سرش را از تن جدا کند، ولی آن مرد آب دهان بر روی حضرت علی (ع) انداخت، در این هنگام حضرت از روی سینه آن مرد برخاسته و از قتل او صرفنظر کرد. چون سبب برخاستن از روی سینه آن مرد را از حضرت جویا شدند، فرمود: چون آب دهان بر رویم افکند، خشمگین شده ترسیدم اگر او را بکشم خشم و غضب من در قتل او دخیل باشد. دوست نمی داشتم او را جز برای رضای خداوند قادر متعال بکشم.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوانمردی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوانی یك حاكم

عبدالملك بن مروان، در جوانی زندگی آرامی داشت و نسبت به مردم، دلسوز و مهربان بود. پیش از آن كه به سلطنت برسد، پیوسته در مسجد به سر می برد و به تلاوت قرآن می پرداخت؛ چندان كه او را « كبوتر مسجد » نامیدند .






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوانی یك حاكم، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوانمرد قصّاب

در روزگاران گذشته که اصناف پیشه ور ایران پیرو فتوت یا آیین جوانمردی بودند، اصناف در رساله هایی که برای آموزش قوانین و اعتقادات و آداب خود به تازه کاران و شاگردان می نوشتند، پیشه و آیین خود را به یکی از پیامبران یا اصحاب پیامبر اسلام یا اشخاصی افسانه ای منسوب می کردند و شرح می دادند که نخستین بار چه کسی پیشه ی آنان را بنیاد نهاد. جوانمردان صنف قصّاب پیر و پیشوای خود را شخصی به نام «جوانمرد قصّاب» می دانستند.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوانمرد قصاب، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوان عاقبت اندیش

در روزگاران پیشین، جوانی به سفری دریایی رفت. از قضا، طوفانی بر آمد و كشتی را شكست و اهل كشتی غرق شدند. اما او به تخته پاره ای چسبید و خود را به خشكی رسانید و نجات یافت .






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوان عاقبت اندیش، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوان شادکام

عَمرو بن ثابت، جوانی از قبیله اوس، از انصار و اهل مدینه است. او کسی است که بدون خواندن حتی یک رکعت نماز، در جنگ احد به شهادت رسید و به بهشت در آمد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوان شادکام، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوان دنیا پرست

 مردی ثروتمند از دنیا رفت و ثروت فراوانش را دو پسرش به ارث بردند. یكی از پسران، جوانی دیندار و خردمند بود. دنیا را مزرعه آخرت می دانست و از ثروت خود به سود آخرت بهره می جست. حقوق واجب اموالش را می پرداخت، به تهیدستان و بینوایان كمك می كرد و به آن ها كار و سرمایه می داد و خویشان و بستگانش را با ثروتش یاری می كرد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوان دنیا پرست، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوان خیرخواه

در بنی اسرائیل، دو برادر جوان بودند که به یکدیگر بسیار مهربانی و محبت می ورزیدند و هر دو، در یک دشت زراعت داشتند. یکی از برادران ازدواج کرده و پدر چند فرزند بود و دیگری، به دلیل فقر و تنگدستی، هنوز ازدواج نکرده بود.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوان خیرخواه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوان خوش چهره

در قریش، جوانی بود زیبا و خوش چهره. وی، زندگی مرفه و آسوده ای داشت. مردم قریش، به خاطر لطافت و زیبایی صورتش ( که همچون پنجه ی آفتاب بود ) او را "شماس" لقب داده بودند.

هنگامی که پیامبر اسلام (ص) به رسالت برانگیخته شد، شماس بن عثمان، دعوتش را پذیرفت و خود را برای هرگونه فداکاری آماده کرد و سپس، بر اثر شکنجه های بیش از حد دشمنان، به دستور پیامبر (ص) خانواده و شهر خویش را ترک گفت و به حبشه هجرت کرد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوان خوش چهره، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوان خدا ترس

سلمان از اصحاب وفادار پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) بود، که روزی برای عیادت یکی از دوستان خود، راهی منزل او شد، نمی دانست چرا برای او نگران است. دلش در التهاب دیداری دیگر می تپید. در این حال، خاطره نخستین دیدارش با او، در ذهنش نقش بست.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوان خدا ترس، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوان حق طلب

کاروان حسینی به راه افتاد. به منزلگاهی رسید به نام قصر بنی مقاتل. در آن جا فرود آمدند تا لختی بیاسایند و خستگی سفر را از خود دور کنند.

در آنجا، عبیدالله جعفی را دیدند. او از دلیران عرب و دوستان اهل بیت علیهم السلام، ولی مردی دنیا پرست بود. از وی خواستند به سوی کوی شهادت سفر کند، نپذیرفت و به گمان خود، سلامت را بر شهادت برگزید . اما پس از شهادت امام حسین علیه السلام بسیار پشیمان شد و پشیمانی سودی نداشت.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوان حق طلب، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوان تائب

علی بن حمزه گوید: دوست جوانی داشتم از نویسندگان بنی امیه. روزی به من گفت: از امام صادق علیه السلام اجازه ملاقات بگیر. چون اجازه یافت، داخل خانه امام شد، نشست و گفت: جانم به فدایت! من کارمند دیوان بنی امیه هستم و از دولت آنان به ثروتی هنگفت دست یافته ام.

امام فرمود: اگر بنی امیه کسی را نمی یافتند که برایشان بنوسید، مال بیاورد، جنگ کند و به جماعتشان حاضر گردد، حق ما را غصب نمی کردند.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوان تائب، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت جوان تارزن

جهانگیرخان قشقایی، از فقیهان و دانشمندان بزرگ مسلمان است. او، در جوانی شاهنامه خوان بود و تار می نواخت.

روزی از روزهای تابستان، كه ایل قشقایی به ییلاق سمیرم كوچ كرده بود، جهانگیر خان نیز مانند دیگر افراد ایل، كه برای خرید و فروش و رفع نیازهای شخصی به شهر می آمدند، به اصفهان پای گذارد. در ضمن، تارش نیز خراب شده و می خواست آن را تعمیر كند.

از شخصی سراغ تارساز را گرفت. او، یحیی ارمنی، تارساز معروف مقیم جلفا را نشان داد و درضمن به او گفت: ای جوان! برو دنبال علم و دانش، كه از تار زدن بسیار بهتر است.

گفته آن ناصح  دلسوز در جهانگیر خان اثر كرد. از این رو، تار را به كنار گذاشت و به مدرسه الماسیه رفت و حجره ای گرفت و با عشق و علاقه به فراگیری علم و معرفت پرداخت. پس از چندی، جایگاهی بلند در فقه و فلسفه به دست آورد و در شمار بزرگترین استادان و مدرسان اصفهان جای گرفت.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ج، 
برچسب ها: حكایت جوان تارزن، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت آموزنده(550)

حکایت کوتاه(678)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت(677)

داستان(1096)

کتاب گینس(2)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آرزو(3)

حکایت های آموزنده(546)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستانهای کوتاه(38)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

متن عاشقانه(2)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه(679)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

گلستان سعدی(149)

استیو جابز(3)

داستان مرتضی مطهری(98)

داستان های کوتاه(1099)

داستانک(1058)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان آموزنده(1099)

داستان کوتاه(1099)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

داستان آهنگر(3)

سعدی(149)

داستان راستان(97)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستانهای آموزنده(18)