تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایت هایی از مــولــوی

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان زنده به گور كردن ثروتمند

دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد..جمله ی «مگر اینجا شهر بلخ است؟» درست هم معنی با این عبارت است که می گویند: «مگر اینجا شهر هرت است؟» و چرا راه دور برویم، حتما ً همه ی ما این شعر را شنیده ایم که می گوید:

گنه کرد دربلخ آهنگری                             به شوشتر زدند گردن مسگری

از دیوان بلخ حکایت های مختلفی نقل کرده اند که همه خواندنی هستند از این قبیل حکایت :






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، داستان كوتاه - حرف ز، حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت شمس و مولانا

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟

مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.

شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟

همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.

منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت دیو و سلیمان

سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند. این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

که زنهار از این مکر و دستان و ریو

به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود

بجز شکر دهنی، مایه هاست خوبی را

به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست

از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد. سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند ...






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت وحدت در عشق

عاشقی به در خانه یارش رفت و در زد. معشوق گفت: كیست؟

عاشق گفت: من هستم « عاشق شما»

معشوق گفت: برو، هنوز زمان ورود خامان و ناپختگان عشق به این خانه نرسیده است. تو خام هستی. باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی، هنوز آمادگی عشق را نداری. عاشق بیچاره برگشت و یكسال در آتش دوری و جدایی سوخت، پس از یك سال دوباره به در خانه معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بی ادبانه ای از دهانش بیرون نیاید. با كمال ادب ایستاد.

معشوق گفت: كیست در می زند.

عاشق گفت: ای دلبر دل ربا، تو خودت هستی. تویی، تو.

 معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من یكی در خانه عشق جا نمی شود. یك « من » بیشتر نیست. دو « من » شدیم به درون خانه بیا.

حالا عشق ما مانند سر نخ است كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمی رود.

گفت اكنون چون منی ای من درآ

نیست گنجایی دو من را در سرا

مثنوی معنوی

 






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف و، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت موش و شتر

موشی، مهار شتری را به شوخی به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخی به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا این حیوانك لحظه ای خوش باشد، موش مهار را می كشید و شتر می آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگی هستم و شتر با این عظمت را می كشم. رفتند تا به كنار رودخانه ای رسیدند، پر آب، كه شیر و گرگ از آن نمی توانستند عبور كنند. موش بر جای خشك شد.






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

رابطه زن و مرد(2)

متن عاشقانه(2)

حکایت های آموزنده(540)

سعدی(149)

حکایت(665)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

داستان امید(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت کوتاه(666)

داستان مترسك(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(124)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

داستان آرزو(3)

داستان آخرین آغوش(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت آموزنده(543)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

داستان های کوتاه(1050)

داستان اثبات عشق(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

سخنرانی براد پیت(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان آب كوثر(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان کوتاه(1050)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

داستان آموزنده(1050)

داستان استاد و شاگرد(2)

داستانهای کوتاه(38)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

استیو جابز(3)

داستان مرد و زن(2)

داستانک(1012)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان(1050)

داستان آهنگر(3)

داستان های آموزنده(1046)

حکایت های کوتاه(667)

کتاب گینس(2)

گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)