تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایت هایی از مــولــوی

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان زنده به گور كردن ثروتمند

دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد..جمله ی «مگر اینجا شهر بلخ است؟» درست هم معنی با این عبارت است که می گویند: «مگر اینجا شهر هرت است؟» و چرا راه دور برویم، حتما ً همه ی ما این شعر را شنیده ایم که می گوید:

گنه کرد دربلخ آهنگری                             به شوشتر زدند گردن مسگری

از دیوان بلخ حکایت های مختلفی نقل کرده اند که همه خواندنی هستند از این قبیل حکایت :






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، داستان كوتاه - حرف ز، حكایات كوتاه - حرف ز، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت شمس و مولانا

روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود. ناگهان حضرت مولانا، قَدَّسَ الله از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمد و بر استری رهوار سوار شده، تمامت طالب علمان و دانشمندان در رکابش پیاده از آن‌جا عبور می‌کردند؛ همانا که حضرت مولانا شمس الدین برخاست و پیش دوید و لگام استر را محکم بگرفت و گفت: ای صرّاف عالم و نقود معانی و عالم اسما! بگو حضرت محمد رسول الله بزرگ بود یا بایزید؟

مولانافرمود: محمد مصطفی سرور و سالار جمیع انبیا و اولیا است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت.

شمس گفت: پس چه معنی است که حضرت مصطفی “سُبحانَکَ ما عَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِکَ” می‌فرماید و بایزید “سُبحانی ما اَعظَمَ شَأنی و اَنا سُلطانُ السَّلاطین” می‌گوید؟

همانا که مولانا از استر فرو آمده از هیبت آن سوال نعره‌ای بزد و بی‌هوش شد و تا یک ساعت رصدی خفته بود و خلق عالم در آن جایگاه هنگامه شد و چون از عالم غشیان به خود آمد، دست مولانا شمس الدین را بگرفت و پیاده به مدرسه خود آورده، در هجره‌ای در آمدند، تا چهل روز تمام به هیچ آفریده‌ای را راه ندادند. بعضی گویند: سه ماه تمام از هجره بیرون نیامدند.

منقولست که روزی حضرت مولانا فرمود: چون مولانا شمس الدین از من این سؤال را بکرد، دیدم که از فرق سرم دریچه‌ای باز شد و دودی تا قمّه‌ی عرش عظیم متصاعد گشت، همانا که ترک درس مدرسه و تذکیر منبر و صدارت مسند کرده و به مطالعه اسرار الواح ارواح مشغول شدم.






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت دیو و سلیمان

سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند. این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟

اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدینسان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

که زنهار از این مکر و دستان و ریو

به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفته ی حافظ :

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود

بجز شکر دهنی، مایه هاست خوبی را

به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

خلق گفتند این سلیمان بی صفاست

از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد. سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند ...






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت وحدت در عشق

عاشقی به در خانه یارش رفت و در زد. معشوق گفت: كیست؟

عاشق گفت: من هستم « عاشق شما»

معشوق گفت: برو، هنوز زمان ورود خامان و ناپختگان عشق به این خانه نرسیده است. تو خام هستی. باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی، هنوز آمادگی عشق را نداری. عاشق بیچاره برگشت و یكسال در آتش دوری و جدایی سوخت، پس از یك سال دوباره به در خانه معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بی ادبانه ای از دهانش بیرون نیاید. با كمال ادب ایستاد.

معشوق گفت: كیست در می زند.

عاشق گفت: ای دلبر دل ربا، تو خودت هستی. تویی، تو.

 معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من یكی در خانه عشق جا نمی شود. یك « من » بیشتر نیست. دو « من » شدیم به درون خانه بیا.

حالا عشق ما مانند سر نخ است كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمی رود.

گفت اكنون چون منی ای من درآ

نیست گنجایی دو من را در سرا

مثنوی معنوی

 






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف و، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت موش و شتر

موشی، مهار شتری را به شوخی به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخی به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا این حیوانك لحظه ای خوش باشد، موش مهار را می كشید و شتر می آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگی هستم و شتر با این عظمت را می كشم. رفتند تا به كنار رودخانه ای رسیدند، پر آب، كه شیر و گرگ از آن نمی توانستند عبور كنند. موش بر جای خشك شد.






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت موسی و چوپان

حضرت موسی در راهی چوپانی را دید كه با خدا سخن می گفت. چوپان می گفت: ای خدای بزرگ تو كجا هستی، تا نوكرِ تو شوم، كفشهایت را تمیز كنم، سرت را شانه كنم، لباسهایت را بشویم پشه هایت را بكشم. شیر برایت بیاورم. دستت را ببوسم، پایت را نوازش كنم. رختخوابت را تمیز و آماده كنم. بگو كجایی؟ ای خُدا. همه بزهای من فدای تو باد. های و هوی من در كوه ها به یاد توست. چوپان فریاد می زد و خدا را جستجو می كرد.






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت مور و قلم

مورچه ای كوچك دید كه قلمی روی كاغذ حركت می كند و نقش های زیبا رسم می كند. به مور دیگری گفت این قلم نقش های زیبا و عجیبی رسم می كند. نقش هایی كه مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این كار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا می دارند.

مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلكه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو كمك می گیرد.

مورچه ها همچنان بحث و گفتگو می كردند و بحث به بالا و بالاتر كشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه تری می داد تا اینكه مسأله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این كار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی خبر می شود. تن لباس است. این نقش ها را عقل آن مرد رسم می كند.

مولوی در ادامه داستان می گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی دانست. عقل بدون
خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همین
عقل زیرك بزرگ، نادانی ها و خطاهای دردناكی انجام می دهد.

مثنوی معنوی

 






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت معلم و كودكان

كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطیل كنند و چند روزی از درس و كلاس راحت باشند. یكی از شاگردان كه از همه زیرك تر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مكتب می آییم و یكی یكی به استاد می گوییم چرا رنگ و رویتان زرد است؟ مریض هستید؟ وقتی همه این حرف را بگوییم او باور می كند و خیال بیماری در او زیاد می شود. همه شاگردان حرف این كودك زیرك را پذیرفتند و با هم پیمان بستند كه همه در این كار متفق باشند و كسی خبرچینی نكند.






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت مسجد مهمان كش

در اطراف شهر ری مسجدی بود كه هر كس پای در آن می گذاشت، كشته می شد. هیچكس جرأت نداشت پا در آن مسجد اسرارآمیز بگذارد. مخصوصاً در شب هر كس وارد می شد در همان دم در از ترس می مرد. كم كم آوازه این مسجد در شهرهای دیگر پیچید و به صورت یك راز ترسناك در آمد. تا اینكه شبی مرد مسافر غریبی از راه رسید و یكسره از مردم سراغ مسجد را گرفت. مردم از كار او حیرت كردند. از او پرسیدند: با مسجد چه كاری داری؟ این مسجد مهمانكش است. مگر نمی دانی؟

مرد غریب با خونسردی و اطمینان كامل گفت: می دانم، می خواهم امشب در آن مسجد بخوابم.

مردم حیرت زده گفتند : مگر از جانت سیر شده ای؟ عقلت كجا رفته؟

مرد مسافر گفت: من این حرف ها سرم نمی شود. به این زندگی دنیا هم دلب سته نیستم تا از مرگ بترسم.

مردم باردیگر او را از این كار بازداشتند. اما هرچه گفتند، فایده نداشت.

مرد مسافر به حرف مردم توجهی نكرد و شبانه قدم در مسجد اسرارآمیز گذاشت و روی زمین دراز كشید تا بخوابد. در همین لحظه، صدای درشت و هولناكی از سقف مسجد بلند شد و گفت: آهای كسی كه وارد مسجد شده ای! الآن به سراغت می آیم و جانت را می گیرم.

 این صدای وحشتناك كه دل را از ترس پاره پاره می كرد پنج بار تكرار شد ولی مرد مسافر غریب هیچ نترسید و گفت چرا بترسم؟ این صدا طبل توخالی است. اكنون وقت آن رسیده كه من دلاوری كنم یا پیروز شوم یا جان تسلیم كنم. برخاست و بانگ زد كه اگر راست می گویی بیا. من آماده ام. ناگهان از شدت صدای وی سقف مسجد فرو ریخت و طلسم آن صدا شكست. از هر گوشه طلا می ریخت. مرد غریب تا بامداد زرها را با توبره از مسجد بیرون می برد و در بیرون شهر درخاك پنهان می كرد و برای آیندگان گنجینه زر می ساخت.

مثنوی معنوی






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت مرد و مرغ

مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد. چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی.

اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن.

مرد که از شنیدن اولین پند خشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نخور.

سپس ادامه داد. اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد.

مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد . چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نخور ؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد؟

مرد که به خودش آمده بود، خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست؟

چکاوک گفت: با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم؟

 






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت مرد لاف زن

یك مرد لاف زن، پوست دنبه ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می كرد و به مجلس ثروتمندان می رفت و چنین وانمود می كرد كه غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می كشید. تا به حاضران بفهماند كه این هم دلیل راستی گفتار من. اما شكمش از گرسنگی ناله می كرد كه ای دروغگو، خدا ، حیله و مكر تو را آشكار كند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می زند. الهی، آن سبیل چرب تو كنده شود، اگر تو این همه لافِ دروغ نمی زدی، لااقل یك نفر رحم می كرد و چیزی به ما می داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می كند. شكم مرد، دشمن سبیل او شده بود و یكسره دعا می كرد كه خدایا این درغگو را رسوا كن تا بخشندگان بر ما رحم كنند، و چیزی به این شكم و روده برسد. عاقبت دعای شكم مستجاب شد و روزی گربه ای آمد و آن دنبه چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اینكه پدر او را تنبیه كند رنگش پرید و به مجلس دوید، و با صدای بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه ای كه هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می كردی. من نتوانستم آن را از گربه بگیرم. حاضران مجلس خندیدند، آنگاه بر آن مرد دلسوزی كردند و غذایش دادند. مرد دید كه راستگویی سودمندتر است از لاف و دروغ.

مثنوی معنوی






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت مارگیر بغداد

مارگیری در زمستان به كوهستان رفت تا مار بگیرد. در میان برف اژدهای بزرگ مرده ای دید. خیلی ترسید، اما تصمیم گرفت آن را به شهر بغداد بیاورد تا مردم تعجب كنند، و بگوید كه اژدها را من با زحمت گرفته ام و خطر بزرگی را از سر راه مردم برداشته ام و پول از مردم بگیرد. او اژدها را كشان كشان ، تا بغداد آورد. همه فكر می كردند كه اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولی در سرما یخ زده بود و مانند اژدهای مرده بی حركت بود. دنیا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بیجان است اما در باطن زنده و دارای روح است.

مارگیر به كنار رودخانه بغداد آمد تا اژدها را به نمایش بگذارد، مردم از هر طرف دور از جمع شدند، او منتظر بود تا جمعیت بیشتری بیایند و او بتواند پول بیشتری بگیرد. اژدها را زیر فرش و پلاس پنهان كرده بود و برای احتیاط آن را با طناب محكم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق، اژدها را گرم كرد یخ های تن اژدها باز شد، اژدها تكان خورد، مردم ترسیدند، و فرار كردند، اژدها طناب ها را پاره كرد و از زیر پلاس ها بیرون آمد، و به مردم حمله برد. مردم زیادی در هنگام فرار زیر دست و پا كشته شدند. مارگیر از ترس برجا خشك شد و از كار خود پشیمان گشت. ناگهان اژدها مارگیر را یك لقمه كرد و خورد. آنگاه دور درخت پیچید تا استخوان های مرد در شكم اژدها خُرد شود.

مثنوی معنوی






نوع مطلب : حكایت هایی از مــولــوی، حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

لطیفه های عبید زاکانی(128)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(128)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حکایت کوتاه(675)

متن عاشقانه(2)

حکایت(674)

سعدی(149)

داستان کوتاه(1075)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(60)

داستان(1074)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(60)

حکایت های کوتاه(676)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده شهید مطهری(42)

داستان های کوتاه(1075)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان اثبات عشق(2)

داستانهای کوتاه(38)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(60)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان آموزنده(1075)

حکایت آموزنده(548)

داستان راستان مرتضی مطهری(60)

لطیفه های کوتاه(129)

داستان آهنگر(3)

رابطه زن و مرد(2)

داستان آرزو(3)

سخنرانی براد پیت(2)

کتاب گینس(2)

استیو جابز(3)

حکایات کوتاه و آموزنده(545)

داستانهای آموزنده(18)

داستانک(1036)

حکایت های آموزنده(544)

داستان آب كوثر(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

گلستان سعدی(149)

داستان راستان(59)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان های آموزنده(1069)

داستان مرتضی مطهری(60)