تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب گزیده طنز عبید زاكانی

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت شیخ و گربه

گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت، در حال فرار شنید که زن شیخ فغان سر داد و گفت: حاج آقا گربه مرغ را برد.

شیخ با خونسردی گفت: ملالی نیست زن، قرآن  را بیاور.

گربه با شنیدن این سخن بلافاصله مرغ را رها کرد و گریخت.

از او پرسیدند: تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی؟!

گفت: شما اینان را نمی شناسید اکنون یک آیه از قرآن پیدا می کند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام می کند!

عبید زاکانی




نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی،

حکایت ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ

 

ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ قبرستان های مسلمانان ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ!

ﺧﺒﺮ ﺑﻪ مفتی ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ و ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ به خاک ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ مفتی ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ:






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، 
برچسب ها: حکایت ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی،

حکایت زن زشت رو

 

مردی زنی بسیار زشت رو نصیبش شد.

شبی زن با ناز و غمزه فراوان از مرد پرسید که باید از که رو بپوشاند و نزد که رویش باز باشد؟

شوهر گفت: از من بپوشان، بقیه را مختاری!

عبید زاکانی

 






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، 
برچسب ها: حکایت زن زشت رو، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی،

حكایت شباهت پادشاه

پادشاهی را گفتند؛ شخصی هست که شباهت بسیاری با شما دارد.

پادشاه دستور داد آن مرد را نزد او بیاورند و سپس با تمسخر از مرد پرسید: با این شباهت بسیار، آیا مادرت در کاخ پدرم کنیز بوده؟!

مرد جواب داد: خیر جناب پادشاه، پدرم باغبان کاخ مادرتان بوده است!

عبید زاکانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، 
برچسب ها: حكایت شباهت پادشاه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی،

حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ

 

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿ ﺮﻓﺖ.

ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﯿ ﺒﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ می ﮑﻨﺪ.

ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩ ﻭ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ. ﺑالاخرﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﮐﺸﺘﻪ می شود.

ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ:

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ.

ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮﺧﻮﺩﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ.

ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻧﺬﺍﺷﺖ.

ﻋﺒﯿﺪ زاکانی

 






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

لطایف ادبی

شخصی ادعای خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند.

خلیفه به او گفت: پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند.

گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.

**************************************

یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟

گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.

گفت: چرا پیاز برکندی؟

گفت: باد مرا می ربود، دست در به پیاز می زدم، از زمین بر می آمد.

گفت: این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست.

گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی!

**************************************

گویند چون خزانه ی انوشیروان عادل را گشودند، لوحی دیدند که پنج سطر بر آن نوشته شده بود:

هر که مال ندارد، آبروی ندارد

هر که برادر ندارد، پشت ندارد

هرکه زن ندارد، عیش ندارد

هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد

هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد!

**************************************

فردی میخی را سروته روی دیوار گذاشته بود و می کوبید. میخ در دیوار فرو نمی رفت. دیگری که شاهد این ماجرا بود، گفت: چه کار می کنی؟ این میخ که برای این دیوار نیست. این میخ برای دیوار روبروست.

**************************************






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف ل، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

حکایت وضو در حمام

شخصی در حمام وضو می ساخت.

حمامی او را بگرفت که اجرت حمام بده.

چون عاجز شدی تیزی رها کرد و گفت این زمان سر به سر شدیم.

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف و، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

حکایت شیخ خراسانی

مولانا شمس الدین با یکی از مشایخ خراسان کدورتی داشت. شیخ ناگاه بمرد. نجاری صندوق گوری سخت به تکلیف از بهر او تراشید.

مردم تحسین نجار می کردند.

مولانا گفت: خوب تراشیده اما سهوی عظیم کرده که دود کش نگذاشته است.

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

حکایت شرابخوار

طالب علمی را در رمضان بگرفتند و پیش شحنه بردند.

شحنه گفت: هی شراب را بهر چه خوردی؟

گفت: از بهر آن که ممتلی بودم.

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

حکایت قلندر و طبیب

قلندری نبض به طبیب داد و پرسید که مرا چی رنجی است؟

طبیب گفت: تو را رنج گرسنگی است، و او را به هریسه مهمان کرد.

قلندر چون سیر شد گفت: در لنگر ما ده یار دیگر همین رنج دارند!

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف ق، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

حکایت پادشاه و سه زنش

پادشاهی را سه زن بود: پارسی و تازی و قبطی.

شبی در نزد پارسی خفته بود. از وی پرسید که چه هنگام است؟

زن پارسی گفت: هنگام سحر.

گفت: از کجا می گوئی؟

گفت: از بهر آن که بوی گل ریحان برخاسته و مرغان به ترنم در آمدند.

شبی دیگر نزد زن تازی بود. از وی همین سوال کرد. او جواب گفت که هنگام سحر است، از بهر آنکه مهره های گردن بندم سینه ام را سرد می سازد.

شبی دیگر در نزد قبطی بود. از وی پرسید. قبطی در جواب گفت: که هنگام سحر است، از بهر آنکه مرا ادرار گرفته است!

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف پ، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

حکایت سقف خانه

شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود. چوبهای سقف بسیار صدا می کرد.

به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد.

پاسخ داد که چوبهای سقف ذکر خدا می کنند.

گفت: نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود!

عبید زاكانی






نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(97)

داستان های آموزنده شهید مطهری(78)

سخنرانی براد پیت(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان(1096)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان مرتضی مطهری(97)

داستان های کوتاه(1099)

رابطه زن و مرد(2)

حکایت های آموزنده(545)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستانهای کوتاه(38)

حکایت(676)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان های کوتاه و آموزنده(97)

حکایت کوتاه(677)

لطیفه های کوتاه(130)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان آموزنده(1099)

داستان راستان(96)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان آهنگر(3)

حکایت آموزنده(549)

حکایت های کوتاه(678)

استیو جابز(3)

سعدی(149)

داستان آرزو(3)

گلستان سعدی(149)

داستان راستان مرتضی مطهری(97)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان کوتاه(1099)

داستان های آموزنده(1091)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

متن عاشقانه(2)

کتاب گینس(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(97)

داستانک(1058)