تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب حكایات كوتاه - حرف ح

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت حج رفتن ابوسعید ابوالخیر

گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود.

با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران می كرد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حکایت حج رفتن ابوسعید ابوالخیر، حکایت حج، ابوسعید ابوالخیر، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه،

حكایت حلم حضرت علی علیه السلام

حضرت علی علیه السلام  از بازار خرما فروشان می گذشت. زنی را دید که به سختی گریه می کند، سبب را پرسید. معلوم شد زن، خادم خاتونی است، از بازار خرما خریده و به خانه برده ولی چون مورد پسند اهل خانه نبوده، آن را پس آورده اما خرما فروش از او قبول نمی کند.

امیرالمومنین چون ماجرا را شنید خطاب به خرما فروش گفت:

ای بنده خدا این زن خدمتکار است، اختیاری در مال ندارد خرما را بگیر و پولش را پس بده. خرما فروش از جای برخاست و تعرض کنان مشتی بر سینه علی علیه السلام کوفت.

حاضران گفتند: این شخص امیر المومنین است. رنگ از چهره مرد پرید. خرما را گرفت و پول خدمتکار را پس داد. بعد سئوال کرد:

یا علی از من راضی شدی؟

حضرت فرمود:

آری، هنگامی که حق مردم را می دهی چرا راضی نباشم.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حلم حضرت علی، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حنظله شهید احد

بیشتر یاران پیامبر صلی الله علیه و آله جوانانی برومند و شاداب و خوش سیما بودند؛ آنان كه سری پر شور و دلی آكنده از حق طلبی داشتند، در اوج لذت جویی و كشش های توفنده درونی، به دین خدا گرویدند و از جان و دل حاضر شدند در راه حق و آزادی از همه چیز بگذرند.

 




نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حنظله شهید احد، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حمله اسكندر به ایران

اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود.

از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران می گوید: کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند.

اما در ظاهر یکی دیگر از مشاوران (به گفته برخی، ارسطو) پاسخ می دهد: نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار.

آنها که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار.

بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حمله اسكندر به ایران، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حکیم و پادشاه

ناصرالدین شاه در سفر خراسان، به هر شهری كه وارد می شد، طبق معمول، تمام طبقات به استقبال و دیدنش می رفتند. موقع حركت از آن شهر نیز او را مشایعت می كردند تا اینكه وارد سبزوار شد. در سبزوار نیز عموم طبقات از او استقبال و دیدن كردند، تنها كسی كه به بهانه انزوا و گوشه نشینی از استقبال و دیدن امتناع كرد حكیم و فیلسوف و عارف معروف حاج ملا هادی سبزواری بود.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حکیم و پادشاه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حکیم طماع

قصابی در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه ای از استخوان پرید گوشه چشمش. ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند. طبیب ران گوشت را دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید. زخم موقتا آرام شد. قصاب به خانه رفت. فردا مجددا درد شروع شد به ناچار ران گوشتی برداشت و نزد طبیب رفت. باز هم طبیب ران گوشت را گرفت و همان کار دیروز را کرد تا چندین روز به همین منوال گذشت تا یک روز که قصاب به مطب مراجعه کرد طبیب نبود اما شاگرد طبیب در دکان بود. قصاب مدتی منتظر شد اما طبیب نیامد. بالاخره موضوع را با شاگرد بیان کرد. شاگرد طبیب بعد از معاینه کوتاهی متوجه استخوان شد و با دو ناخن خود استخوان را از لای زخم کشید و مرهم گذاشت و قصاب رفت. بعد از مدتی طبیب آمد از شاگرد پرسید. کسی مراجعه نکرد. گفت چرا قصاب باشی آمد.

طبیب گفت: تو چه کردی؟ شاگرد هم موضوع کشیدن استخوان را گفت. طبیب دو دستی بر سرش زد و گفت: ای نادان آن زخم برای من نان داشت تو چطور استخوان را دیدی نان را ندیدی.

گرچه لای زخم بودی استخوان

لیک ای جان در کنارش بود نان

بهارستان جامی






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حکیم طماع، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حقوق ندانسته ها

پیرزنی از بزرگمهر چند مساله پرسید. او در پاسخ بیشتر آن ها گفت: نمی دانم.

زن گفت: تو به خاطر دانشی که داری از پادشاه حقوق می گیری و من هرچه می پرسم می گویی نمی دانم، چگونه پولی را که می گیری بر خود حلال می دانی؟

حکیم در پاسخ گفت: ای مادر! من آنچه می گیرم در برابر دانسته هایم می گیرم. اگر برای آنچه نمی دانم بخواهم بگیرم، زر های عالم کفاف نخواهد داد!

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حقوق ندانسته ها، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حفظ اموال

از بخیلی پرسیدند: كدام آیه قرآن را بیشتر دوست داری؟

گفت: آیه «اموال خودتان را به دست بیخردان  نسپارید».(نساء/5)






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حفظ اموال، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حضرت یوسف

هنگامی که برادران یوسف (علیه السلام) می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خندید، برادرانش تعجب کردند و گفتند: برای چه می خندی؟

حضرت یوسف (علیه السلام) راز خنده خود را این گونه بیان کرد:

فراموش نمی کنم روزی را که، به شما برادران نیرومند نظر افکندم و خوشحال شدم و با خود گفتم: کسی که این همه یار و یاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت. روزی به بازوان شما دل بستم، اما اکنون در چنگال شما گرفتارم و به شما پناه می برم، ولی به من پناه نمی دهید.

خدا؛ شما را بر من مسلط ساخت تا بیاموزم که به غیر او (حتی برادرانم)تکیه نکنم .






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حضرت یوسف، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حضرت موسی و عزرائیل

موقعی که عزرائیل(ع) برای گرفتن جان حضرت موسی(ع) به بالین او آمد، موسی(ع) به عزرائیل گفت: اول برو به خداوند عرض کن که موسی گوید: آیا هیچ دوستی جان دوست خود را می گیرد؟

عزرائیل نزد حضرت احدیت رفت و پیغام حضرت موسی(ع) را عرض کرد، خداوند فرمود: به موسی بگو هیچ دیده ای دوستی دیدار دوست خود را نخواهد؟






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حضرت موسی و عزرائیل، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حضرت عیسى و مرد حریص

حضرت عیسى علیه السلام به همراهى مردى سیاحت مى كرد. پس از مدتى راه رفتن گرسنه شدند. به دهكده اى رسیدند. عیسى به آن مرد گفت: برو نانى تهیه كن و خود مشغول نماز شد. آن مرد رفته سه گرده نان تهیه كرد و بازگشت. مقدارى صبر كرد تا نماز عیسى پایان پذیرد. چون كمى به طول انجامید یك گرده را خورد.

 




نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حضرت عیسى و مرد حریص، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت حضرت سلیمان و علم زبان حیوانات

حضرت سلیمان در بیان برخی از علومی كه نصیب وی و پدر بزرگوارش حضرت داود شده می‌فرماید:

یا ا‌یها الناس عُلِّمنا منطق الط‌یر و أُوتینا من كل شیء ان هذا لهو الفضل المبین(1)

 ما زبان و منطق پرنده‌ها را می‌دانیم. خداوند آنچه را لازمه‌‌ ارشاد و هدا‌یت در ا‌ین نظام است به ما داده است، چه در مسا‌یل تشر‌یع و چه در مسا‌یل تكو‌ین، و بسیاری از امور را مسخّر ما كرده است و این فضلی آشكار است.

.




نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ح، 
برچسب ها: حكایت حضرت سلیمان و علم زبان حیوانات، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت(677)

حکایت کوتاه(678)

حکایت های آموزنده(546)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان های آموزنده(1091)

رابطه زن و مرد(2)

داستان آهنگر(3)

لطیفه های کوتاه(130)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(98)

داستان راستان مرتضی مطهری(98)

داستان(1096)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

متن عاشقانه(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه(679)

کتاب گینس(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان آموزنده(1099)

داستانهای کوتاه(38)

داستان های آموزنده شهید مطهری(79)

داستانک(1058)

گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان کوتاه(1099)

داستان های کوتاه(1099)

داستان مرتضی مطهری(98)

داستانهای آموزنده(18)

داستان راستان(97)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان آرزو(3)

داستان مسئولیت پذیری(11)

حکایت آموزنده(550)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

سعدی(149)

داستان های کوتاه و آموزنده(98)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(98)

استیو جابز(3)