تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب ابر حکایت

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت شکار ناصرالدین شاه

 

از زبان ناصرالدین شاه نقل است:

ما را به قصد شکار آهو به دشت قزوین بردند و من در شش زرعی به شکار شلیک کردم. من به چشم خود دیدم که تیرم به خطا رفت!

ولی اطرافیان به شدت هر چه تمام تر، هورا و هیاهو و سر و صدا راه انداختند!

دست خوش اعلیحضرتا، تیرت به هدف خورد!

و من در حالی که به فکر فرو رفته بودم، به همراهانم گفتم: آینده این ملک و مملکت تنگ و تاریک است! زیرا که پاچه خواری ریشه این سرزمین را خواهد سوزاند!

جالب اینکه اینان پی به مقصودم نبردند و  چند باره شروع به تشویق و هورا کشیدن کردند.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: حکایت شکار ناصرالدین شاه، ناصرالدین شاه و شکار، ناصرالدین شاه، شکار، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده،

از شایعه بترسید

 هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت!

چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد؟

 معمار گفت: نه! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت!

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت. دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

 

از شایعه بترسید!

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!!







نوع مطلب :
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت پرنده و برکه

گویند در عصر سلیمان نبی پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد اما چند كودک را بر سر بركه دید، پس آنقدر انتظار كشید تا كودكان از آن بركه متفرق شدند.

همین كه قصد فرود بسوى بركه را كرد، این بار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید كه براى نوشیدن آب به آن بركه مراجعه نمود.

پرنده با خود اندیشید كه این مردى باوقار و نیكوست و از سوى او آزارى به من مُتصور نیست.

پس نزدیک شد، ولی آن مرد سنگى به سویش پرتاب كرد و چشم پرنده معیوب و نابینا شد.

شكایت نزد سلیمان برد.

پیامبر آن مرد را احضار کرد، محاكمه و به قصاص محكوم نمود و دستور به كور كردن چشم داد.

آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت: چشم این مرد هیچ آزارى به من نرساند، بلكه ریش او بود كه مرا فریب داد! و گمان بردم كه از سوى او ایمنم.

پس به عدالت نزدیكتر است اگر محاسنش را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند.

دهخدا - چرند و پرند






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف پ، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت شیخ و گربه

گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت، در حال فرار شنید که زن شیخ فغان سر داد و گفت: حاج آقا گربه مرغ را برد.

شیخ با خونسردی گفت: ملالی نیست زن، قرآن  را بیاور.

گربه با شنیدن این سخن بلافاصله مرغ را رها کرد و گریخت.

از او پرسیدند: تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی؟!

گفت: شما اینان را نمی شناسید اکنون یک آیه از قرآن پیدا می کند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام می کند!

عبید زاکانی




نوع مطلب : گزیده طنز عبید زاكانی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی،

حکایت برادر حاتم

 

وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.

حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت.  هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به او عطا مى کرد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حکایت برادر حاتم، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

حکایت های آموزنده(546)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه(679)

گلستان سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت(2)

داستان آموزنده(1103)

داستانهای آموزنده(18)

داستان راستان(125)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان مسئولیت پذیری(12)

داستان آرزو(3)

داستانک(1062)

داستانهای کوتاه(38)

کتاب گینس(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

داستان اثبات عشق(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

حکایت های گلستان سعدی(149)

رابطه زن و مرد(2)

داستان های آموزنده(1095)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

داستان مرتضی مطهری(126)

سعدی(149)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت کوتاه(679)

داستان های کوتاه(1103)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستان کوتاه(1103)

متن عاشقانه(2)

استیو جابز(3)

حکایت(678)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان(1100)

دوره ضمن خدمت(2)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت آموزنده(551)

داستان آهنگر(3)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)