تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب ابر حکایت آموزنده

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حکایت گربه ‌را ‌دم ‌حجله ‌کشتن

 

می گویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است.

پس از چندی پسری شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه، او می گوید که می تواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی، عروس و داماد وارد حجله می شوند.

چند دقیقه از زفاف که می گذرد پسرک احساس تشنگی می کند. پسر از گربه ای در اتاق وجود داشته می خواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار می کند که ای گربه برو و برای من آب بیاور. گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا می کند.

سپس رو به دختر می کند و می گوید برو آب بیار …

 






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف گ، 
برچسب ها: حکایت گربه ‌را ‌دم ‌حجله ‌کشتن، حکایت گربه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده،

حکایت روزه خواری

در ماه رمضان چند جوان پیر مردی را دیدند که یواشکی غذا می خورد.

به او گفتند: ای پیر مرد مگه روزه نیستی؟

پیرمرد گفت: چرا روزه هستم فقط آب و غذا می خورم جوانان خندیدند و گفتند واقعا؟

پیرمرد گفت: بلی، دروغ نمی گویم، به کسی بد نگاه نمی کنم، کسی را مسخره نمی کنم، با کسی با دشنام سخن نمی گویم، کسی را آزرده نمی کنم، چشم به مال کسی ندارم و ...

بعد پیرمرد به جوانان گفت آیا شما هم روزه هستید؟

یکی از جوانان درحالی که سرش را پایین نگهداشته بود به آرامی گفت خیر ما فقط غذا نمی خوریم.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ر، 
برچسب ها: حکایت روزه خواری، حکایت کوتاه روزه خواری، حکایت اموزنده روزه خواری، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت مرگ و زندگی


گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.

حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.

پذیرفت.

کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم‌ها به سوی او بود.

مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:

ای مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

کسی برنخاست.

گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!

باز کسی برنخاست.

گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید!


حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت های کوتاه به ترتیب الفبا

 

حكایات كوتاه - حرف آ  13

حكایات كوتاه - حرف الف  52

حكایات كوتاه - حرف ب  39

حكایات كوتاه - حرف پ  25

حكایات كوتاه - حرف ت  26

حكایات كوتاه - حرف ث  3

حكایات كوتاه - حرف ج  30

حكایات كوتاه - حرف چ  6

حكایات كوتاه - حرف ح  21

حكایات كوتاه - حرف خ  36

حكایات كوتاه - حرف د  45

حكایات كوتاه - حرف ذ  1

حكایات كوتاه - حرف ر  18

حكایات كوتاه - حرف ز  20

حكایات كوتاه - حرف س  26

حكایات كوتاه - حرف ش  21

حكایات كوتاه - حرف ص  8

حكایات كوتاه - حرف ض  1

حكایات كوتاه - حرف ط  4

حكایات كوتاه - حرف ع  36

حكایات كوتاه - حرف غ  2

حكایات كوتاه - حرف ف  14

حكایات كوتاه - حرف ق  11

حكایات كوتاه - حرف ک  15

حكایات كوتاه - حرف گ  14

حكایات كوتاه - حرف ل  10

حكایات كوتاه - حرف م  51

حكایات كوتاه - حرف ن  36

حكایات كوتاه - حرف ه  7

حكایات كوتاه - حرف و  8

حكایات كوتاه - حرف ی  4


حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده







نوع مطلب :
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت بز ملانصیرالدین

روزی ملانصرالدین تصمیم می‌گیرد گاو نر خود را به دلیل فشار اقتصادی و بی‌پولی برای فروش به بازار ببرد. تعدادی که از شرایط ناگوار ملانصرالدین مطلع بودند و می‌خواستند با استفاده از این فرصت گاو او را ارزان از چنگ‌اش در بیاورند، نقشه‌ای ماهرانه طرح ریزی می‌کنند.





حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین، حکایات کوتاه و آموزنده





نوع مطلب : حكایت هایی از ملا نصیرالدین، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

گلستان سعدی(149)

داستان مترسك(2)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

حکایت های آموزنده(541)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

سعدی(149)

داستان های آموزنده(1050)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

داستان آب كوثر(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

حکایت کوتاه(667)

داستان آموزنده(1054)

متن عاشقانه(2)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

حکایت(666)

داستان امید(2)

داستان آرزو(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان های کوتاه(1054)

رابطه زن و مرد(2)

کتاب گینس(2)

داستان استاد و شاگرد(2)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

داستان آخرین آغوش(2)

داستان کوتاه(1054)

حکایت آموزنده(544)

داستان آهنگر(3)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

حکایت های کوتاه(668)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان(1053)

سخنرانی براد پیت(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان اثبات عشق(2)

داستان مرد و زن(2)

داستانهای آموزنده(18)

استیو جابز(3)

داستانک(1015)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستانهای کوتاه(38)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)