درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت فقیر آزاده در برابر شاه

فقیرى وارسته و آزاده، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت. آن فقیر بر اساس اینكه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.

پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت: این گروه خرقه پوشان (لباس پروصله پوش) همچون جانوران بى معرفتند كه از آدمیت بى بهره مى باشند.

وزیر نزدیك فقیر آمد و گفت: اى جوانمرد! سلطان روى زمین از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى؟

فقیر وارسته گفت: به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ كه از تو توقع نعمت دارد.

وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت او است

گوسپند از براى چوپان نیست

بلكه چوپان براى خدمت او است

یكى امروز كامران بینى

دیگرى را دل از مجاهده ریش

روزكى چند باش تا بخورد

خاك مغز سر خیال اندیش

فرق شاهى و بندگى برخاست

چون قضاى نوشته آمد پیش

گر كسى خاك مرده باز كند

ننماید توانگر و درویش

سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت، به او گفت: حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم.

فقیر وارسته پاسخ داد: حاجتم این است كه بار دیگر مرا زحمت ندهى.

شاه گفت: مرا نصیحت كن.

فقیر وارسته گفت:

دریاب كنون كه نعمتت هست به دست

كین دولت و ملك مى رود دست به دست

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حكایت فقیر آزاده در برابر شاه، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت برترى زور علم بر زور تن

كشتى گیرى در فن كشتى گیرى قهرمان قهرمانان كشتى بود و سیصد و شصت رمز پیروزى در كشتى بر حریف را مى دانست و هر روز با بكار بردن یكى از آن رموز، كشتى مى گرفت. او به یكى از جوانان علاقمند بود، و سیصد و پنجاه و نه رمز پیروزى در كشتى گیرى را به او یاد داد، ولى یك رمز را به او نیاموخت و در آموختن آن به او، امروز و فردا كرد.

جوان دست پرورده استاد، به خاطر جوانى و زور بازو، در فن كشتى گیرى سرآمد كشتى گیران شد، حتى یك روز در حضور پادشاه آن روزگار ادعا كرد: من از استاد توانمندترم، برترى استاد بر من از روى بزرگى و حق تربیتى است كه بر من دارد، و گرنه از نظر نیرو از او كمتر نیستم و در فن كشتى گیرى با او برابرم.

این سخن بر پادشاه، گران آمد (كه شاگردى ادعاى هماوردى با استادش ‍ مى كند). به او فرمان داد تا در میدان وسیع با استادش كشتى بگیرند.

اركان دولت و اعیان و شخصیت ها و سایر تماشاچیان حاضر شدند. شاگرد و استاد به كشتى پرداختند. شاگرد جوان مانند پیل مست بر سر استاد فرود آمد و آسیبى سخت به او زد كه اگر بر كوه استوار مى زد آن را ریشه كن مى كرد.

استاد دید آن جوان از نظر نیرو بر او برترى دارد، همان رمزى را كه به شاگردش نیاموخته بود، بكار برد و آن چنان بر شاگرد چیره گشت كه او را از زمین جدا كرد و بر بالاى سرش برد و بر زمین فرو كوفت و جوان نتوانست این ضربه فنى را از خود دفع كند.

فریاد شور و شوق از طرفداران استاد برخاست. شاه دستور داد جایزه كلانى به استاد دادند و شاگرد را مورد سرزنش قرار داد كه: چرا با استاد پرورده خود ادعاى رقابت كردى و سپس نتوانستى از عهده آن برآیى؟

شاگرد گفت: اى شاه! استاد در میدان كشتى، به خاطر زورمندى بر من چیره نشد، بلكه او به خاطر علم و رمزى كه آن را به من نیاموخته بود و در همه عمر آن را از من دریغ داشت، بر من چیره شد. (او با زور علم بر من غالب گردید نه با زور تن.)

پادشاه گفت: به خاطر همین، هوشمندان زیرك گفته اند: دوست را چندان قوت نده كه اگر دشمنى كند، توانایى آن را داشته باشد، آیا نشنیده اى سخن آن استادى را كه شاگرد دست پروده اش، جفا و بى مهرى دید، به او گفت:

یا وفا خود نبود در عالم

یا مگر كس در این زمانه نكرد

كس نیاموخت علم تیر از من

كه مرا عاقبت نشانه نكرد

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده، حكایت برترى زور علم بر زور تن،

حكایت آهى كه خرمن هستى ظالمى را خاكستر كرد

در زمان هاى قدیم، حاكم ظالمى بود كه هیزم كارگرهاى فقیر را به بهاى اندك مى خرید و آن را به قیمت زیاد به ثروتمندان مى فروخت. صاحبدلى (یكى از اهل باطن ) از نزدیك او عبور كرد و به او گفت:

مارى تو كه كرا ببینى بزنى

یا بوم كه هر كجت نشینى نكنى

زورت از پیش مى رود با ما

با خداوند غیب دان نرود

زورمندى مكن بر اهل زمین

تا دعایى بر آسمان برود

حاكم ظالم از نصیحت آن صاحبدل، رنجیده خاطر شد و چهره در هم كشید و به او بى اعتنایى كرد، تا اینكه یك شب آتش آشپزخانه به انبار هیزم اوفتاد و همه دارایى او سوخت و به خاكستر مبدل شد.
از قضا روزگار، همان صاحبدل روزى از نزد آن حاكم عبور مى كرد، شنید حاكم مى گوید: نمى دانم این آتش از كجا به سراى من افتاد؟

به او گفت : این آتش از دل فقیران به سراى تو افتاد. (یعنى آه دل تهى دستان رنجدیده ، خرمن هستى تو را بر باد داد.

حذر كن ز درد درون هاى ریش

كه ریش درون عاقبت سر كند

بهم بر مكن تا توانى دلى

كه آهى جهانى به هم بر كند

و بر روى تاج كیخسرو (فرزند سیاوش، شاه باستانى ) چنین نوشته بود:

چه سال هاى فراوان و عمرهاى دراز

كه خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت

چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما

به دست هاى دگر همچنین بخواهد رفت

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حكایت آهى كه خرمن هستى ظالمى را خاكستر كرد، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت پاداش زیادتر از براى انسان پرتلاش

یكى از شاهان عرب به نزدیكانش گفت: حقوق ماهانه فلان كس را دو برابر بدهید، زیرا همواره ملازم درگاه و آماده اجراى فرمان است، ولى سایر خدمتكاران به لهو و سرگرمی هاى باطل اشتغال دارند و در خدمتگذارى سستى مى كنند.

یكى از صاحبدلان كه اهل دل و باطن بود، وقتى كه این دستور شنید، خروش و فریاد از دل آورد.
از او پرسیدند: این خروش براى چه بود؟

در پاسخ گفت: درجات مقام بندگان در درگاه خداوند بزرگ نیز همین گونه است.

(آن كسى كه در اطاعتش سستى و كوتاهى كند، پاداش كمترى دارد ولى آن كسى كه جدى و پرتلاش باشد، پاداش فراوانى مى برد.)

دو بامداد گر آید كسى به خدمت شاه

سیم هر آینه در وى كند به لطف نگاه

مهترى در قبول فرمان است

ترك فرمان دلیل حرمان است

هر كه سیماى راستان دارد

سر خدمت بر آستان دارد

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده، حكایت پاداش زیادتر از براى انسان پرتلاش،

حكایت نجات وزیر نیكوكار به خاطر صداقت و پاكى

پادشاه دیار زوزن (حدود نیشابور) وزیرى پاك سرشت، بزرگوار و نیك محضر داشت كه هنگام ملاقات به همگان خدمت مى كرد و در غیاب اشخاص، از آنها به نیكى یاد مى نمود. از قضا روزى كارى از او سر زد كه مورد خشم شاه قرار گرفت و اموال او به تاوان خون دیگرى مصادره كرد و او را كیفر نمود و در زندان بازداشت كرد.

سرهنگ هاى شاه و مامورین زندان، كه سابقه خوشى از آن وزیر داشتند، آزار رسانى به او را روا ندانستند و نسبت به او كه در زندان بود مهربانى مى كردند.

صلح با دشمن اگر خواهى هرگه كه تو را

در قفا عیب كند در نظرش تحسین كن

سخن آخر به دهان مى گذرد موذى را

سخنش تلخ نخواهى دهنش شیرین كن

شاه، وزیر را جریمه كرده بود. او مقدارى از آن را كه توان داشت، پرداخت و به خاطر باقیمانده جریمه، در زندان ماند.

یكى از شاهان اطراف، براى آن وزیر پاك سرشت در آن هنگام كه در زندان بود، محرمانه و مخفیانه نامه اى نوشت كه در آن چنین پیام داده بود:

شاهان آنجا از تو كه شخص ارجمند هستى، قدردانى نكردند و تو را تحقیر نمودند، اگر نظر عزیمت به سوى ما توجه كند، تمام سعى خود را براى جلب رضایت و خشنودى تو به كار گیریم. بزرگان این كشور به دیدار تو نیازمندند و در انتظار پاسخ نامه مى باشند.

وزیر بزرگوار، هوشمندانه با مساله برخورد كرد. با توجه به خطرهاى نهایى، بى گدار به آب نزد. همان دم با كمال اختیار در پشت آن نامه مطلبى را نوشت و به سوى فرستنده نامه فرستاد.

از قضا یكى از وابستگان شاه، از ماجرا آگاه شد و به شاه گفت: فلان كس ‍ را كه زندانى نموده اى با شاهان اطراف، نامه نگارى دارد.

شاه خشمگین شد، فرمان داد بی درنگ پیك نامه را دستگیر كردند، و نامه وزیر زندانى را از او گرفتند، كه چنین نوشته بود:

حست ظن بزرگان بیشتر از اندازه كمالات ما است. بزرگوارى شما در حق من و پذیرش دعوت شما براى من امكان ندارد. از این رو كه من پرورده نعمت این خاندان (پادشاه زوزن ) هستم، به خاطر اندكى دگرگونى و خشم، نباید نسبت به ولى نعمت، بى وفایى نمود، چنانكه گفته اند:

آن را كه به جاى تو است هر دم كرمى

عذرش بنه ار كند به عمرى ستمى

شاه، حق شناسى وزیر را پسندید، او را آزاد كرد و جایزه و نعمت براى او فرستاد و از او عذر خواهى كرد كه خطا كردم كه تو را بدون گناه آزردم.

وزیر گفت : اى مولا و سرور من! بنده خود را نسبت به شما خطاكار نمى دانم. تقدیر الهى بود كه كار ناپسندى از من سر زد، تو شایسته آن هستى كه بر اساس نعمت هاى پیشین و حقوقى كه بر عهده من دارى، همچنان مرا از الطاف خود بهرمند سازى، چنانكه فرزانگان گفته اند:

گر گزندت رسد ز خلق مرنج

كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج

از خدا دان خلاف دشمن و دوست

كین دل هر دو در تصرف اوست

گرچه تیر از كمان همى گذرد

از كماندار بیند اهل خرد

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حكایت نجات وزیر نیكوكار به خاطر صداقت و پاكى، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت پرهیز از ستیز با نااهلان

عمرو لیث صفارى دومین پادشاه خاندان صفارى (265 - 287 ه ق) برادر یعقوب لیث، غلامانى داشت. یكى از غلامانش فرار كرده بود، چند نفر به دنبال او رفتند و او را گرفته، نزد شاه آوردند. یكى از وزیران شاه كه نسبت به آن غلام سابقه سویى داشت، به شاه گفت: این غلام را اعدام كن تا سایر غلامان مانند او فرار نكنند.

آن غلام با كمال فروتنى به شاه گفت:

هرچه رود بر سرم چون تو پسندى روا است

بنده چه دعوى كند؟ حكم خداوند راست

ولى از آنجا كه من پرورده نعمت خاندان شما هستم، نمى خواهم در قیامت به خاطر ریختن خون من، گرفتار قصاص گردى، اجازه بده این وزیر را (كه سعى در اعدام من مى كند) بكشم، آنگاه به خاطر قصاص او، مرا اعدام كن، تا به حق مرا كشته باشى و در قیامت، بازخواست نشوى.

شاه از پیشنهاد او، بى اختیار خندید و به وزیر گفت: مصلحت چه مى دانى ؟

وزیر گفت: براى خدا، به عنوان صدقه گور پدرت، این بیچاره را آزاد كن، تا بلایى به سر من نیاورد، گناه از من است و سخن حكیمان درست است كه گویند:

چو كردى با كلوخ انداز پیكار

سر خود را به نادانى شكستى

چو تیر انداختى بر روى دشمن

چنین دان كاندر آماجش نشستى

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده، حكایت پرهیز از ستیز با نااهلان،

حكایت نتیجه پناهندگى به خدا و پاداش احسان

یكى از پادشاهان به بیمارى هولناكى گرفتار گردید. گروه حكیمان و پزشكان یونان به اتفاق راى گفتند: چنین بیمارى، دوا و درمانى ندارد مگر اینكه زهره (كیسه صفرا) یك انسان داراى چنین و چنان صفتى را بیاورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان یابد).

پادشاه به مامورانش فرمان داد تا به جستجوى مردى كه داراى آن اوصاف و نشانه ها مى باشد، بپردازند و او را نزدش بیاورند.

ماموران به جستجو پرداختند، تا اینكه پسرى (نوجوان ) با را همان مشخصات و نشانه ها كه حكیمان گفته بودند، یافتند و نزد شاه آوردند.

شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبید و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زیادى به آنها داد و آنها به كشته شدن پسرشان راضى شدند. قاضى وقت نیز فتوا داد كه : ریختن خون یك نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتى شاه جایز است.

جلاد آماده شد كه آن نوجوان را بكشد و زهره او را براى درمان شاه، از بدنش درآورد. آن نوجوان در این حالت، لبخندى زد و سر به سوى آسمان بلند نمود.

شاه از او پرسید: در این حالت مرگ، چرا خندیدى؟ اینجا جاى خنده نیست.

نوجوان جواب داد: در چنین وقتى پدر و مادر، ناز فرزند را مى گیرند و به حمایت از فرزند بر مى خیزند و نزد قاضى رفته و از او براى نجات فرزند استمداد مى كنند و از پیشگاه شاه دادخواهى مى نمایند، ولى اكنون در مورد من، پدر و مادر به خاطر ثروت ناچیز دنیا، به كشته شدنم رضایت داده اند و قاضى به كشتنم فتوا داده و شاه مصلحت خود را بر هلاكت من مقدم مى دارد. كسى را جز خدا نداشتم كه به من پناه دهد، از این رو به او پناهنده شدم:

پیش كه برآورم ز دستت فریاد؟

هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

سخنان نوجوان، پادشاه را منقلب كرد و دلش به حال نوجوان سوخت و اشكش جارى شد و گفت: هلاكت من از ریختن خون بى گناهى مقدم تر و بهتر است. سر و چشم نوجوان را بوسید و او را در آغوش گرفت و به او نعمت بسیار بخشید و سپس آزادش كرد. لذا در آخر همان هفته شفا یافت.

همچنان در فكر آن بیتم كه گفت:

پیل بانى بر لب دریاى نیل

زیر پایت گر بدانى حال مور

همچو حال تو است زیر پاى پیل

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حكایت نتیجه پناهندگى به خدا و پاداش احسان، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت قصاص روزگار

فرمانده مردم آزارى، سنگى بر سر فقیر صالحى زد، در آن روز براى آن فقیر صالح، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولى آن سنگ را نزد خود نگهداشت.

سالها از این ماجرا گذشت تا اینكه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگین شد و دستور داد او را در چاه افكندند. فقیر صالح از حادثه اطلاع یافت و بالاى همان چاه آمد و همان سنگ را بر سر آن فرمانده كوفت.

فرمانده گفت: تو كیستى؟ چرا این سنگ را بر من زدى؟

فقیر صالح: من فلان كس هستم كه در فلان تاریخ، همین سنگ را بر سرم زدى.

فرمانده: تو در این مدت طولانى كجا بودى؟ چرا نزد من نیامدى؟

فقیر صالح: از جاهت اندیشه همى كردم، اكنون كه در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم. (یعنى از مقام و منصب تو بیمناك بودم، اكنون كه تو را در چاه دیدم، از فرصت استفاده كرده و قصاص نمودم.)

ناسزایى را كه بینى بخت یار

عاقلان تسلیم كردند اختیار

چون ندارى ناخن درنده تیز

با ددان آن به، كه كم گیرى ستیز

هر كه با پولاد بازو، پنجه كرد

ساعد مسكین خود را رنجه كرد

باش تا دستش ببندد روزگار

پس به كام دوستان مغزش برآر

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده، حكایت قصاص روزگار،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic