درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت كیفر ستمگر مغرور و غافلگیر

یكى از وزیران مغرور و غافل، خانه یكى از افراد ملتش را ویران كرد، بى خبر از سخن حكیمان فرزانه كه گفته اند:

آتش سوزان نكند با سپند

آنچه كند دود دل دردمند

گویند: سلطان همه جانوران شیر و خوارترین جانوران الاغ است. به همراه الاغ باربر، راه رفتن از همراه رفتن با شیر درنده بهتر است.

مسكین خر اگر چه بى تمیز است

چون بار همى برد عزیز است

گاوان و خران بار بردار

به ز آدمیان مردم آزار

پادشاه از روى قائن و نشانه ها، به زشتى اخلاق آن وزیر غافل و مغرور پى برد، او را دستگیر كرده و در زیر سخت ترین شكنجه ها كشت.

حاصل نشود رضاى سلطان

تا خاطر بندگان نجویى

خواهى كه خداى بر تو بخشد

با خلق خداى كن نكویى

یكى از افرادى كه مورد ستم همان وزیر قرار گرفته بود، از كنار جسد او گذر كرد، وقتى كه وضع نكبتبار او را دید، بیندیشید و گفت:

نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد

به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

توان به حلق فرو برد استخوان درشت

ولى شكم بدرد چون بگیرد اندر ناف

نماند ستمكار بد روزگار

بماند بر او لعنت پایدار

 

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حكایت كیفر ستمگر مغرور و غافلگیر، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت بنیاد ظلم از اندك شروع شود

براى انوشیروان عادل در شكارگاهى، گوشت شكارى را كباب كردند، نمك در آنجا نبود، یكى از غلامان به روستایى رفت تا نمك بیاورد. انوشیروان به آن غلام گفت: نمك را به قیمت روزانه (نه كمتر) خریدارى كن، تا آیین نادرستى را بنیانگذارى و در نتیجه روستا خراب نگردد.

به انوشیروان گفتند: اندكى كمتر از قیمت خریدن، چه آسیبى مى رساند؟

انوشیروان پاسخ داد: بنیاد ظلم در آغاز، از اندك شروع شده و سپس به طور مكرر بر آن افزوده شده و زیاد گشته است.

اگر ز باغ رعیت ملك خورد سیبى

برآورند غلامان او درخت از بیخ

به پنج بیضه كه سلطان ستم روا دارد

زنند لشكریانش هزار مرغ به سیخ

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده، حكایت بنیاد ظلم از اندك شروع شود،

حكایت تمجید از سخاوت شاهزاده

پادشاهى از دنیا رفت و ملك و گنج فراوانى نصیب فرزندش شد، شاهزاده دست كرم و سخاوت گشود و به سپاهیان و ملت، نعمت فراوان بخشید:

نیاساید مشام از طبله عود

بر آتش نه كه چون عنبر ببوید

بزرگى بایدت بخشندگى كن

كه دانه تا نیفشانى نرود

یكى از همنشینان كم عقل به عنوان نصیحت به شاهزاده گفت: شاهان گذشته با سعى و تلاش این ثروت ها را اندوخته اند و براى مصلحت آینده انباشته اند. از این گونه دست گشادى دورى كن، كه حادثه ها در پیش است و دشمن در كمین، باید به گونه اى رفتار نكرد، كه هنگام نیاز درمانده گردى.

اگر گنجى كنى بر عامیان بخش

رسد هر كد خدایى را برنجى

چرا نستانى از هر یك جوى سیم

كه گرد آید تو را هر وقت گنجى

 شاهزاده از سخن او ناراحت شد و چهره اش درهم گردید و او را از چنین سخنانى باز داشت و گفت: خداوند مرا زمامدار این كشور نموده تا بخورم و ببخشم، نه پاسبان كه نگه دارم.

قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت

نوشیروان نمرد كه نام نكو گذاشت

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حكایت تمجید از سخاوت شاهزاده، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت وساطت براى امر خیر

با چند نفر از سالكان و رهروان راه حق همنشین بودم، در ظاهر همه آنها با شایستگى آراسته بودند، یكى از بزرگان دولت نسبت به آنها حسن ظن بسیار داشت و حقوق (ماهانه اى) برایشان تعیین كرده بود به آنها پرداخت مى شد، تا اینكه یكى از آن سالكان، رفتار ناشایسته اى انجام داد، كه آن بزرگمرد نسبت به آن سالكان بدگمان گشت و در نتیجه رونق بازار آن سالكان كساد شد و حقوقشان قطع گردید.
من خواستم تا از راهى، آن سالكان و یاران را از این مشكل نجات دهم، به سوى خانه آن بزرگمرد رهسپار شدم، دربان او اجازه ورود نمى داد و به من جفا كرد، ولى او را بخشیدم زیرا نكته سنجان گفته اند:

در میر و وزیر و سلطان را

بى وسیلت مگرد پیرامن

سگ و دربان چو یافتند غریب

این گریبانش گیرد، آن دامن

ولى وقتى كه مقربان آن بزرگمرد، از آمدن من آگاه شدند، با احترام شایان از من استقبال نموده و مرا به مجلس خود بردند و در صدر مجلس نشاندند، اما من رعایت تواضع كرده و در پایین مجلس نشستم و گفتم:

بگذار كه بنده كمینم

تا در صف بندگان نشینم

آن بزرگمرد گفت: تو را به خدا چنین نگو و جاى چنین گفتارى نیست:

گر بر سر چشم ما نشینى

بارت بكشم كه نازنینى

خلاصه این كه: نشستم و از هر درى به سخن پرداختم، تا اینكه سخن از لغزش بعضى آن سالكان همنشینم را به پیش كشیدم و گفتم:

چه جرم دید خداوند سابق الانعام

كه بنده در نظر خویش خوار مى دارد

خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف

كه جرم بیند و نان برقرار مى دارد

 حاكم بزرگمرد، سخن مرا بسیار پسندید و دستور داد مانند گذشته حقوق ماهیانه یاران و سالكان را بپردازند و آنچه را كه قبلا قطع كرده اند نیز پرداخت نمایند، از او خاضعانه تشكر كردم و عذرخواهى نمودم، و هنگام خداحافظى گفتم:

چو كعبه قبله حاجت شد از دیار بعید

روند خلق به دیدارش از بسى فرسنگ

تو را تحمل امثال ما بباید كرد

كه هیچكس نزند بر درخت بى بر، سنگ

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حكایت وساطت براى امر خیر، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت نتیجه شوم حسادت

یكى از دوستان كه از رنج روزگار خاطرى پریشان داشت، نزدم آمد و از روزگار نامساعد گله كرد و گفت: درآمد اندكى دارم ولى عیال بسیار، و نمى توانم بار سنگین نادارى را تحمل كنم، بارها به خاطرم آمد كه به سرزمینى دیگر كوچ كنم چرا كه در آنجا زندگیم هرگونه بگذرد، كسى بر نیك و بد من باخبر نمى شود و آبرویم حفظ مى گردد.

بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كیست

بس جان به لب آمد كه بر او كس نگریست

 باز از شماتت و سرزنش دشمنان ترس دارم، كه اگر سفر كنم، آنها در غیاب من بخندند و مرا نسبت به عیالم به ناجوانمردى نسبت دهند و بگویند:

ببین آن بى حمیت را كه هرگز

نخواهد دید روى نیكبختى

كه آسانى گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد بسختى

چنانكه مى دانى در علم حسابدارى، اطلاعاتى دارم، اكنون نزد شما آمده ام، بلكه از ناحیه مقام ارجمند شما، طریقه اى و كارى در دستگاه دولتى معین گردد، تا با انتخاب آن، خاطرم آرامش یابد و باقیمانده عمر از شما تشكر كنم. تشكر از نعمتى كه از عهده شكرانه آن ناتوانم.

به او گفتم: اى برادر! كارمند حسابدارى شدن براى پادشاه، دو بختى است. از یك سو امیدوار كننده است و از سوى دیگر ترس دارد و به خاطر امیدى، خود را در معرض ترس قرار دادن، بر خلاف راى خردمندان است.

كس نیاید به خانه درویش

كه خراج زمین و باغ بده

یا به تشویش و غصه راضى باش

یا جگربند، پیش زاغ بنه

دوستم گفت: مناسب حال من سخن نگفتى و جواب مرا درست ندادى، مگر نشنیده اى كه هر كس خیانت كند، پشتش از حساب رس بلرزد:

راستى موجب رضاى خدا است

كس ندیدم كه گم شد از ره راست

 و حكیمان مى گویند: چهار كس از چهار چیز، از صمیم دل آزرده خاطر شود:

رهزن از سلطان ، دزد از پاسبان ، زناكار از سخن چین ، زن بدكار از نگهبان.

ولى آن را كه حساب پاك است از محاسب چه باك است.

مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى

كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

تو پاك باش و مدار از كس اى برادر، باك

زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ

گفتم: حكایت آن روباه، مناسب حال تو است. روباهى را دیدند از خود بى خود شده، مى افتاد و بر مى خواست و مى گریست. شخصى به آن روباه گفت: چه چیز موجب خوف و ترس و پریشانى تو شده است؟

روباه گفت: شنیده ام شترى را بیگارى (كار بى مزد) مى برند.

آن شخص به روباه گفت: اى احمق! تو چه شباهتى به شتر دارى، و تو را به شتر چه كار؟ (تو كه شتر نیستى تا تو را نیز به بیگارى بگیرند.

روباه گفت: خاموش باش كه اگر افراد حسود از روى غرض ورزى اشاره به من كنند و بگویند این شتر است (نه روباه ) و در نتیجه گرفتار شوم، چه كسى در فكر من است تا مرا نجات دهد و تا از عراق، تریاق (پادزهر) بیاورند، مارگزیده خواهد مرد.

اى رفیق! (با توجه به حكایت روباه) به تو مى گویم كه تو قطعا داراى دانش و دین و تقوا هستى و امانتدار مى باشى، ولى حسودان عیبجو در كمین هستند، اگر با سخن چینى هاى خود، تو را به عنوان خائن در نزد شاه جلوه دهند، آیا هنگام سرزنش شاه، مى توانى از خود دفاع كنى و فرصت دفاع به تو خواهند داد؟ بنابراین مصلحت آن است كه زندگى را با قناعت بگذرانى و ریاست را ترك كنى.

به دریا در منافع بى شمار است

 اگر خواهى، سلامت در كنار است

دوستم حرف هاى مرا گوش كرد، ولى ناراحت شد و چهره اش را درهم كشید و سخنان رنج آور گفت: این چه عقل و شعور و تدبیر است. سخن حكیمان تحقق یافت كه مى گویند: دوستان در زندان به كار آیند، كه بر سفره، همه دشمنان، دوست نمایند.

دوست مشمار آنكه در نعمت زند

لاف یارى و برادر خواندگى

دوست آن دانم كه گیرد دست دوست

 در پریشان حالى و درماندگى

دیدم كه از نصیحت من آزرده خاطر شده و آن را نمى پذیرد. او را نزد صاحب دیوان (وزیران دارایى ) كه سابقه آشنایى با او داشتم برده و وضع حال و شایستگى او را به عرض وى رساندم، صاحب دیوان او را سرپرست كار سبكى كرد.

مدتى از این ماجرا گذشت، وزیر و خدمتكاران او را مردى خوش اخلاق و پاك سرشت یافتند و تدبیرش را پسندیدند. درجه و مقام عالی تر به او دادند. او همچنان ترقى كرد و به مقامى رسید كه مقرب دربار شاه و مستشار و مورد اعتماد او گشت. من خوشحال شده و گفتم:

ز كار بسته میندیش و در شكسته مدار

كه آب چشمه حیوان درون تاریكى است

 منشین ترش از گردش ایام كه صبر

تلخ است ولیكن بر شیرین دارد

سعدى در ادامه داستان مى گوید: در همان روزها اتفاقا با كاروانى از یاران به سوى مكه براى انجام مراسم حج، سفر كردم. همگامى كه باز گشتم همین دوستم در دو منزلى وطن به پیشواز من آمد، دیدم ظاهرى پریشان دارد و به شكل فقیران است.

پرسیدم: چرا چنین شده اى؟

جواب داد: همان گونه كه تو گفتى، طایفه اى بر من حسد بردند، و مرا به خیانت متهم كردند، شاه درباره این اتهام تحقیق و بررسى نكرد و دوستان قدیم و دوستان صمیمى دم فروبستند و صمیمیت گذشته را از یاد بردند.

نبینى كه پیش خداوند جاه

نیایش كنان دست بر بر نهند

 اگر روزگارش درآورد ز پاى

همه عالمش پاى بر سر نهند

خلاصه، گرفتارى انواع آزارها و زندان شدن تا در این هفته كه مژده خبر سلامت حاجیان رسید، مرا از بند سنگین زندان آزاد كردند و شاه ملك را كه از پدرم برایم به ارث مانده بود خود مصادره نمود.

سعدى مى گوید: به او گفتم، قبلا تو را نصیحت كردم كه: كار براى شاهان مانند سفر دریا، هم خطرناك است و هم سودمند، یا گنج برگیرى و یا در طلسم بمیرى، ولى نصیحت مرا نپذیرفتى.

یا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار

یا موج ، روزى افكندش مرده بر كنار

بیش از این مصلحت ندیدم زخم درونش را با شانه سرزنش بخراشم و نمك بر آن بپاشم ، لذا به همین سخن اكتفا نمودم:

ندانستى كه بینى بند بر پاى

چو در گوشت نیامد پند مردم؟

دگر ره چون ندارى طاقت نیش

مكن انگشت در سوراخ كژدم

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت پاسخ سیه گوش

از سیاه گوش پرسیدند: چرا همواره با شیر ملازمت مى كنى؟

در پاسخ گفت: تا از باقیمانده شكارش بخورد و در پناه شجاعت او، از گزند دشمنان محفوظ بمانم.

به او گفتند: اكنون كه زیر سایه حمایت شیر هستى و شكرانه این نعمت را بجا مى آورى، چرا نزدیك شیر نمى روى تا تو را از افراد خاص خود گرداند و تو را از بندگان مخلص بشمرد؟

سیه گوش پاسخ داد: هنوز از حمله او خود را ایمن نمى بینم.

اگر صد سال گبر آتش فروزد

اگر یك دم در او افتد بسوزد

آن كس كه ندیم (همدم) شاه است، گاه ممكن است به بهترین زندگى از امكانات و پول دست یابد، و گاه سرش در این راه برود، چنانكه حكیمان گفته اند: از دگرگونى طبع پادشاهان برحذر باش كه گاهى به خاطر یك سلام برنجند و گاهى در برابر دشنامى جایزه بدهند، از این رو گفته اند: ظرافت بسیار كردن هنر ندیمان است و عیب حكیمان.

تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار

بازى و ظرافت به ندیمان بگذار

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت وزیر بر كنار شده

پادشاهى، یكى از وزیران را از وزارت بركنار نمود. او از مقام و ریاست دور گردید و به مجلس پارسایان راه یافت و در كنار آنها به زندگى ادامه داد. بركت همنشینى با آنها به او روحیه عالى و آرامش خاطر بخشید. مدتى از این ماجرا گذشت، راى پادشاه درباره وزیر عوض شد و او را طلبید و به او احترام نمود. مقام دیوان عالى كشور را به او سپرد، ولى او آن مقام را نپذیرفت و گفت: گوشه گیرى در نزد خردمندان بهتر از نگرانى از سرانجام كار و مقام است.

آنان كه كنج عافیت بنشستند

 دندان سگ و دهان مردم بستند

كاغذ بدریدند و قلم بشكستند

و ز دست و زبان حرف گیران رستند

پادشاه گفت: ما به انسان خردمند كاملى كه لیاقت تدبیر و اداره كشور را داشته باشد نیاز داریم.

وزیر بر كنارشده گفت: اى شاه! نشانه خردمند كامل آن است كه هرگز خود را به این كارهاى آلوده به ظلم شاه، نیالاید.

هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد

كه استخوان خورد و جانور نیازارد

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

http://uupload.ir/files/dw4i_mor.jpg


حکایت مور و حضرت سلیمان

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد.

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی است.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic