درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت پژمردگى پیرمرد بجاى شادى جوانى

جوانى چابك، نكته سنج، شاد و خوشرویى در مجلس شادى ما بود، در خاطرش هیچ اندوهى راه نداشت، همواره خنده بر لب داشت، مدتى غایب شد، از او خبرى نشد، سالها گذشت، ناگهان در گذرى با او ملاقات كردم، دیدم داراى زن و فرزندان گشته و ریشه نهال شادیش بریده شده، و گل هوسش پژمرده گشته، از او پرسیدم: «حالت چطور است؟ چرا پژمرده و ناشادى؟»

گفت: وقتى صاحب كودكان شدم، دیگر كودكى نكردم و حالت كودكانه را از سر بیرون نمودم.

چون پیر شدى ز كودكى دست بدار

بازى و ظرافت به جوانان بگذار

طرب نوجوان ز پیر مجوى

كه دگر ناید آب رفته به جوى

زرع را چون رسید وقت درو

نخرامید چنانكه سبزه نو

دور جوانى بشد از دست من

آه و دریغ آن ز من دلفروز

قوت سر چشمه شیرى گذشت

راضیم اكنون چو پنیرى به یوز

پیرزنى موى شیرى سیه كرده بود

گفتم: اى مامك دیرینه روز

موى به تلبیس سیه كرده، گیر

راست نخواهد شد این پشت كوز

حكایت هایی از سعدی

 باب ششم - در ناتوانى و پیرى


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت پیشدستى آرام رونده بر شتابزده

یك روز در سفرى بر اثر غرور جوانى، شتابان و تند راه روى كردم و شبانگاه خود به پاى كوه بلندى پشته رسیدم، خسته و كوفته شده بود و دیگر پاهایم نیروى راهپیمایى نداشت، از پشت سر كاروان، پیرمردى ناتوان، آرام آرام مى آمد، به من رسید و گفت: براى چه نشسته اى؟ برخیز و حركت كن كه اینجا جاى خوابیدن نیست.

گفتم: چگونه راه روم كه پایم را یاراى حركت نیست.

گفت: مگر نشنیده اى كه صاحبدلان مى گویند: رفتن و نشستن (با آرامش و كم كم ره سپرده ) بهتر از دویدن و خسته شدن و درمانده گشتن؟

این كه مشتاق منزلى، مشتاب

پند من كار بند و صبر آموز

اسب تازى دوتگ رود به شتاب

اشتر آهسته مى رود شب و روز

حكایت هایی از سعدی

 باب ششم - در ناتوانى و پیرى


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت مكافات عمل

از سرزمین دودمان بكر بن وائل نزدیك شهر نصیبین كه در دیار شام قرار داشت، مهمان پیرمردى شدم، یك شب براى من چنین تعریف كرد: من در تمام عمر جز یك فرزند پسر - كه در اینجا است - ندارم، در این بیابان درختى كهنسال است كه مردم آن را زیارت مى كنند و در زیر آن به مناجات با خدا مى پردازند، من شب هاى دراز به پاى این درخت مقدس رفتم و نالیدم تا خداوند به من همین یك پسر را بخشیده است.

سعدى مى گوید: شنیدم آن پسر ناخلف، آهسته به دوستانش مى گوید: چه مى شد كه من آن درخت را پیدا مى كردم و به زیر آن مى رفتم و دعا مى كردم تا پدرم بمیرد.

آرى پیرمرد، دلشاد بود كه داراى پسر خردمند شده، ولى پسر سرزنش كنان مى گفت پدرم خرفتى فرتوت و سالخورده است.

به هر حال چرا این پسر چنین شده ؟ به راستى آیا پدرش با پدر خود چنین رفتار نكرده كه امروز به مكافات آن، تاوان پس مى دهد؟

سالها بر تو بگذرد كه گذار

نكنى سوى تربت پدرت

تو به جاى پدر چه كردى، خیر

تا همان چشم دارى از پسرت

حكایت هایی از سعدی

 باب ششم - در ناتوانى و پیرى

 



سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت ازدواج پیرمرد با دختر جوان

پیرمردى تعریف مى كرد: با دختر جوانى ازدواج كردم، اتاق آراسته و تمیزى برایش فراهم نمودم، در خلوت با او نشستم و دل و دیده به او بستم، شب هاى دراز نخفتم، شوخی ها با او نمودم و لطیفه ها برایش گفتم، تا اینكه با من مانوس گردد و دلتنگ نشود، از جمله به او مى گفتم:

بخت بلندت یارت بود كه همنشین و همدم پیرى شده اى كه پخته، تربیت یافت ، جهان دیده، آرام خوى، گرم و سرد دنیا چشیده و نیك و بد را آزموده است كه از حق همنشینى آگاه است و شرط دوستى را بجا مى آورد، دلسوز، مهربان خوش طبع و شیرین زبان است.

تا توانم دلت به دست آرم

ور بیازاریم نیازارم

ور چو طوطى، شكر بود خورشت

جان شیرین فداى پرورشت

آرى خوشبخت شده اى كه همسر من شده اى، نه همسر جوانى خودخواه، سست راى، تندخو، گریزپا، كه هر لحظه به دنبال هوسى است و هر دم رایى دارد، و هر شب در جایى بخوابد، و هر روز به سراغ یارى تازه رود.

وفادارى مدار از بلبلان، چشم

كه هر دم بر گلى دیگر سرایند

 (آرى از بلبلها انتظار وفادارى نداشته باش، كه هر لحظه روى گلى نشیند و سرود خوانند.)

بر خلاف پیرانى كه بر اساس عقل و كمال زندگى كنند، نه بر اساس خوى جهل و جوانى.

ز خود بهترى جوى و فرصت شمار

كه با چون خودى گم كنى روزگار

پیرمرد افزود: آنقدر از این گونه گفتار، به همسر جوانم گفتم كه گمان بردم دلش با دلم پیوند خورده، و مطیع من شده است، ناگاه آهى سوزناك از رنج و اندوه خاطرش بر كشید و گفت: آن همه سخنان تو در ترازوى عقل من، هم وزن یك سخنى نیست كه از قابله خود شنیدم كه مى گفت: زن جوان را اگر تیرى در پهلو نشیند، به كه پیرى.

زن كز بر مرد، بى رضا برخیزد

بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد

كوتاه سخن آنكه: امكان سازگارى نبود و سرانجام بین من و او جدایى رخ داد، او پس از مدت عده طلاق، با جوانى ازدواج كرد، جوانى كه تندخو، ترشرو، تهیدست و بداخلاق بود او همواره از این همسر جوانش ستم مى كشید و در رنج و زحمت بود، در عین حال شكر نعمت حق مى كرد و مى گفت: الحمد لله كه از آن عذاب الیم برهیدم و به این نعیم مقیم (ناز و نعمت جاوید) برسیدم. زبان حالش این بود:

با این همه جور و تندخویى

بارت بكشم كه خوبرویى

با تو مرا سوختن اندر عذاب

به كه شدن با دگرى در بهشت

بوى پیاز از دهن خوبروى

نغز برآید كه گل از دست زشت

حكایت هایی از سعدی

 باب ششم - در ناتوانى و پیرى

 سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت آرزوى پیرمرد صد و پنجاه ساله

در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم، ناگاه جوانى به مسجد آمد و گفت: در میان شما چه كسى فارسى مى داند؟

همه حاضران اشاره به من كردند، به آن جوان گفتم: خیر است.

گفت : پیرمردى 150 ساله در حال جان كندن است، و به زبان فارسى صحبت مى كند، ولى ما كه فارسى نمى دانیم نمى فهمیم چه مى گوید، اگر لطف كنى و قدم رنجه بفرمایى، به بالینش بیایى ثواب كرده اى، شاید وصیتى كند، تا بدانیم چه وصیت كرده است.

من برخاستم و همراه آن جوان به بالین آن پیرمرد رفتم دیدم مى گوید:

دمى چند گفتم بر آرم به كام

دریغا كه بگرفت راه نفس

دریغا كه بر خوان الوان عمر

دمى خورده بودیم و گفتند: بس

آرى با اینكه 150 سال از عمرش رفته بود، تاسف مى خورد كه عمرى نكرده ام. معانى گفتار او را به عربى براى دانشمندان شام گفتم، آنها تعجب كردند كه او با آن همه عمر دراز، باز بر گذر زندگى دنیاى خود تاسف مى خورد.

به آن پیرمرد در حال مرگ، گفتم: حالت چگونه است؟ گفت چه گویم.

 ندیده اى كه چه سختى همى رسد به كسى

 كه از دهانش به در مى كنند دندانى؟

 

اینك مقایسه كن كه در این حال، بر من چه مى گذرد؟

قیاس كن كه چه حالت بود در آن ساعت

كه از وجود عزیزش بدر رود جانى

گفتم: خیال مرگ نكن و خیال را بر طبیب چیده نگردان كه فیلسوف هاى یونان گفته اند: مزاج هر چند موزون و معتدل باشد نباید به بقا اعتماد كرد و بیمارى گرچه وحشتناك باشد دلیل كامل بر مرگ نیست. اگر بفرمایى طبیبى را به بالین تو بیاورم تا تو را درمان كند.

چشمانش را گشود و خندید و گفت:

دست بر هم زند طبیب ظریف

چون حرف بیند اوفتاده حریف

خانه از پاى بند ویران است

خواجه در بند نقش ایوان است

پیرمردى ز نزع مى نالید

پیرزن صندلش همى مالید

چون مخبط شد اعتدال مزاج

نه عزیمت اثر كند نه علاج

حكایت هایی از سعدی

 باب ششم - در ناتوانى و پیرى

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت دیده مجنون بین

ماجراى لیلى و مجنون و عشق شدید و سوزان مجنون به لیلى را براى یكى از شاهان عرب تعریف كردند، كه مجنون با آن همه فضل و سخنورى و مقام علمى، دست از عقل كشیده و سر به بیابان نهاده و دیوانه وار دم از لیلى مى زند.

شاه دستور داد تا مجنون را نزد او حاضر سازند، هنگامى كه مجنون حاضر شد، شاه او را مورد سرزنش قرار داد كه از كرامت نفس و شرافت انسانى چه بدى دیده اى كه آن را رها كرده، از زندگى با مردم، رهیده و همچون حیوانات به بیابان گردى پرداخته اى؟

مجنون در برابر این عیبجویی ها، با یاد لیلى مى گفت:

كاش آنانكه عیب من جستند

رویت اى دلستان، بدیدنى

تا به جاى ترنج در نظرت

بى خبر دست ها بریدندى

مجنون با توصیف لیلى، مى خواست حقیقت آشكار گردد و بر صداقتش ‍ گواه شود، همچون زلیخا در مورد یوسف علیه السلام هنگامى كه مورد سرزنش قرار گرفت، زنهاى سرزنشگر را دعوت كرد و به هر كدام كارد و نارنجى داد و یوسف را به آنها نشان داد، آنها با دیدن یوسف، بجاى پاره كردن نارنج، دست خود را بریدند، آنگاه آنها را مورد سرزنش قرار داد و گفت:

فذلكن الذى لمتننى فیه

این همان كسى است كه بخاطر (عشق) او مرا سرزنش كردید. (یوسف / 31 )

شاه مشتاق دیدار لیلى شد، تصمیم گرفت تا از نزدیك او را ببیند، مگر لیلى كیست كه مجنون آن همه شیفته او شده است؟

به فرمان شاه، ماموران به جستجوى لیلى در میان طوایف عرب پرداختند، تا او را پیدا كرده و نزد شاه آوردند، شاه به قیافه او نگاه كرد، او را سیاه چرده باریك اندام دید، در نظرش حقیر و ناچیز آمد، از این رو كه كمترین كنیزكان حرمسراى او زیباتر از لیلى بودند.

مجنون كه در آنجا حاضر بود از روى هوش، بى توجهى شاه به لیلى را دریافت، به شاه گفت:

باید از روزنه چشم مجنون به زیبایى لیلى نگاه كرد، تا راز بینش درست مجنون بر تو آشكار شود.

تندرستان را نباشد درد ریش

جز به هم دردى نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بى حاصل بود

با یكى در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالى نباشد همچو ما

حال ما باشد تو را افسانه پیش

سوز من با دیگرى نسبت نكن

او نمك بر دست و من بر عضو ریش

منظور سعدى از نقل این قصه هاى پرسوز عشق، آن است كه حقیقت و شناخت عرفانى عشق به معشوق كامل (خدا) را كه مایه آرامش است به ما بیاموزد، كه خود در شعر دیگرى مى گوید:

ز عقل اندیشه ها زاید كه مردم را بفرساید

گرت آسودگى باید برو مجنون شو اى عاقل

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت معنى عشق و ایثار

جوانى پاكباز و پاك نهادى، با دوست خود، سوار بر كشتى كوچكى در دریاى بزرگ سیر مى كردند، ناگاه امواج سهمگین دریا، آن كشتى كوچك را احاطه كرد به طورى كه آن دو دوست به گردابى افتادند و در حال غرق شدن بودند، كشتیبان با چابكى و شناورى به سراغ آنها رفت، دستشان را بگیرد و نجاتشان دهد، وقتى كه خواست دست آن جوان پاكباز زا بگیرد و نجات دهد، او در آن حال گفت: مرا رها كن دوستم را بگیر و او را نجات بده.

در همین حال موج دریا به آن پاكباز امان نداد، او را فراگرفت، او در حال جان دادن مى گفت: داستان عشق را از آن یاوه كار تهى مغز نیاموز كه هنگام دشوارى، یار خود را فراموش كند.

چو ملاح آمدش تا دست گیرد

مبادا كاندر آن حالت بمیرد

همى گفت از میان موج و تشویر

مرا بگذار و دست یار من گیر

در این گفتن جهان بر وى بر آشفت

شنیدندش كه جان مى داد و مى گفت:

حدیث عشق از آن بطال منیوش

كه در سختى كند یارى فراموش

آرى یاران خالص زندگى، این گونه زیستند و چنین عشق و ایثار آفریدند، این درس هاى بزرگ را باید از آزموده ها و تجربه ها آموخت.

چنین كردند یاران زندگانى

ز كار افتاده بشنو تا بدانى

كه سعدى راه و رسم عشقبازى

چنان داند كه در بغداد تازى

اگر مجنون لیلى زنده گشتى

حدیث عشق از این دفتر نبشتى

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت عدم دلبستگى پارسا به دارایى

در میان كاروان حج، عازم مكه بودم، پارسایى تهیدست در میان كاروان بود، یكى از ثروتمندان عرب، صد دینار به او بخشید، تا در صحراى منى گوسفند خریده و قربانى كند، در مسیر راه رهزنان خفاجه (یكى از گروه هاى دزدهاى وابسته به طایفه بنى عامر) ناگاه به كاروان حمله كردند و همه دار و ندار كاروان را چپاول نموده و بردند، بازرگانان به گریه و زارى افتادند و بى فایده فریاد و شیون مى زند.

گر تضرع كنى و گر فریاد

دزد، زر باز پس نخواهد داد

ولى آن پارساى تهیدست همچنان استوار و بردبار بود و گریه و فریاد نمى كرد، از او پرسیدم مگر دارایى تو را دزد نبرد؟

در پاسخ گفت: آرى دارایى مرا نیز بردند، ولى من دلبستگى به دارایى نداشتم كه هنگام جدایى آن، آزرده خاطر گردم.

نباید بستن اندر چیز و كس دل

كه دل برداشتن كارى است مشكل

گفتم: آنچه را (در مورد دلبستگى ) گفتى با وضع من نسبت به فراق دوست عزیزم هماهنگ است، از این رو كه: در دوران جوانى با نوجوانى دوست بودم و بقدرى پیوند دوستى ما محكم بود كه همواره بر چهره زیبایى او مى نگریستم و این پیوستگى مایه نشاط زندگیم بود.

مگر ملائكه بر آسمان و گرنه بشر

به حسن صورت او در زمین نخواهد بود

ولى ناگاه دست اجل فرا رسید و آن دوست عزیز را از ما گرفت، و به فراق او مبتلا شدم، روزها بر سر گورش مى رفتم و در سوگ فراق او مى گفتم:

كاش كان روز كه در پاى تو شد خار اجل

دست گیتى بزدى تیغ هلاكم بر سر

تا در این روز، جهان بى تو ندیدى چشمم

این منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر

آنكه قرارش نگرفتى و خواب

تا گل و نسرین نفشاندى نخست

گردش گیتى گل رویش بریخت

خار بنان بر سر خاكش برست

پس از جدایى آن دوست عزیز، تصمیم استوار گرفتم كه در باقیمانده زندگى، بساط هوس و آرزو را بچینم و از همنشینى با افراد و شركت در مجالس، خوددارى كنم و گوشه گیرى در حد عدم دلبستگى به چیزى را برگزینم.

سود دریا نیك بودى، گر نبودى بیم موج

صحبت گل خوش بدى گر نیستى تشویش خار

دوش چون طاووس مى نازیدم اندر باغ وصل

دیگر امروز از فراق یار مى پیچم چو مار

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات