درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت یار بى اغیار

شخصى یكى از دوستانش را سالها ندیده بود، تا اینكه از قضاى روزگار او را دید و از او پرسید: كجا هستى كه مشتاق دیدارت هستم؟

دوست در پاسخ گفت: مشتاقى و آروزى دیدار، بر اثر فراق، بهتر از بیزارى و دلتنگى بر اثر ملاقات بسیار است؟

دیر آمدى اى نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

معشوقه كه دیر دیر بینند

آخر كم از آنكه سیر بینند؟

زیباروى محبوب، اگر همراه دوستان بیاید جفا و بى مهرى كرده است، چرا كه دیدار یار همراه دوستان، بدون رشك و رقابت بین رقیبان نخواهد بود.

به یك نفس كه برآمیخت یار با اغیار

بسى نماند كه غیرت ، وجود من بكشد

به خنده گفت كه من شمع جمعم اى سعدى

مرا از آن چه كه پروانه خویشتن بكشد؟

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت رفع رسم آقایى و نوكرى با آمدن عشق و عاشقى

یكى از بزرگمردان غلامى زیباروى داشت كه در زیبایى یگانه بود، براساس دوستى و دیندارى، به او علاقمند بود، آن بزرگمرد به یكى از دوستانش ‍ گفت: حیف از این غلام زیبا، كه با آن همه زیبایى زبان درازى و بى ادبى مى كند.

دوستش گفت: اى برادر! وقتى كه پیوند دوستى و عشق با او قرار ساختى، از او انتظار خدمت نداشته باش، زیرا وقتى كه رابطه عاشق و معشوقى به میان آمد، رابطه مالك و مملوك (آقایى و نوكرى) برداشته خواهد شد.

خواجه با بنده پرى رخسار

چون درآمد به بازى و خنده

نه عجب كو چو خواجه حكم كند

وین كشد بار ناز چون بنده

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت شهید راه عشق

شخصى در راه عشق، دل از كف داده و دست از زندگى كشیده بود و راه وصول به معشوق و مرادش، آسیب و خطر بسیار داشت، به طورى كه ترس مرگ و هلاكت وجود داشت، زیرا معشوق همچون طعمه اى نبود كه به سادگى به دست آورد، یا پرنده اى نبود كه دامش افتد و اسیر گردد.

چو در چشم شاهد نیاید زرت

 زر و خاك یكسان نماید برت

 او را نصیحت كردند كه: از این خیال باطل دورى كن كه گروهى نیز به خاطر عشق و هوس تو، اسیر و در زحمت مى باشند. او در برابر نصیحت ناصحان، ناله كرد و گفت:

دوستان گو نصیحتم مكنید

كه مرا دیده بر ارادت او است

جنگجویان به زور و پنجه و كتف

دشمنان را كشند و خوبان دوست

در جهان دوستى، رسم نیست كه بخاطر حفظ جان، دل از عشق جانان (معشوق ) بردارند:

تو كه در بند خویشتن باشى

عشق باز دروغ زن باشى

گر نشاید به دوست ره بردن

شرط یارى است در طلب مردن

گر دست رسد كه آستینش گیرم

ورنه بروم بر آستانش میرم

 خویشان و نزدیكان كه به این عاشق دلسوخته توجه داشتند، از روى دلسوزى و مهربانى او را نصیحت كردند، سپس زنجیر بر پایش نهادند، كه دست از عشق بردارد، ولى پند و بند آنها در او اثر نكرد:

دردا كه طبیب، صبر مى فرماید

وى نفس حریص را شكر مى باید

آن شنیدى كه شاهدى بنهفت

با دل از دست رفته اى مى گفت

تا تو را قدر خویشتن باشد

پیش چشمت چه قدر من باشد؟

معشوق این عاشق شیفته، شاهزازاده اى بود، ماجراى عشق سوزان و دل شوریده و گفتار پرسوز او را به شاهزاده خبر دادند، شاهزاده دریافت كه خودش باعث بیچارگى عاشق شده است، سوار بر اسب شد و به سوى آن عاشق دلسوخته حركت كرد، وقتى كه عاشق از نزدیك شدن مراد و معشوق با خبر شد، گریه كرد و گفت:

آن كس كه مرا بكشت باز آمد پیش

مانا كه دلش بسوخت بر كشته خویش

شاهزاده به او محبت فراوان كرد و از او دلجویى نمود و احوال او را پرسید كه چه نام دارى و اهل كجا هستى و شغلت چیست؟

ولى عاشق دلسوخته بقدرى غرق در دریاى محبت و عشق بود كه فرصت نفس كشیدن نداشت:

اگر خود هفت سبع از بر بخوانى

چو آشفتى الف ب ت ندانى

شاهزاده به او گفت: چرا با من سخن نمى گویى؟ كه من در صف پارسایانم، بلكه غلام حلقه به گوش آنها هستم.

در این هنگام عاشق دلسوخته به نیروى رابطه انس با محبوب، و دلجویى معشوق، از میان امواج دریاى عشق سر برآورد و گفت:

عجب است با وجودت كه وجود من بماند

تو به گفتن اندر آیى و مرا سخن بماند

عاشق دلسوخته، پس از این سخن نعره جانسوز بر كشید و جان سپرد:

 عجب از كشته نباشد به در خیمه دوست

عجب از زنده كه چون جان به در آورد سلیم؟

آرى اگر دوست در آستان خانه دوست شهید شود، شگفت نیست، بلكه شگفت آن است كه عاشق به دیدار یار برسد در عین حال چگونه سالم و زنده بماند؟

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت سلطان عشق

پارسایى شیفته و مرید شخصى بود، به گونه اى كه از فراق او صبر و قرار و توان گفتار نداشت، هر اندازه در این مورد سرزنش مى دید و تاوان مى برد، از عشق و علاقه اش به او نمى كاست و مى گفت:

كوته نكنم ز دامنت دست

ور خود بزنى به تیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجایى نیست

هم در تو گریزم، آر گریزم

او را سرزنش كردم و گفتم: چه شده و چرا هواى نفس فرومایه ات بر عقل گرانمایه ات چیده شده است؟ او مدتى اندیشید و سپس گفت:

هر كجا سلطان عشق آمد، نماند
قوت بازوى تقوا را محل

پاكدامن چون زید بیچاره اى

اوفتاده تا گریبان در وحل

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت حفظ تعادل در خوش گمانى و بدگمانى

یكى از شاگردان در نهایت زیبایى بود، معلم او مطابق قریحه بشرى كه زیبایى را دوست دارد، تحت تاثیر زیبایى او قرار گرفت و او را به خلوت طلبید و به او چنین گفت:

نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى

كه یاد خویشتنم در ضمیر مى آید

ز دیدنت نتوانم كه دیده در بندم

و گر مقابله بینم كه تیر مى آید

روزى شاگرد به معلم گفت: آن گونه كه در مورد پیشرفت درسى من توجه دارى، تقاضا دارم در مورد پاكسازى باطن و پیشرفت امور معنوى و اخلاقى من نیز توجه داشته باشى، هرگاه چیز ناپسندى در اخلاق من دیدى كه به نظر من پسندیده جلوه مى كند، به من اطلاع بده، تا در تغییر آن اخلاق ناپسند بكوشم.

معلم گفت: اى پسر! این موضوع را از شخص دیگر تقاضا كن، زیرا با آن نظرى كه من به تو مى نگرم از وجود تو چیزى جز هنر نمى نگرم.

چشم بداندیش كه بر كنده باد

عیب نماید هنرش در نظر

ور هنرى دارى و هفتاد عیب

دوست نبیند بجز آن یك هنر

بنابراین نه بدگمانى درست است، كه هنر را عیب بنگرد و نه خوش گمانى زیاد كه تنها هنر ببیند و عیب ها را براى اصلاحش ننگرد.

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت استقبال از یار عزیز

به یاد دارم یك شب یارى عزیز به خانه ام آمد، با دیدارش به گونه اى به استقبال جستم كه آستینم به شعله چراغ رسید و آن را خاموش كرد:

سرى طیف من یجلو بطلعته الدجى

شگفت آمد از بختم كه این دولت از كجا؟

او نشست و مرا مورد سرزنش قرار داد كه چرا مرا دیدى، و چراغ را خاموش نمودى؟

گفتم: گمان كردم خورشید وارد شد و این اشعار بخاطرم آمد:

چون گرانى به پیش شمع آید

خیزش اندر میان جمع بكش

ور شكر خنده اى است شیرین لب

آستینش بگیر و شمع بكش

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت آنچه در دل نشیند در دیده خوش آید

سلطان محمود غزنوى سومین و مقتدرترین سلطان سلسله غزنویان، وفات یافته در سال 421 ه . ق یكى از غلامانش به نام ((آیاز)) را بسیار دوست مى داشت و او را مراد و معشوق نازنین خود مى دانست.

از حسن میمندى (وزیر سلطان محمود) پرسیدند: سلطان محمود چندین غلام زیبا روى دارد، كه هر كدام در زیبایى در جهان بى نظیرند، ولى چرا آن گونه كه به ایاز علاقه مند است به آنها علاقه ندارد با اینكه ایاز زیباتر از آنها نیست؟

حسن میمندى پاسخ داد: هرچه در دل نشیند، در چشم خوش آید.

هر كه سلطان مرید او باشد

گر همه بد كند، نكو باشد

وآنكه را پادشه بیندازد

كسش از خیل خانه ننوازد

كسى به دیده انكار گر نگاه كند

نشان صورت یوسف دهد به ناخوبى

و گر به چشم ارادت نگه كنى در دیو

فرشته ایت نماید به چشم كروبى

حكایت هایی از سعدی

 باب پنجم - در عشق و جوانی


سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

 

حكایت براى خدا این گونه قرآن نخوان

ناخوش آوازى با صداى بلند قرآن مى خواند، صاحبدلى از كنار او گذشت و به او گفت: ماهانه چقدر پول مى گیرى، قرآن بخوانى؟

قارى: هیچ نمى گیرم.

صاحبدل: پس چرا براى قرائت قرآن، خود را آن همه زحمت مى دهى؟

قارى: من قرآن را براى خدا و ثواب آن مى خوانم.

صاحبدل: به تو نصیحت مى كنم، كه از براى خدا، دیگر قرآن نخوان.

گر تو قرآن بر این نمط خوانى

ببرى رونق مسلمانى

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات