درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

شاعرى نزد امیر دزدها رفت و او را با اشعار خود ستود، امیر دزدها دستور داد، تا لباس او را از تنش بیرون آورند و او را برهنه از ده بیرون كنند، دستور امیر اجرا شد، شاعر بیچاره در سرماى زمستان با بدن برهنه، از ده خارج شد، در این میان سگ هاى ده به دنبال او مى رفتند، او مى خواست سنگى از زمین بردارد و آنها را از خود دور سازد، سنگى را دید كه در زمین یخ زده بود، دست بر آن سنگ انداخت تا آن را از زمین بردارد، ولى آن سنگ بر اثر یخ زدگى، از زمین كنده نمى شد، او از جدا كردن سنگ، عاجز و ناتوان گشت و گفت: این مردم چقدر حرامزاده هستند، كه سگ را براى آزار مردم رها كرده اند، و سنگ را در زمین بسته اند؟

امیر دزدها، از دریچه اتاقش، سخن (ناهنجار ) شاعر را شنید و خندید و گفت: اى حكیم! از من چیزى بخواه تا به تو بدهم.

شاعر گفت: من لباس خودم را مى خواهم، رصینا من نوالك بالرحیل از عطاى تو به همین خشنودیم كه ما را براى كوچ كردن از اینجا آزاد بگذارى.

امیدوار بود آدمى به خیر كسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

دل امیر دزدها به حال شاعر بینوا سوخت، لباس او را به او باز گردانید، به علاوه روپوش پوستینى با چند درهم به او بخشید.

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت از آسمانها خبر مى داد، ولى از خانه اش بى خبر

ستاره شناسى(كه از آسمانها خبر مى داد و با دیدن اوضاع ستارگان، از نهانها پرده برمى داشت) یك روز به خانه اش آمد، دید مرد بیگانه اى با همسرش خلوت كرده است، عصبانى شد و آن مرد را به باد فحش و ناسزا گرفت، رسوایى و شورى بر پا شد، صاحبدلى كه آن ستاره شناس را مى شناخت و از وضع او و خانواده اش با خبر بود گفت:

تو بر اوج فلك چه دانى چیست؟

 كه ندانى كه در سراى تو كیست؟

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

 حكایت انتقاد از دوستى كه عیب را هنر داند

سخنورى زشت آواز بود، ولى خود را خوش آواز مى پنداشت، از این رو در سخنورى فریاد بیهوده مى زد (تا شنوندگان را خوش آید) صدایش به گونه اى بود كه گویا فغان غراب البین (كلاغى كه با صدایش انسانها را از خود جدا مى سازد و همه مى خواهند به خاطر صدایش از او فرار كنند) در آهنگ آواز او قرار گرفته یا آیه ان انكر الاصوات لصوت الحمیر : همانا ناهنجارترین آواها، آواى خران است. در شان او نازل شده است.

مردم شهر به خاطر مقامى كه آن سخنور داشت، احترامش را رعایت مى كردند و بلاى صداى او را مى شنیدند و رنج مى بردند و دندان روى جگر مى گذاشتند، و آزارش را مصالحت نمى دانستند.

تا اینكه یكى از سخنوران آن سامان كه با او دشمنى نهانى داشت، یكبار براى احوالپرسى به دیدار او آمد و در این دیدار به او گفت: خوابى در رابطه با تو دیده ام.

سخنور میزبان: چه خوابى دیده اى؟

سخنور مهمان: در عالم خواب دیدم، آواز خوشى دارى و مردم از دم گرم تو آسوده و شاد هستند.

سخنور میزبان اندكى درباره این خواب اندیشید و آنگاه سر برداشت و به مهمان گفت: خواب مباركى دیده اى، كه مرا بر عیب خودم آگاه ساختى، معلوم شد كه آواز زشت دارم و مردم از صداى بلند من در رنجند، توبه كردم و از این پس سخنرانى نكنم، مگر آهسته.

از صحبت دوستى برنجم

كاخلاق بدم حسن نماید

عیبم هنر و كمال بیند

خارم گل و یاسمن نماید

كو دشمن شوخ چشم ناپاك

تا عیب مرا به من نماید

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

 حكایت صداى دلخراش اذان گو

شخصى در مسجد سنجار (شهرى در سه منزلى موصل) براى درك استحباب اذان، اذان مى گفت، ولى صداى او به گونه اى ناهنجار بود كه شنوندگان ناراحت گشته و از او دور مى شدند، صاحب آن مسجد، امیرى عادل و پاك نهاد بود و نمى خواست دل او را با بیرون كردن نامحترمانه او را برنجاند، ولى او را خواست و به او چنین گفت: اى جوانمرد! این مسجد داراى اذان گوهاى قدیمى است، كه براى هر كدام پنج دینار را (به عنوان حقوق ماهیانه) تعیین كرده ام، ولى به تو ده دینار مى دهم كه از اینجا بجاى دیگر بروى.

اذان گو با صاحب مسجد به توافق رسیدند، و او از شهر سنجار بجاى دیگر رفت، مدتى از این ماجرا گذشت، تا اینكه روزى آن اذان گو هنگام عبور، صاحب آن مسجد را دید، نزدش آمد و گفت: حیف بود كه مرا از آن مسجد با ده دینار بجاى دیگر فرستادى، زیرا اینجا كه رفته ام، به من بیست دینار مى دهند تا جاى دیگر روم، ولى نمى پذیرم.

صاحب مسجد در حالى كه بلند مى خندید و از خنده روده بر شده بود، به او گفت: هان! مواظب باش كه تا پنجاه دینار نگرفتى از آنجا بیرون نرو.

به تیشه كس نخراشد ز روى خارا گل

چنانكه بانگ درشت تو مى خراشد دل

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 

سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی




نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت توجه به همسایه ، هنگام خریدارى خانه

در مورد خریدن خانه اى تردید داشتم، یك نفر یهودى به من گفت: آخر من در این محله خانه دارم و خانه ها را مى شناسم. وصف این خانه را آن گونه كه هست از من بپرس، به نظر من این خانه را خریدارى كن، كه هیچ عیبى ندارد.

گفتم: عیبى جز این ندارد كه تو همسایه من مى شوى.

خانه ام را كه چون تو همسایه است

ده درم سیم بد عیار ارزد

لكن امیدوارم باید بود

كه پس از مرگ تو هزار ارزد

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

  سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت رازدارى

یك روز چند نفر از اطرافیان سلطان محمود غزنوى به حسن میمندى (وزیر دانشمند سلطان محمود) گفتند: امروز پادشاه هنگام مشورت در مورد فلان موضوع، به تو چه گفت؟

حسن میمندى جواب داد: آنچه گفته، از شما نیز پوشیده نیست.

گفتند: شاه آنچه را با تو گوید، روا نداند كه به امثال ما بگوید.

حسن میمندى گفت: سلطان به اتكاى اینكه مى داند من راز او را فاش ‍ نمى كنم با من مشورت مى كند، بنابراین شما هم آن را از من نپرسید و افشاى آن را از من نخواهید.

نه سخن كه برآید بگوید اهل شناخت

به سر شاه سر خویشتن نباید باخت

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت ترس از شرمسارى

جوانى خردمند، به فنون مختلف علوم و دانش ها، اطلاعات فراوان داشت، ولى داراى خوى رمیده بود (در میان مردم، فضایل خود را آشكار نمى كرد)به گونه اى كه در مجالس دانشمندان، خاموش مى نشست، پدرش به او گفت: اى پسر! تو نیز آنچه را مى دانى بگو.

جوان در پاسخ گفت : از آن ترسم كه در مورد آنچه را كه ندانم از من بپرسند و شرمسار شوم.

نشنیدى كه صوفیى مى كوفت
 
زیر نعلین خویش میخى چند؟

آستینش گرفت سرهنگى
 
كه بیا نعل بر ستورم بند

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

حكایت پرهیز دانا از ستیز با نادان ابله

یك روز جالینوس (پزشك نامدار یونانى كه در سال 131 تا 201 میلادى مى زیست) ابلهى را دید كه گریبان دانشمندى را گرفته و به آن دانشمند، پرخاش و جسارت مى كند، گفت: اگر این دانشمند نادان نبود، كار او با نادانان به اینجا نمى كشید.

دو عاقل را نباشد كین و پیكار

نه دانایى ستیزد با سبكسار

اگر نادان به وحشت سخت گوید

خردمندش به نرمى دل بجوید

دو صاحبدل نگهدارند مویى

همیدون سركشى، آزرم جویى

و گر بر هر دو جانب جاهلانند

اگر زنجیر باشد بگسلانند

یكى را زشتخویى داد دشنام

تحمل كرد و گفت اى خوب فرجام

بتر زانم كه خواهى گفتن آنى

كه دانم عیب من چون من ندانى

حكایت هایی از سعدی

 باب چهارم - در فواید خاموشی






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: سعدی، گلستان سعدی، حکایت های کوتاه از سعدی، حکایت های کوتاه از گلستان سعدی، حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی، حکایت های گلستان سعدی، حکایت های کوتاه گلستان سعدی،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic