تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب ابر حکایت های آموزنده

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

از شایعه بترسید

 هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت!

چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد؟

 معمار گفت: نه! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت!

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت. دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

 

از شایعه بترسید!

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!!







نوع مطلب :
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت پرنده و برکه

گویند در عصر سلیمان نبی پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد اما چند كودک را بر سر بركه دید، پس آنقدر انتظار كشید تا كودكان از آن بركه متفرق شدند.

همین كه قصد فرود بسوى بركه را كرد، این بار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید كه براى نوشیدن آب به آن بركه مراجعه نمود.

پرنده با خود اندیشید كه این مردى باوقار و نیكوست و از سوى او آزارى به من مُتصور نیست.

پس نزدیک شد، ولی آن مرد سنگى به سویش پرتاب كرد و چشم پرنده معیوب و نابینا شد.

شكایت نزد سلیمان برد.

پیامبر آن مرد را احضار کرد، محاكمه و به قصاص محكوم نمود و دستور به كور كردن چشم داد.

آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت: چشم این مرد هیچ آزارى به من نرساند، بلكه ریش او بود كه مرا فریب داد! و گمان بردم كه از سوى او ایمنم.

پس به عدالت نزدیكتر است اگر محاسنش را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند.

دهخدا - چرند و پرند






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف پ، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت برادر حاتم

 

وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.

حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت.  هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به او عطا مى کرد.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: حکایت برادر حاتم، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﺑﺮﺍﯼ نجات ﮐﻮﺩﮎ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩﺍﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﻟﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩ.

ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ.

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ








نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف س، 
برچسب ها: حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های آموزنده،

حکایت آقامحمدخان قاجار و شغال ها

 

شبی  آقامحمدخان قاجار نتوانست از زوزه ی شغالان بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فراخواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد.

هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما ا و هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت تر را برای شغالان جستجو می کرد. دستور داد تمامی  شغالانی را که در آن حوالی یافت می شد، را بیابند و زنده به حضورش آورند.

وقتی  شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آنها زنگوله ای آویخت و آنها را دوباره در صحرا رها کرد. طعمه ها از صدای زنگوله شغالان می گریختند و هیچ یک نتوانستند طعمه ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی  از گرسنگی مُردند.

 

- ایران در دوره سلطنت قاجار، علی اصغر شمیم، صفحه ۵۱






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: حکایت آقامحمدخان قاجار و شغال ها، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

حکایت های کوتاه(679)

حکایت های گلستان سعدی(149)

دوره ضمن خدمت(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

حکایت(678)

داستان(1100)

سعدی(149)

داستان کوتاه(1103)

داستان راستان(125)

داستان مرتضی مطهری(126)

سخنرانی براد پیت(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

متن عاشقانه(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستانک(1062)

داستان آرزو(3)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه(1103)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان اثبات عشق(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

کتاب گینس(2)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های آموزنده(546)

داستانهای کوتاه(38)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

رابطه زن و مرد(2)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستان مسئولیت پذیری(12)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

گلستان سعدی(149)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

آزمون های ضمن خدمت(2)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان آهنگر(3)

حکایت آموزنده(551)

داستان آموزنده(1103)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(130)

داستان های آموزنده(1095)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

حکایت کوتاه(679)

استیو جابز(3)