تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب ابر حکایت های آموزنده

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت وزیر بر كنار شده

پادشاهى، یكى از وزیران را از وزارت بركنار نمود. او از مقام و ریاست دور گردید و به مجلس پارسایان راه یافت و در كنار آنها به زندگى ادامه داد. بركت همنشینى با آنها به او روحیه عالى و آرامش خاطر بخشید. مدتى از این ماجرا گذشت، راى پادشاه درباره وزیر عوض شد و او را طلبید و به او احترام نمود. مقام دیوان عالى كشور را به او سپرد، ولى او آن مقام را نپذیرفت و گفت: گوشه گیرى در نزد خردمندان بهتر از نگرانى از سرانجام كار و مقام است.

آنان كه كنج عافیت بنشستند

 دندان سگ و دهان مردم بستند

كاغذ بدریدند و قلم بشكستند

و ز دست و زبان حرف گیران رستند

پادشاه گفت: ما به انسان خردمند كاملى كه لیاقت تدبیر و اداره كشور را داشته باشد نیاز داریم.

وزیر بر كنارشده گفت: اى شاه! نشانه خردمند كامل آن است كه هرگز خود را به این كارهاى آلوده به ظلم شاه، نیالاید.

هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد

كه استخوان خورد و جانور نیازارد

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

http://uupload.ir/files/dw4i_mor.jpg


حکایت مور و حضرت سلیمان

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد.

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی است.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت نتیجه بى توجهى به سپاه

یكى از شاهان پیشین، در نگهدارى كشور سستى مى كرد و بر سپاهیان سخت مى گرفت و آنان را در تنگدستى رها مى كرد تا اینكه دشمن قوى و طغیان گرى به آن كشور حمله كرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهیان خود را به جلوگیرى از دشمن فرا خواند، ولى آنها پشت كردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند.

چو دارند گنج از سپاهى دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

 یكى از آن سپاهیان كه نافرمانى از شاه نموده بود، با من سابقه دوستى داشت. او را سرزنش كرده و گفتم: از فرومایگى و حق ناشناسى است كه انسان به خاطر رنجش اندك، هنگام حادثه، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را نادیده بگیرد.

او در جواب گفت: اگر از روى كرم و بزرگوارى عذرم را بپذیرى شایسته است، حقیقت این است كه:

اسبم در این حادثه جو نداشت و زین نمدین آن را براى تامین زندگى به گرو داده بودم. شاهى كه سپاه خود را از اموال و نعمت ها دریغ دارد و در این راه بخل ورزد، نمى توان راه جوانمردى با او پیش ‍ گرفت.

زر بده سپاهى را تا سر بنهد

و گرش زر ندهى، سر بنهد در عالم

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت اندازه نگهدار كه اندازه نكوست

یكى از شاهان، شبى را تا بامداد با خوشى و عیشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت:

ما را به جهان خوشتر از این یكدم نیست

كز نیك و بد اندیشه و از كس غم نیست

فقیرى كه در بیرون كاخ شاه، در هواى سرد خوابیده بود، صداى شاه را شنید، به شاه خطاب كرد:

اى آنكه به اقبال تو در عالم نیست

گیرم كه غمت نیست، غم ما هم نیست

شاه از سخن و صبر فقیر شاد گردید و كیسه اى با هزار دینار از دریچه كاخ به سوى فقیر نزدیك كرد و گفت:اى فقیر! دامنت را بگشا.

فقیر گفت: دامن ندارم زیرا لباس ندارم.

دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یك دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.

آن فقیر در حفظ آن پول و كالا نكوشید، بلكه در اندك زمانى همه آن را خرج كرد و پراكنده نمود.

ماجرا را در آن وقت كه شاه از آن فقیر بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم كشید. در همین مورد است كه هوشمندان آگاه گفته اند: از تندى و خشم شاهان بر حذر باش، زیرا تلاش آنها در امور مهم كشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نكنند.

حرامش بود نعمت پادشاه

كه هنگام فرصت ندارد نگاه

مجال سخن تا نیابى ز پیش

به بیهوده گفتن مبر قدر خویش

شاه گفت: این گداى گستاخ و اسراف كار را كه آن همه نعمت را در چند روز اندك تلف كرد از اینجا دور كنید، زیرا خزانه بیت المال غذاى تهیدستان است نه طعمه برادران شیطان.

ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد

زود بینى كش به شب روغن نباشد در چراغ

یكى از وزیران خیرخواه به شاه گفت: چنین مصلحت دانم كه به چنین فقیران به اندازه كفاف و اندك اندك داده شود، تا آنها خرج كردن، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نیز مناسب نیست كه با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد كنند، به طورى كه یكبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمایند.

 

به روى خود در طماع باز نتوان كرد

چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد

كس نبیند كه تشنگان حجاز

به سر آب شور گرد آیند

هر كجا چشمه اى بود شیرین

مردم و مرغ و مور گرد آیند

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت برتر بودن خواب ظالم از بیداریش

شاه بى انصافى از پارسایى پرسید: كدام عبادت، بهترین عبادتها است؟

پارسا گفت: خوابیدن هنگام ظهر براى تو بهترین عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى.

ظالمى را خفته دیدم نیم روز

گفتم : این فتنه است خوابش برده به

و آنكه خوابش بهتر از بیدارى است

آن چنان بد زندگانى، مرده، به

 

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان های کوتاه(1103)

داستان های آموزنده(1095)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت های کوتاه(679)

داستان های کوتاه و آموزنده(126)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(126)

متن عاشقانه(2)

داستان راستان(125)

حکایت آموزنده(551)

داستان آهنگر(3)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

حکایات کوتاه و آموزنده(547)

داستان اثبات عشق(3)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

استیو جابز(3)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان مرتضی مطهری(126)

داستان آرزو(3)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(126)

داستان کوتاه(1103)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

داستان آموزنده(1103)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان مسئولیت پذیری(12)

رابطه زن و مرد(2)

لطیفه های کوتاه(130)

حکایت های گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

حکایت(678)

حکایت کوتاه(679)

کتاب گینس(2)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

دوره ضمن خدمت(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

آزمون های ضمن خدمت(2)

گلستان سعدی(149)

داستان راستان مرتضی مطهری(126)

داستان های آموزنده شهید مطهری(107)

داستان(1100)

سخنرانی براد پیت(2)

سعدی(149)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های آموزنده(546)

داستانهای کوتاه(38)

داستانک(1062)

آزمون های ضمن خدمت فرهنگیان(2)