درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

http://uupload.ir/files/dw4i_mor.jpg


حکایت مور و حضرت سلیمان

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد.

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی است.






نوع مطلب : حكایات كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت نتیجه بى توجهى به سپاه

یكى از شاهان پیشین، در نگهدارى كشور سستى مى كرد و بر سپاهیان سخت مى گرفت و آنان را در تنگدستى رها مى كرد تا اینكه دشمن قوى و طغیان گرى به آن كشور حمله كرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهیان خود را به جلوگیرى از دشمن فرا خواند، ولى آنها پشت كردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند.

چو دارند گنج از سپاهى دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

 یكى از آن سپاهیان كه نافرمانى از شاه نموده بود، با من سابقه دوستى داشت. او را سرزنش كرده و گفتم: از فرومایگى و حق ناشناسى است كه انسان به خاطر رنجش اندك، هنگام حادثه، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را نادیده بگیرد.

او در جواب گفت: اگر از روى كرم و بزرگوارى عذرم را بپذیرى شایسته است، حقیقت این است كه:

اسبم در این حادثه جو نداشت و زین نمدین آن را براى تامین زندگى به گرو داده بودم. شاهى كه سپاه خود را از اموال و نعمت ها دریغ دارد و در این راه بخل ورزد، نمى توان راه جوانمردى با او پیش ‍ گرفت.

زر بده سپاهى را تا سر بنهد

و گرش زر ندهى، سر بنهد در عالم

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت اندازه نگهدار كه اندازه نكوست

یكى از شاهان، شبى را تا بامداد با خوشى و عیشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت:

ما را به جهان خوشتر از این یكدم نیست

كز نیك و بد اندیشه و از كس غم نیست

فقیرى كه در بیرون كاخ شاه، در هواى سرد خوابیده بود، صداى شاه را شنید، به شاه خطاب كرد:

اى آنكه به اقبال تو در عالم نیست

گیرم كه غمت نیست، غم ما هم نیست

شاه از سخن و صبر فقیر شاد گردید و كیسه اى با هزار دینار از دریچه كاخ به سوى فقیر نزدیك كرد و گفت:اى فقیر! دامنت را بگشا.

فقیر گفت: دامن ندارم زیرا لباس ندارم.

دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یك دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.

آن فقیر در حفظ آن پول و كالا نكوشید، بلكه در اندك زمانى همه آن را خرج كرد و پراكنده نمود.

ماجرا را در آن وقت كه شاه از آن فقیر بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم كشید. در همین مورد است كه هوشمندان آگاه گفته اند: از تندى و خشم شاهان بر حذر باش، زیرا تلاش آنها در امور مهم كشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نكنند.

حرامش بود نعمت پادشاه

كه هنگام فرصت ندارد نگاه

مجال سخن تا نیابى ز پیش

به بیهوده گفتن مبر قدر خویش

شاه گفت: این گداى گستاخ و اسراف كار را كه آن همه نعمت را در چند روز اندك تلف كرد از اینجا دور كنید، زیرا خزانه بیت المال غذاى تهیدستان است نه طعمه برادران شیطان.

ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد

زود بینى كش به شب روغن نباشد در چراغ

یكى از وزیران خیرخواه به شاه گفت: چنین مصلحت دانم كه به چنین فقیران به اندازه كفاف و اندك اندك داده شود، تا آنها خرج كردن، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نیز مناسب نیست كه با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد كنند، به طورى كه یكبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمایند.

 

به روى خود در طماع باز نتوان كرد

چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد

كس نبیند كه تشنگان حجاز

به سر آب شور گرد آیند

هر كجا چشمه اى بود شیرین

مردم و مرغ و مور گرد آیند

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت برتر بودن خواب ظالم از بیداریش

شاه بى انصافى از پارسایى پرسید: كدام عبادت، بهترین عبادتها است؟

پارسا گفت: خوابیدن هنگام ظهر براى تو بهترین عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى.

ظالمى را خفته دیدم نیم روز

گفتم : این فتنه است خوابش برده به

و آنكه خوابش بهتر از بیدارى است

آن چنان بد زندگانى، مرده، به

 

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او

 عبدالملك بن مروان حجاج بن یوسف ثقفى را كه خونخوارترین و بى رحم ترین عنصر پلید بود، استاندار عراق(كوفه و بصره )كرد. حجاج بیست سال حكومت نمود و تا توانست ظلم كرد. در این دوران، روزى زاهد فقیرى كه دعایش به اجابت مى رسید، وارد بغداد گردید.

حجاج او را طلبید و به او گفت: براى من دعاى خیر كن.

زاهد فقیر گفت: خدایا! جان حجاج را بگیر.

حجاج گفت: تو را به خدا چه دعایى است كه براى من نمودى؟

زاهد فقیر: این دعا هم براى تو و هم براى همه مسلمانان، دعاى خیر است.

 

اى زبردست زیر دست آزار

گرم تا كى بماند این بازار؟

به چه كار آیدت جهاندارى

مردنت به كه مردم آزارى

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت نتیجه مهر و نامهرى رهبر به ملت

در مسجد جمعه شهر دمشق، در كنار مرقد مطهر حضرت یحیى پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم، ناگاه دیدم یكى از شاهان عرب كه به ظلم و ستم شهرت داشت براى زیارت قبر یحیى علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست.

درویش و غنى بنده این خاك و درند

آنان كه غنى ترند محتاج ترند

پس از دعا به من رو كرد و گفت: از آنجا كه فیض همت درویشان(مستمندان)عمومى است آنها رفتار درست و نیك دارند(تقاضا دارم)عنایت و دعایى براى من كنند، زیرا گزند دشمنى سرسخت، ترسان هستم.

به شاه گفتم: بر ملت ناتوان مهربانى كن، تا از ناحیه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبینى.


 به بازوان توانا و فتوت سر دست

خطا است پنجه مسكین ناتوان بشكست

نترسد آنكه بر افتادگان نبخشاید؟

كه گر ز پاى در آید، كسش نگیرد دست

هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نیكى داشت

دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده

و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست

بنى آدم اعضاى یكدیگرند

كه در آفرینش ز یك گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت دیگران بى غمى

نشاید كه نامت نهند آدمى

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت افسوس شاه از عمر بر باد رفته

یكى از شاهان عجم، پیر فرتوت و رنجور شده بود، به طورى كه دیگر امید به ادامه زندگى نداشت. در این هنگام سوارى نزد او آمد و گفت: مژده باد به تو اى فلان قلعه را فتح كردیم و دشمنان را اسیر نمودیم و همه سپاه و جمعیت دشمن در زیر پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.

شاه رنجور، آهى سر كشید و گفت: این مژده براى من نیست، بلكه براى دشمنان من یعنى وارثان مملكت است.

بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز

كه آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانك

امید نیست كه عمر گذشته باز آید

كوس رحلت بكوفت دست اجل

اى دو چشم ! وداع سر بكنید

اى كف دست و ساعد و بازو

همه تودیع یكدیگر بكنید

بر من اوفتاده دشمن كام

آخر اى دوستان حذر بكنید

روزگارم بشد به نادانى

من نكردم شما حذر بكنید

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت مراقبت از گزند آن كس كه از انسان مى ترسد

هرمز فرزند انوشیروان وقتى به سلطنت رسید وزیران پدرش را دستگر و زندانى كرد.

از او پرسیدند: تو از وزیران چه خطایى دیدى كه آنها را دستگیر و زندانى نموده اى؟

هرمز در پاسخ گفت: خطایى ندیده ام، ولى دیدم ترس از من، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به عهد و پیمانم ندارند، از این رو ترسیدم كه در مورد هلاكت من تصمیم بگیرند. به همین خاطر سخن حكیمان را به كار بستم كه گفته اند:

از آن كز تو ترسد بترس اى حكیم

وگر با چو صد بر آیى بجنگ

از آن مار بر پاى راعى زند

كه برسد سرش را بكوبد به سنگ

نبینى كه چون گربه عاجز شود

برآرد به چنگال چشم پلنگ

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

  






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic