درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

حكایت آنكس كه مصیبت دید، قدر عافیت را مى داند

پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستین بار بود كه دریا را مى دید و تا آن وقت رنج هاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت، نا آرامى او باعث شد كه آسایش شاه را بر هم زد، اطرافیان شاه در فكر چاره جویى بودند، تا اینكه حكیمى به شاه گفت: اگر فرمان دهى من او را به طریقى آرام و خاموش مى كنم.

شاه گفت: اگر چنین كنى نهایت لطف را به من نموده اى.

حكیم گفت: فرمان بده نوكر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانى را صادر كرد. او را به دریا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد مى زد مرا كمك كنید! مرا نجات دهید! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشیدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و دیگر چیزى نگفت.

شاه از این دستور حكیم تعجب كرد و از او پرسید: حكمت این كار چه بود كه موجب آرامش غلام گردید؟

حكیم جواب داد: او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت كشتى را نمى دانست، همچنین قدر عافیت را آن كس داند كه قبلا گرفتار مصیبت گردد.

 

اى پسر سیر ترا نان جوین خوش ننماند

معشوق منست آنكه به نزدیك تو زشت است

حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس كه اعراف بهشت است

فرق است میان آنكه یارش در بر

با آنكه دو چشم انتظارش بر در

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم

پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز كرده و آنچنان به آنان ستم نموده كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى دیگر هجرت مى كردند و غربت را بر حضور در كشور خود ترجیح دادند. همین موضوع موجب شد كه از جمعیت بسیار كاسته شد و محصولات كشاورزى كم شد و به دنبال آن مالیات دولتى اندك و اقتصاد كشور فلج و خزانه مملكت خالى گردید.

ضعف دولت او موجب جرات دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصمیم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود:

هر كه فریادرس روز مصیبت خواهد

گو در ایام سلامت به جوانمردى كوش

بنده حلقه به گوش از ننوازى برود

لطف كن كه بیگانه شود حلقه به گوش

در مجلس شاه، (چند نفر از خیرخواهان) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، كه در آن آمده بود:

تاج و تخت ضحاك پادشاه بیدادگر (با قیام كاوه آهنگر) به دست فریدون واژگون شد. (تو نیز اگر همانند ضحاك باشى، نابود مى شوى.)

وزیر شاه از شاه پرسید: آیا مى دانى كه فریدون با اینكه مال و حشم نداشت، چگونه اختیاردار كشور گردید؟

شاه گفت: چنانكه (از شاهنامه) شنیدى، جمعیتى متعصب دور او را گرفتند، و او را تقویت كرده و در نتیجه او به پادشاهى رسید.

وزیر گفت: اى شاه! اكنون كه گرد آمدن جمعیت، موجب پادشاهى است، چرا مردم را پریشان مى كنى؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى؟

همان به كه لشكر به جان پرورى

كه سلطان به لشكر كند سرورى

 

شاه گفت: چه چیز باعث گرد آمدن مردم است؟

وزیر گفت: دو چیز: اول كرم و بخشش، تا به گرد او آیند. دوم رحمت و محبت، تا مردم در پناه او ایمن كردند، ولى تو هیچ یك از این دو خصلت را ندارى:

 

نكند جور پیشه سلطانى

كه نیاید ز گرگ چوپانى

پادشاهى كه طرح ظلم افكند

پاى دیوار ملك خویش بكند

شاه از نصیحت وزیر خشمگین و ناراحت شد، و او را زندانى كرد. طولى نكشید پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده كرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شاه جنگیدند، مردم كه دل پرى از شاه داشتند، به كمك پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقویت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون كرده و خود به جاى او نشستند، آرى:

پادشاهى كو روا دارد ستم بر زیر دست

دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است

با رعیت صلح كن و ز جنگ ایمن نشین

زانكه شاهنشاه عادل را رعیت لشكر است

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت رنج حسادت

سرهنگى پسرى داشت، كه در كاخ برادر سلطان، مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم، دیدن هوش و عقل نیرومند و سرشارى دارد و در همان زمان خردسالى، آثار بزرگى در چهره اش دیده مى شود:

بالاى سرش ز هوشمندى

مى تافت ستاره بلندى

این پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت، زیرا داراى جمال و كمال بود كه خردمندان گفته اند:

توانگرى به هنر است نه به مال

بزرگى به عقل است نه به سال

مقام او در نزد شاه، موجب شد، آشنایان و اطرافیان، نسبت به او حسادت ورزیدند، و او را به خیانتكارى تهمت زدند، و در كشتن او تلاش بى فایده نمودند، ولى آنجا كه یار، مهربان است، سخن چینى دشمن چه اثرى دارد؟

شاه از آن سرهنگ زاده پرسید: چرا با تو آن همه دشمنى مى كنند؟

سرهنگ زاده گفت: زیرا من در سایه دولت تو همه را خشنود كردم مگر حسودان را كه راضى نمى شوند.

مگر اینكه نعمتى كه در من است نابود گردد:

 توانم آن كه نیازارم اندرون كسى

حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است

بمیر تا برهى اى حسود كین رنجى است

كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

شوربختان به آرزو خواهند

مقبلان را زوال نعمت و جاه

گر نبیند به روز شب پره چشم

چشمه آفتاب را چه گناه؟

راست خواهى هزار چشم چنان

كور، بهتر كه آفتاب سیاه

بنابراین نباید از گزند حسودان هراس داشت، زیرا اگر شب پره لیاقت دیدار خورشید ندارد، از رونق بازار خورشید كاسته نخواهد شد.

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان

 






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت عاقبت گرگ زاده

گروهى دزد غارتگر بر سر كوهى، در كمینگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهاى ارتش شاه نیز نمى توانستند بر آنها دست یابند، زیرا در پناهگاهى استوار در قله كوهى بلند كمین كرده بودند، و كسى را جرات رفتن به آنجا نبود.

فرماندهان اندیشمند كشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیرى گردد و گرنه آنها پایدارتر شده و دیگر نمى توان در مقابلشان مقاومت كرد.

درختى كه اكنون گرفته است پاى

به نیروى مردى برآید ز جاى

و گر همچنان روزگارى هلى

به گردونش از بیخ بر نگسلى

سر چشمه شاید گرفتن به بیل

چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

سرانجام چنین تصمیم گرفتند كه یك نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش كند و هر گاه آنان از كمینگاه خود بیرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ دیده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند. همین طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از كمینگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بیرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزیده بی درنگ خود را تا نزدیك كمینگاه دزدان كه شكافى در كنار قله كوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولى نكشید كه گروهى از دزدان به كمینگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت كرده بودند بر زمین نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در كنارى گذاشتند، به قدرى خسته و كوفته شده بودند كه خواب آنها را فرا گرفت، همین كه مقدارى از شب گذشت و هوا كاملا تاریك گردید:

قرص خورشید در سیاهى شد

یونس اندر دهان ماهى شد

دلاورمردان از كمین بر جهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست یكایك آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره كرد كه همه را اعدام كنید.

اتفاقا در میان آن دزدان، جوانى نورسیده و تازه به دوان رسیده وجود داشت، یكى از وزیران شاه، تخت شاه را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت: این پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچیده و از بهار جوانى بهره اى نبرده، كرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد كن.

شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت:

پرتو نیكان نگیرد هر كه بنیادش بد است

تربیت نااهل را چون گردكان برگنبد است

بهتر این است كه نسل این دزدان قطع و ریشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمى كنند:

ابر اگر آب زندگى بارد

هرگز از شاخ بید بر نخورى

با فرومایه روزگار مبر

كز نى بوریا شكر نخورى

وزیر، سخن شاه را خواه ناخواه پسندید و آفرین گفت و عرض كرد: راى شاه عین حقیقت است، چرا كه همنشینى با آن دزدان، روح و روان این جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است. ولى، ولى امید آن را دارم كه اگر او مدتى با نیكان همنشین گردد، تحت تاثیر تربیت ایشان قرار مى گیرد و داراى خوى خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده:

كل مولود یولد على الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه

هر فرزندى بر اساس فطرت پاك زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را یهودى یا نصرانى یا مجوسى مى سازند.

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزى چند

پى نیكان گرفت و مردم شد

گروهى از درباریان نیز سخن وزیر را تایید كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت: بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.

دانى كه چه گفت زال با رستم گرد

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدیم بسى، كه آب سرچشمه خرد

چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

كوتاه سخن آنكه: آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ كردند و استادان تربیت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شیوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى كه به نظر همه، مورد پسند گردید. وزیر نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى كرد كه دست تربیت عاقلان در او اثر كرده و خوى زشت او را عوض نموده است، ولى شاه سخن وزیر را نپذیرفت و در حالى كه لبخند بر چهره داشت گفت:

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمى بزرگ شود

حدود دو سال از این ماجرا گذشت. گروهى از اوباش و افراد فرومایه با آن جوان رابطه برقرار كردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند كه در فرصت مناسب، وزیر و دو پسرش را بكشد. او نیز در فرصت مناسب (با كمال ناجوانمردى ) وزیر و دو پسرش را كشت و مال فراوانى برداشت و خود را به كمینگاه دزدان در شكاف بالاى كوه رسانید و به جاى پدر نشست.

شاه با شنیدن این خبر، انگشت حیرت به دندان گزید و گفت:

شمشیر نیك از آهن بد چون كند كسى؟

ناكس به تربیت نشود اى حكیم كس

باران كه در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره زار خس

زمین شوره سنبل بر نیاورد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

نكویى با بدان كردن چنان است

كه بد كردن بجاى نیكمردان

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت اسب لاغر

پادشاهى چند پسر داشت، ولى یكى از آنها كوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روى بودند. شاه به او با نظر نفرت و خواركننده مى نگریست، و با چنان نگاهش، او را تحقیر مى كرد.

آن پسر از روى هوش و بصیرت فهمید كه چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او مى نگرد، به پدر رو كرد و گفت: اى پدر! كوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است، چنان نیست كه هركس ‍ قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است، چنانكه گوسفند پاكیزه است، ولى فیل مردار بو گرفته مى باشد:

آن شنیدى كه لاغرى دانا

گفت بار به ابلهى فربه

اسب تازى وگر ضعیف بود

همچنان از طویله خر به

شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت، سخن او را پسندیدند، ولى برادران او، رنجیده خاطر شدند.

 

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نهالى

شاید كه پلنگ خفته باشد

اتفاقا در آن ایام سپاهى از دشمن براى جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین كسى كه از سپاه شاه، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر كوتاه قد و بدقیافه بود، كه با شجاعتى عالى، چند نفر از سران دشمن را بر خاك هلاكت افكند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت:

اى كه شخص منت حقیر نمود

تا درشتى هنر نپندارى

اسب لاغر میان، به كار آید

روز میدان نه گاو پروارى

افراد سپاه دشمن بسیار، ولی افراد سپاه پادشاه، اندك بودند. هنگام شدت درگیرى، گروهى از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد كوتاه خطاب ته آنان نعره زد كه:آهاى مردان! بكوشید و یا جامه زنان بپوشید.

همین نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشید، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله كردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شكست خورد.

شاه سر و چشمان همان پسر را بوسید و او را از نزدیكان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او مى نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.

برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بكشند. خواهر آنها از پشت دریچه، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محكم بر هم زد، پسر قد كوتاه با هوشیارى مخصوصى كه داشت جریان را فهمید و بى درنگ دست از غذا كشید و گفت: محال است كه هنرمندان بمیرند و بى هنران زنده بمانند و جاى آنها را بگیرند.

كس نیابد به زیر سایه بوم

ور هماى از جهان شود معدوم

پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبیه كرد و هر كدام از آنها را به یكى از گوشه هاى كشورش فرستاد، و بخشى از اموالش را به آنها داد و آنها را از مركز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنى از میان رفت.

چنانچه گفته اند: ده درویش در گلیمى بخسبند و دو پادشاه در اقلیمى نگنجند.

نیم نانى گر خورد مرد خدا

بذل درویشان كند نیمى دگر

ملك اقلمى بگیرد پادشاه

همچنان در بند اقلیمى دگر

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت عبرت از دنیا

یكى از فرمانروایان خراسان، سلطان محمود غزنوى را در عالم خواب دید كه همه بدنش در قبر، پوسیده و ریخته شده، ولى چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره مى كند. خواب خود را براى حكما و دانشمندان بیان كرد تا تعبیر كنند، آنها از تعبیر آن خواب فروماندند، ولى یك نفر پارساى تهیدست، تعبیر خواب او را دریافت و گفت: سلطان محمود هنوز نگران است كه ملكش در دست دگران است.

بس نامور به زیر زمین دفن كرده اند

كز هستیش به روى زمین یك نشان نماند

وان پیر لاشه را كه نمودند زیر خاك

خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند

زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر

گرچه بسى گذشت كه نوشیروان نماند

خیرى كن اى فلان و غنیمت شمار عمر

زان پیشتر كه بانگ بر آید فلان نماند

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

حكایت دروغ مصلحت آمیز

 

در یكى از جنگها، عده اى را اسیر كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یكى از اسیران را اعدام كنند. اسیر كه از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند:

هر كه دست از جان بشوید

هر چه در دل دارد بگوید

وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر شمشیر تیز

شاه از وزیران حاضر پرسید: این اسیر چه مى گوید؟

یكى از وزیران پاك نهاد گفت : این آیه را مى خواند:

والكاظمین الغیظ و العافین عن الناس        (آل عمران / 134)

پرهیزكاران آنان هستند كه هنگام خشم، خشم خود را فرو برند و لغزش ‍ مردم را عفو كنند و آنها را ببخشند.

شاه با شنیدن این آیه، به آن اسیر رحم كرد و او را بخشید، ولى یكى از وزیرانى كه مخالف او بود (و سرشتى ناپاك داشت ) نزد شاه گفت: نباید دولتمردانى چون ما سخن دروغ بگویند. آن اسیر به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگویى گرفت.

شاه از سخن آن وزیر زشت خوى خشمگین شد و گفت: دروغ آن وزیر براى من پسندیده تر از راستگویى تو بود، زیرا دروغ او از روى مصلحت بود، و تو از باطن پلیدت برخاست . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز

 هر كه شاه آن كند كه او گوید

حیف باشد كه جز نكو گوید

 

و بر پیشانى ایوان كاخ فریدون شاه ، نوشته شده بود:

جهان اى برادر نماند به كس

دل اندر جهان آفرین بند و بس

مكن تكیه بر ملك دنیا و پشت

كه بسیار كس چون تو پرورد و كشت

چو آهنگ رفتن كند جان پاك

چه بر تخت مردن چه بر روى خاك

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان






نوع مطلب : حكایت هایی از سعدی، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

مجموعه حكایات به ترتیب حروف الفبا - حرف ی

برای مشاهده حکایت مورد نظر بر روی عنــــوان آن كلیك را انتخاب كنید.

کپی کردن این مطالب برای همگان مجاز است.

حكایت یاد بچگی

حكایت یاد خدا و پیامبر

حكایت یک قدم جلو

حكایت یک لحظه بیاسای






نوع مطلب : فهرست الفبایی همه حکایت ها، 
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic