لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان آرزو

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود.

می خواست بماند، می خواست بنویسد، قلمی نداشت.

می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.

می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند.

می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: داستان آرزو، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان آرزو

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.

نوبت به او رسید. دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!

چشمانش را بست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است.

با خود گفت: حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد، با خود گفت: این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: داستان آرزو، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان آرزو

همیشه او را دوست داشت و دلش می خواست هر لحظه کنار هم باشند. به همین خاطر وقتی ازدواج کرد به شوهرش گفت: شیرین مثل خواهر منه شاید هفته ای هفت روز بیاد خونه مون ... از نظر تو که عیبی نداره؟

مرد خندید و گفت: چه عیبی داره؟

زن اشکهایش را پاک کرد و به آلبوم عکس های مدرسه اش نگاه انداخت و زیر لب گفت:

کاش آرزو نمی کردم همیشه کنارم باشی، که حالا هوویم شده ای!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف آ، 
برچسب ها: داستان آرزو، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان استاد و شاگرد(2)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

داستان اثبات عشق(2)

داستان آهنگر(3)

داستانک(1016)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

داستان امید(2)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه(1055)

حکایت(666)

داستان مترسك(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

لطیفه های عبید زاکانی(124)

داستان مرد و زن(2)

لطیفه های کوتاه(124)

داستان های آموزنده(1051)

داستان آتش گرفتن خانه(2)

کتاب گینس(2)

رابطه زن و مرد(2)

داستانهای آموزنده(18)

سعدی(149)

داستان آتش بر فراز کوه(2)

حکایت های کوتاه(668)

داستانهای کوتاه(38)

حکایات کوتاه و آموزنده(543)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

گلستان سعدی(149)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستان آرزو(3)

حکایت کوتاه(667)

حکایت های آموزنده(541)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آب كوثر(2)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان آموزنده(1055)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(124)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان آخرین آغوش(2)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان کوتاه(1055)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

استیو جابز(3)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

متن عاشقانه(2)

داستان(1054)

حکایت آموزنده(544)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)