لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

توحید مفضل

مفضل بن عمر جعفی، بعد از آنکه از انجام نماز عصر در مسجد پیغمبر فارغ شد، همانجا در نقطه ای میان منبر رسول اکرم و قبر آن حضرت نشست و کم کم یک رشته افکار، او را در خود غرق کرد، افکارش در اطراف عظمت و شخصیت عظیم و آسمانی رسول اکرم دور می زد. هر چه بیشتر می اندیشید بیشتر بر اعجابش نسبت به آن حضرت می افزود. با خود می گفت، با همه تعظیم و تجلیلی که از مقام والای این شخصیت بی نظیر می شود، درجه و منزلتش خیلی بیش از اینهاست. آنچه مردم از شرف و عظمت و فضیلت آن حضرت به آن پی برده اند، نسبت به آنچه پی نبرده اند بسیار ناچیز است.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

شاه و حکیم

ناصر الدین شاه در سفر خراسان، به هر شهری که وارد می شد، طبق معمول، تمام طبقات به استقبال و دیدنش می رفتند. موقع حرکت از آن شهر نیز او را مشایعت می کردند، تا اینکه وارد سبزوار شد.

در سبزوار نیز عموم طبقات از او استقبال و دیدن کردند، تنها کسی که به بهانه انزوا و گوشه نشینی از استقبال و دیدن امتناع کرد حکیم و فیلسوف و عارف معروف، حاج ملاهادی سبزواری، بود. از قضا تنها شخصیتی که، شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزدیک ببیند، همین مرد بود که تدریجا شهرت عمومی در همه ایران پیدا کرده بود و از اطراف کشور طلاب به محضرش شتافته بودند و حوزه علمیه عظیمی در سبزوار تشکیل یافته بود. شاه که از آن همه استقبال ها و دیدن ها و کرنش ها و تملق ها خسته شده بود، تصمیم گرفت خودش به دیدن حکیم برود.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

اسکندر و دیوژن

همین که اسکندر، پادشاه مقدونی، به عنوان فرمانده و پیشوای کل یونان در لشکرکشی به ایران انتخاب شد، از همه طبقات برای تبریک نزد او می آمدند. اما دیوگنس (دیوژن)، حکیم معروف یونانی که در کورینت به سر می برد کمترین توجهی به او نکرد. اسکندر شخصا به دیدار او رفت. دیوژن که از حکمای کلبی یونان بود، شعارش قناعت و استغنا و آزادمنشی و قطع طمع بود، در برابر آفتاب دراز کشیده بود. چون حس کرد جمع فراوانی به طرف او می آیند، کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش می آید خیره کرد، اما هیچ فرقی میان اسکندر و یک فرد عادی که به سراغ او می آمد نگذاشت و شعار استغنا و بی اعتنایی را حفظ کرد. اسکندر به او سلام کرد، سپس گفت: «اگر از من تقاضایی داری بگو»

دیوژن گفت: «یک تقاضا بیشتر ندارم، من از آفتاب استفاده می کردم، تو اکنون جلو آفتاب را گرفته ای، کمی آن طرف تر بایست!».

این سخن در نظر همراهان اسکندر خیلی حقیر و ابلهانه آمد. با خود گفتند عجب مرد ابلهی است که از چنین فرصتی استفاده نمی کند. اما اسکندر که خود را در برابر مناعت طبع و استغنای نفس دیوژن حقیر دید، سخت در اندیشه فرو رفت. پس از آنکه به راه افتاد، به همراهان خود که فیلسوف را ریشخند می کردند گفت: «به راستی اگر اسکندر نبودم، دلم می خواست دیوژن باشم»






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

کدامیک عابدترند؟

یکی از اصحاب امام صادق (ع)، که طبق معمول همیشه در محضر درس آن حضرت شرکت می کرد و در مجالس رفقا حاضر می شد و با آنها رفت و آمد می کرد، مدتی بود که دیده نمی شد. یک روز امام صادق، از اصحاب و دوستانش پرسید: راستی فلانی کجاست که مدتی است دیده نمی شود؟

- یا ابن رسول الله اخیرا خیلی تنگدست و فقیر شده.

- پس چه می کند؟

- هیچ، در خانه نشسته و یکسره به عبادت پرداخته است.

- پس زندگیش از کجا اداره می شود؟

- یکی از دوستانش عهده دار مخارج زندگی او شده.

- به خدا قسم این دوستش به درجاتی از او عابدتر است.

 






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

گره گشایی

صفوان در محضر امام صادق (ع) نشسته بود. ناگهان، مردی از اهل مکه وارد مجلس شد و گرفتاریی که برایش پیش آمده بود شرح داد. معلوم شد موضوع کرایه ای در کار است و کار به اشکال و بن بست کشیده است.

امام به صفوان دستور داد: فورا حرکت کن و برادر ایمانی خودت را در کارش مدد کن. صفوان حرکت کرد و رفت و پس از توفیق در اصلاح کار و حل اشکال مراجعت کرد.

 




نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

ستاره شناس

امیرالمؤمنین علی علیه السلام و سپاهیانش، سوار بر اسب ها، آهنگ حرکت به سوی نهروان داشتند. ناگهان یکی از سران اصحاب رسید و مردی را همراه خود آورد و گفت: یا امیرالمؤمنین این مرد ستاره شناس است و مطلبی دارد می خواهد به عرض شما برساند.

ستاره شناس گفت: یا امیرالمؤمنین در این ساعت حرکت نکنید، اندکی تأمل کنید، بگذارید اقلا دو سه ساعت از روز بگذرد، آنگاه حرکت کنید.

- چرا؟ چون اوضاع کواکب دلالت می کند که هر که در این ساعت حرکت کند از دشمن شکست میخوره؟

 - اگر بنشینم حساب بکنم می توانم.

 - دروغ می گویی، نمی توانی، قرآن می گوید: هیچ کس جز خدا از نهان آگاه نیست. آن خداست که می داند چه در رحم آفریده است. (محمد رسول خدا، چنین ادعایی که تو می کنی نکرد. آیا تو ادعا داری که بر همه جریان های عالم آگاهی و می فهمی در چه ساعت خیر و در چه ساعت شر می رسد. پس اگر کسی به تو با این علم کامل و اطلاع جامع اعتماد کند به خدا نیازی ندارد).

بعد به مردم خطاب فرمود: مبادا دنبال این چیزها بروید، اینها منجر به کهانت و ادعای غیبگویی می شود. کاهن هم ردیف ساحر است و ساحر هم ردیف کافر کافر در آتش است.

آنگاه رو به آسمان کرد و چند جمله دعا مبنی بر توکل و اعتماد به خدای متعال خواند. سپس رو کرد به ستاره شناس و فرمود: ما مخصوصا بر خلاف دستور تو عمل می کنیم و بدون درنگ همین الان حرکت می کنیم. فورا فرمان حرکت داد و به طرف دشمن پیش رفت. در کمتر جهادی به قدر آن جهاد، پیروزی و موفقیت نصیب علی علیه السلام شده بود.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

اوضاع کواکب

عبدالملک بن اعین با آنکه از راویان حدیث بود، به نجوم احکامی و تأثیر اوضاع کواکب اعتقاد راسخ داشت. کتاب های زیادی در این باب جمع کرده بود و به آنها مراجعه می کرد. هر تصمیمی که می خواست بگیرد و هر کاری که می خواست بکند، اول به سراغ کتاب های نجومی می رفت و به محاسبه می پرداخت تا ببیند اوضاع کواکب چه حکم می کند. تدریجا این کار برایش عادت شده و نوعی وسواس در او ایجاد کرده بود. به طوری که در همه کارها به نجوم مراجعه می کرد. حس کرد که این کار امور زندگی او را فلج کرده است و روز به روز بر وسواسش افزوده می شود، و اگر این وضع ادامه پیدا کند و به سعد و نحس روزها و ساعت ها و طالع نیک و بد و امثال اینها ترتیب اثر بدهد، نظم زندگیش به کلی بهم می خورد. از طرفی هم در خود توانایی مخالفت و بی اعتنایی نمی دید و همیشه به احوال مردمی که، بی اعتنا به این امور، دنبال کار خود می روند و به خدا توکل می کنند و هیچ درباره این چیزها فکر نمی کنند رشک می برد. این مرد روزی حال خود را با امام صادق (ع) در میان گذاشت. عرض کرد: من به این علم مبتلی شده ام و دست و پایم بسته شده و نمی توانم از آن دست بردارم.

امام صادق (ع) با تعجب از او پرسید: تو به این چیزها معتقدی و عمل می کنی؟

- بلی یا ابن رسول الله!

- من به تو فرمان می دهم: برو تمام آن کتاب ها را آتش بزن.

فرمان امام به قلبش نیرو بخشید، رفت و تمام آنها را آتش زد و خود را راحت کرد.

 






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

شاگرد بزاز

جوانک شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده. او نمی دانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می کند، عاشق دلباخته او است و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا بر پاست. یک روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی جدا کردند، آنگاه به عذر اینکه قادر به حمل اینها نیستم، به علاوه پول همراه ندارم، گفت: پارچه ها را بدهید این جوان بیاورد و در خانه به من تحویل دهد و پول بگیرد. مقدمات کار قبلا از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند کنیز اهل سِر، کسی در خانه نبود.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

افطاری

انس بن مالک، سالها در خانه رسول خدا خدمتکار بود و تا آخرین روز حیات رسول خدا این افتخار را داشت. او بیش از هر کس دیگر، به اخلاق و عادات شخصی رسول اکرم آشنا بود. آگاه بود که رسول اکرم در خوراک و پوشاک چقدر ساده و بی تکلف زندگی می کند. در روزهایی که روزه می گرفت، همه افطاری و سحری او عبارت بود از مقداری شیر یا شربت و مقداری ترید ساده - گاهی برای افطار و سحر، جداگانه، این غذای ساده تهیه می شد و گاهی به یک نوبت غذا اکتفا می کرد و با همان روزه می گرفت.

 




نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

شکایت از روزگار

مفضل بن قیس، سخت در فشار زندگی واقع شده بود. فقر و تنگدستی، قرض و مخارج زندگی او را آزار می داد. یک روز در محضر امام صادق، لب به شکایت گشود و بیچارگی های خود را مو به مو تشریح کرد: فلان مبلغ قرض دارم، نمی دانم چه جور ادا کنم، فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدی ندارم، بیچاره شدم، متحیرم، گیج شده ام، به هر در بازی می روم به رویم بسته می شود... در آخر از امام تقاضا کرد درباره اش دعایی بفرماید و از خداوند متعال بخواهد گره از کار فرو بسته او بگشاید.

امام صادق، به کنیزکی که آنجا بود فرمود: برو آن کیسه اشرفی که منصور برای ما فرستاده بیاور. کنیزک رفت و فورا کیسه اشرفی را حاضر کرد. آنگاه به مفضل بن قیس فرمود: در این کیسه چهار صد دینار است و کمکی است برای زندگی تو.

- مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم این نبود، مقصودم فقط خواهش دعا بود.

- بسیار خوب، دعا هم می کنم. اما این نکته را به تو بگویم، هرگز سختی ها و بیچارگی های خود را برای مردم تشریح نکن، اولین اثرش این است که وانمود می شود تو در میدان زندگی زمین خورده ای و از روزگار شکست یافته ای. در نظرها کوچک می شوی. شخصیت و احترامت از میان می رود.

 






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

عتاب استاد

سید جواد عاملی، فقیه معروف - صاحب کتاب مفتاح الکرامه - شب مشغول صرف شام بود که صدای در را شنید. وقتی که فهمید پیش خدمت استادش، سید مهدی بحرالعلوم، دم در است با عجله به طرف در دوید. پیش خدمت گفت: حضرت استاد، شما را الان احضار کرده است، شام جلو ایشان حاضر است اما دست به سفره نخواهند برد تا شما بروید. جای معطلی نبود. سید جواد بدون آنکه غذا را به آخر برساند، با شتاب تمام به خانه سید بحرالعلوم رفت. تا چشم استاد به سید جواد افتاد، با خشم و تغییر بی سابقه ای گفت: سید جواد! از خدا نمی ترسی، از خدا شرم نمی کنی؟! سید جواد غرق حیرت شد که چه شده و چه حادثه ای رخ داده، تاکنون سابقه نداشته این چنین مورد عتاب قرار بگیرد.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

مضیقه بی آبی

معاویه ابن ابی سفیان، در حدود شانزده سال بود که به عنوان امارت در شام حکومت می کرد، و بدون آنکه به احدی اظهار کند، مقدمات خلافت را برای خویش فراهم می ساخت. از هر فرصتی برای منظوری که در دل داشت استفاده می کرد.






نوع مطلب : داستان راستان - مطهری، 
برچسب ها: داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

حکایت آموزنده(549)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستان(1096)

داستان مسئولیت پذیری(11)

گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده(545)

متن عاشقانه(2)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(76)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(95)

داستان آهنگر(3)

داستانهای کوتاه(38)

سعدی(149)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

حکایت(676)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(95)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

سخنرانی براد پیت(2)

داستان آرزو(3)

داستان مرتضی مطهری(95)

حکایت های گلستان سعدی(149)

داستانهای آموزنده(18)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

لطیفه های کوتاه(130)

حکایت های کوتاه(678)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان های کوتاه و آموزنده(95)

داستان راستان(94)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان راستان مرتضی مطهری(95)

کتاب گینس(2)

داستان های آموزنده(1091)

داستان آموزنده(1099)

داستانک(1058)

رابطه زن و مرد(2)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

حکایت کوتاه(677)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

استیو جابز(3)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

داستان کوتاه(1099)