تبلیغات
داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - مطالب ابر داستان های کوتاه

لینکستان

درباره ما


سلام
وبلاگ داستان و حكایت با گنجینه ای بزرگ از داستان ها و حكایت های زیبا با طبقه بندی الفبایی در خدمت شماست.
این وبلاگ شامل انواع داستانهای تاریخی، تربیتی، اجتماعی، آموزشی، عاشقانه، طنز و .... هر روز آپدیت می شود.
امیدوارم كه مورد قبول شما خوبان قرار گیرد
در صورت تمایل لینك كنید و حتی الامكان كد لوگوی ما را در وبتون بگذارید و خبر دهید تا من هم وبلاگ شما را لینك كنم.
http://parcha.mihanblog.com

مدیر وبلاگ :




در این وب
در كل اینترنت
ریاضی جدید پایه ششم ابتدایی
ریاضی جدید ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
ریاضی پایه ششم ابتدایی
دانلود نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
نمونه سوال پایه ششم ابتدایی
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش
تحقیق و پژوهش در آموزش و پرورش

داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، حکایت،حکایت کوتاه، حکایت های آموزنده

داستان دیوید راکفلر

 

از دیوید راکفلر پرسیدند چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟

گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.

گفتند چگونه؟






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف د، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بیلاخوخان و بامشاد

 

دﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻟﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ  ﺑﯽﺭﺣﻢﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ‏(بیلاﺧﻮﺧﺎﻥ) نام داشت!

ﻭی ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽﻧﻤﯽﮐﺸﺖ ﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ می کرد.. 

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺩﻟﯿﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﻣﺸﺎﺩ  ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥ سرﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ آریوبرزن ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺿﺪ ﺍﻭ ﻗﯿﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻃﯽ ﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺍﻻﺧﺮﻩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﻭ ﺍﺳﯿﺮ ﺑﯿﻼﺧﻮ ﺷﺪ!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ب، 
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان اعتماد به نفس

مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قرارداهای بسته شده را داشتند.




نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اعتماد به نفس، داستان اعتماد، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه،

داستان اساتید و دانشجویان

یک سری استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اون ها رو توی یه هواپیما نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که:

این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست!

وقتی اساتید محترم این خبر رو شنیدن، همه از دم اقدام به فرار کردن!

همه رفتن به سمت در خروجی، به جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود!

ازش پرسیدن: چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!

استاد با خونسردی گفت:

اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای منه که شک دارم پرواز بکنه، تازه اگه روشن بشه!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان اساتید و دانشجویان، داستان دانشجویان، داستان دانشجو، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه،

داستان مترسک

 

یك بار به مترسكی گفتم: لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟

گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم!






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مترسک، جبران خلیل جبران، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه،

داستان شاه عباس و سه دزد

 

یك شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه های شهر می گشت كه به سه  دزد برخورد كرد كه قصد دزدی داشتند. شاه عباس وانمود كرد كه او هم دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دار و دسته خود كنند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ش، 
برچسب ها: داستان شاه عباس و سه دزد، داستان شاه عباس و دزد، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه،

داستان مادر و نامادری

پسر هشت ساله‌ای مادرش فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. یک روز پدرش از او پرسید: «پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»

پسر با معصومیت جواب داد: «مادر اولیم دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.»






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مادر و نامادری، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان بقال و مرد فقیر

مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست می کرد و او آن را به تنها بقالى روستا مى فروخت.

آن زن روستایی کره ها را به صورت قالب های گرد یک کیلویى در می آورد و همسرش در ازای فروش آنها، مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف پ، 
برچسب ها: داستان بقال و مرد فقیر، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان مار

زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مار رو دوست داشت که هفت فوت یعنی بیشتر از دو متر طولش بود. یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مارو برد پیش دامپزشک. دامپزشک پرسید آیا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شما خودش و جمع میکنه و کش میده؟

خانم گفت: بله، و خیلی برام ناراحت کننده ست که نمیتونم کاری براش انجام بدم.

دامپزشک گفت: مار مریض نیست بلکه داره خودشو آماده میکنه که شما رو بخوره!

مار داره هر روز شما رو اندازه گیری میکنه تا بدونه چقدر باید جا داشته باشه تا شما رو هضم کنه!

 

بعضی آدما خیلی به ما نزدیک میشن به هدف اینکه نابودمون کنن، فقط دنبال فرصت مناسب اند.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف م، 
برچسب ها: داستان مار، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان کشاورز و روباه

 

کشاورزی یک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.

هنگام برداشت محصول بود. شبی از شب ها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.

پیرمرد کینه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد.

مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.

روباه شعله ور در مزرعه به این طرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.

در این تعقیب و گریز، گندمزار به خاکستر تبدیل شد.

وقتی کینه توز و در پی انتقام باشیم، باید بدانیم آتش این انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت!

 






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ک، 
برچسب ها: داستان کشاورز و روباه، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان نماز میت

 

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»

چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم»






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف ن، 
برچسب ها: داستان نماز میت، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

داستان افسردگی مارادونا

 

مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترك اعتیاد در تیمارستان بستری بود، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد:

اونجا دیوانه های زیادی بودند، یكی می گفت من چگوارا هستم همه باور می كردن.

یكی می گفت من گاندی ام همه قبول می كردن.






نوع مطلب : داستان كوتاه - حرف الف، 
برچسب ها: داستان افسردگی مارادونا، داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،

صفحات سایت: (1 (2 (3 (4 (5 (6 (7 (...

آمار بازدید

کل بازدید ها:
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
تعداد کل مطالب:
بروز رسانی:

اَبر برچسب ها

داستان های آموزنده(1091)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش(2)

داستان راستان مرتضی مطهری(97)

گلستان سعدی(149)

حکایت های آموزنده(545)

داستانهای آموزنده(18)

داستان آرزو(3)

لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی(129)

حکایت آموزنده(549)

داستان امنیت در دستگاه دیوانی(2)

رابطه زن و مرد(2)

داستان های کوتاه و آموزنده(97)

حکایت های کوتاه از سعدی(149)

حکایت کوتاه(677)

لطیفه های عبید زاکانی(128)

داستان راستان شهید مرتضی مطهری(97)

حکایات کوتاه و آموزنده(546)

داستان(1096)

داستان مرتضی مطهری(97)

حکایت های گلستان سعدی(149)

سعدی(149)

حکایت های کوتاهی از گلستان سعدی(149)

داستان راستان(96)

حکایت های آموزنده از مولوی(63)

داستان های کوتاه از مرتضی مطهری(97)

حكایت قضاوت حضرت علی(2)

داستانهای کوتاه(38)

داستان مسئولیت پذیری(11)

داستان کوتاه(1099)

داستانهای آموزنده حکایت(2)

داستانک(1058)

داستان های کوتاه(1099)

حکایت های آموزنده از ملا نصیرالدین(62)

عشق در زندگی زن و مرد(2)

متن عاشقانه(2)

داستان آموزنده(1099)

داستان آهنگر(3)

حکایت های کوتاه(678)

سخنرانی براد پیت(2)

لطیفه های کوتاه(130)

کتاب گینس(2)

داستان های آموزنده شهید مطهری(78)

حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی(124)

داستانهای آموزنده حکایت(18)

استیو جابز(3)

داستان آتش گرفتن خانه(3)

حکایت های کوتاه گلستان سعدی(149)

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار(2)

حکایت های کوتاه از گلستان سعدی(149)

حکایت(676)